روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| زخم، مرگ و رنج روزگار مثل باران دود خورده روسياهم میكند چنان سكوت شرم كه لالم میكند! روی دست اندوه و بغض تاخوردهام و ازگريه كاری ساخته نيست وقتی زندگی سوگوار جانهای جانان است ! …روی نيمكت عصر درمتن فضای سبز محقری گوش به زمزمه شعر الف -بامداد دادهام كه میخواند: (شهرمن / رقص كوچههايش را / باز میيابد) !
ناگهان مردی نسبتا جوان و محجوب كنارم مینشيند و نم نمك سرحرف را باز میكند و از جفای زمانه میگويد و تا میرسد به اين جا كه سيگاری بگيراند درسوز نمورپاييز و بگويد که کارش دوتارنوازی است و قسم میخورد کسی دلش را کوک کرده و با خود به ژاپن برده است و حالا هر شب از رنج دل به یغما رفته تا میشود و سر بر زانوی آه وافسوس میگذارد و بعد اضافه میكند البته این دلبندی در واقع یکطرفه است.
ساعتی از عمراو را دیدم. چهرهای آرام و صدایی دلنواز داشت و آشکار بود که مثل كولی جامانده از ايل نگاهی ژرف به زیست و زندگی دارد! روز بعد كه جویای حال او شدم خبر دادند صبح همان شب از تهران به توكيو رفته است پس آسمان آسمان اندوه نصيب هميشههای من شد! من میگویم سخت نگیر، کار دل فراموش کردن است و او جواب میدهد؛ باور نمیکنم، چون آن خاطره خطیر مثل جریان دائمی آب که هیچوقت خسته نمیشود از دلم نمیرود.
راست این است دل بستن به همسایه به آشنا به غریبه به پرنده به سیب به باران وحتی به بستنی نانی، نان سنگک خشخاشی و چیزهای دیگر همه اینها از مواهب زندگی است اما آنچه این لذت را تلخ میکند پس ندادن امانتیهاست. مثل باز نگرداندن خودکار استدلری که روز تولدتان از کسی گرفتهاید که هر وقت نامش را میشنوید بیاختیار روی صفحه دلتان مینویسید هیچوقت فراموشت نمیکنم!
با این همه لابد دل سپردن به آن کس هم که بیخبر از دلبندی شماست، لذتی دارد! این را نیمکتهای پاییزی میدانند چون دیدهاند کسانی مدتها در انتظار کسی نشستهاند که اصلاً قرار نبوده بیايد مثل آن کلاه توی ویترین که نمیداند آیا در این روزگار، سری حاضر است که او کلاهش شود.
من باید همدلی، دلداری داشته باشم
کجاها را بگردم
کجاها را جستوجو کنم؟
برای جرعهای آب دريا
يادم میآيد درسالهای دور و دیر وقتی کتاب سووشون نوشته بانوی همیشه ارجمند سیمین دانشور را امانت دادم و باز نیامد هزار بار دلتنگ روایتهای دلبندی زری و یوسف دو چهره اصلی سووشون شدم و چه حسرتها خوردم بهخاطر پشتجلد نوشته کتاب که با خودنویس سبز روی آن نوشته شده بود، «برای عزیز بلندبالا که سینهاش پر از قناری است.»
پیگیری، سماجت و قهر من ره به جایی نبرد و سووشون عودت نخورد. مثل پیراهن گلبهی مادرم که تنپوش آشنایی در عروسی شد و دیگر باز نیامد! بهانههای واهی آوردند و مادر که بخشندهتر از خورشید بود در پاسخ شماتت پدر با شرمندگی گفت؛ عیبی ندارد هر وقت کسی بپوشد حالش زیبا میشود و ما بچهها در دل گفتیم زیبا تویی که قلبت برای دیگران میتپد نه خودت.
حالا و اکنون که روزگار اسير جوانمرگی است و ماه دلتنگ آسمان ابری و خورشید دلواپس دیر کردن بارانهای دانه درشت پاییزی است بدیهی است امانتداری چون چینی رها شده هزار تکه شود !آقای دوست میگوید باید پذیرفت چیزهایی که به سختی به دست میآیند اغلب به سهولت ازدست میروند.
اما آنچه باقی میماند خود ماییم. سلام و احوالپرسی، تبسمی ملیح و راهی که به خانه یا محل کار میرسد تا یکدیگر را ببینیم و غرق بغلبوسهها شويم! حق با اوست مدتهاست بیخیال کتابهای رفته و قرضهای باز نیامده و باز نيامدگان ديگر شدهام وتنها وتنها ديدن وتماشای بچهها آن هم درصورتی كه ما بزرگترها آنان را پرپر نكنيم حالم را اندكی مرمت میکند و گاهی ملاقات یک مشت انجیر خشک، مقداری مويز بیهسته و يك كف دست توت خشك ذائقهام را تسلی میبخشد! بگذريم كاش میشد همه امانتیها را پس داد؛ آشيانه را به لك لك، لانه را به گنجشك، آب را به درياچه اروميه ، رودخانه را به سی وسه پل وكودكان رفته را به مادران و زندگی را به زندگی باز گرداند !
در سیاهی چشمهایت فرو رفتهام
و دیگر نمیدانم
جاده به کجا میپیچد
فقط میدانم که رودی مثل عشق
در دلم جاری شده است
شعرها به ترتيب از قادر مورزالیف و ابراهیم گور چایلی با ترجمه رسول یونان

