روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی | جا مانده‌ام ازخودم جا مانده‌ام از بس كه روزگاردل شكسته، خط خطی، مغموم و اسير خيابان‌های ناآرام، كوچه‌های گريز و فرار و خانه‌های دلواپس است! جا مانده‌ام از روزگارجا مانده‌ام و رنج و زخم و مرگ را تاب نمی‌آورم وشرمنده می‌شوم و وقتی نوجوانی تن به وسوسه خودزنی به‌خاطر عجز و ناكارآمدی بزرگ‌ترها می‌دهد و خودكشی می‌كند مجنون می‌شوم!

يادتان هست؟ فيلم كوتاه آنان يادتان هست؟ هر دو خرامان و خندان می‌آمدند و از ما دل می‌بردند اما دقایقی بعد خودکشی كردند! و در حقیقت ما را هم با خود كشتند تا ما یادمان بیاید یک وقت‌هایی مردن هم زندگی است مثل آن وقت‌های غیرقابل تحملی که ما بزرگ‌ترها برای بچه‌هایمان ساخته‌ایم!

آن صورت‌های شبنم و اطلسی، آن خنده‌های شکرپنیر که شوق بودن را هزارباره می‌کرد آن جمله‌هایی که لهجه موسیقی داشت مثل همنوازی آکاردئون و ویولون چقدر شکوفه و بهار بودند، چقدر کیک بستنی بودند پس چرا رفتند که خود را زیر پای پل قربانی کنند آن دو دختر اصفهانی؛ نیلوفر و «ع».

دیدن فیلم کوتاه سرخوشانه رفتن دو دختر 15 و 16ساله برای کات دادن به لحظه‌های آخر زندگی، بی‌تردید یکی از دردناک‌ترین و طاقت‌سوزترین دقایق عمر هر کسی است که هنوز دلش در تپش و تمنای زندگی است.دختران گُلِ نرسیده به باغ! دختران ناکام‌تر از جوی نرسیده به رود. نکند از دست ندانم‌کاری‌های ما زندگی را جا گذاشتند؟

دختران نازک‌تر از نیلوفر نکند دلشان برای زاینده‌رود خروشان تنگ شده بود. برای شب‌های پرستاره سی‌وسه پل که زمزمه آب، موسیقی دلدادگانی بود که پایشان تن به تن ماهی‌های سرگردان می‌شد؟ راست این است باور کردن آن همه آرامش آن شوق و شعف در رفتن به سوی مرگ، همچنان ما بزرگ‌ترها را پریشان‌تر از مجنون می‌كند.

نکند خبر داشتند كه ما آفتابه‌دزدها را حبس می‌کنیم و با دزدان بزرگ سر مدارا داريم‌! نكند ما پدر و مادرها راه ورسم زندگی كردن با جوان‌ترها را نمی‌دانيم و مسئولان با هردوی ما را! ای کاش دانایی کپسول بود و می‌خورديم تا زيستن با جوان‌ترها را در روزگاری که امروز پس فرداست یاد می‌گرفتیم! با این همه شما که ترس را که بزرگ‌ترین خطر است به سخره گرفته‌ايد شما که می‌دانيد جوان ممکن است بمیرد اما پیر باید بمیرد. پس چرا به‌جای ما ميميريد! حق شما دویدن شانه‌به‌شانه پروانه‌ها، حق شما زیستن در همه فصل‌ها وفصل‌های نیامده است!

مثل يك خاطره خوب كه پرپر شد
دلخوشی‌های تو ازدست خودت در رفته
پشت دلواپسی ثانيه‌ها می‌مانی
نگرانی كه از اين بام، كبوتر رفته

راست اين است در سال‌های دور هم همه می‌دانستند آتش با آتش خاموش نمی‌شود پس خودکشی فقط کار مجنون‌ها بود چون اغلب به کوه می‌زدند و فرهاد می‌شدند و اینان تماماً عاشقان بودند. یعنی یادم نمی‌آید آن هزار سال پیش شیرين ولیلی خندان چون پسته، عکس سیاه و سفید پای كوه گرفته باشند و بعد پشتش نوشته باشند ما می‌خواهیم بمیریم چون حالمان از روزگار به‌هم می‌خورد! نه آن روزگاران خودكشی‌ها عموما عاشقانه بود !

اما حالا و اکنون که باران نایاب و زاینده‌رود گمشده است ظاهراً طبیعی است که برخی از ما نه‌تنها به رود حتی به جوی حقیری هم دسترسی نداشته باشیم. همین پارسال از چند قطره باران شنیدم که دلشان هوای قندیل کرده است! در جواب گفتيم ما هم به دلیل‌ آرزوهای بر باد رفته دلمان هوای يك زندگی شيرين كرده است اما دريغا! به عبارت ساده‌تر هیچ راهی پیش پای پویایی جوانان نمی‌گذاریم و تنها می‌گوییم لطفاً چهارفصل باشید! و آنان که ما بی‌بهار و آینده‌شان کرده‌ایم ناگهان پاییز می‌شوند و مثل دختران اصفهان روبه‌روی دوربین ما را شرم مرگ می‌کنند!

کاش ما و مسئولان می‌فهمیدیم چرا هر روز بالغ بر صدنفر اقدام به خودکشی می‌کنند و چرا از این جمع، دختران سه برابر پسران می‌خواهند زندگی را جا بگذارند! کاش می‌شد و حتماً می‌شود اگر بزرگ‌ترها و مسئولان دستی به هستی و صورت زندگی بکشند تا جوانان باور کنند آمده‌اند تا فردا را ببینند، قد بکشند، عاشق شوند و زیر نور ماه قدم‌زنان برسند به پس فردا تا شکوفه سینه‌ریز زندگی آنان شود تا آن فردای دیگر زير سقف كانون خانواده کودکان بدوند در گلزارها همپای پروانه‌ها در صبح‌های شنبم.

در سکوت ساکتم نوری باش
لحظه‌هایم را کمی براق کن
تا برایت سبز باشم سبز سبز
سمت پاییز دلم اتراق کن
* شعرها از غلامرضا بروسان

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.