روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| جود و اِما بین آکواریومها میچرخند. جود زل میزند به یک ماهی. جود: به این کوچولو نگاه کن! اصلا نمیدونه توی این دنیا چه خبره. نه فراموشی و زوال عقل، نه سرطان، نه جنگهای صلیبی. فقط واسه خودش این ور و اون ور شنا میکنه و خوش میگذرونه
اِما: کاش ما هم اینقدر خوششانس بودیم.
جود: من هم وقتی کنارتم همین حس رو دارم.
اِما: مثل ماهی؟!
جود: خودت میدونی منظورم چیه.
اِما: این قشنگترین جملهایه که تاحالا بهم گفتی.
جود: بیا ازدواج کنیم.
اِما: باشه.
جود: شوخی نمیکنم. دلم میخواد بقیه عمرم رو با تو بگذرونم. دلم میخواد باهات ازدواج کنم… اه گندش بزنن! حلقه ندارم.
اِما: پس به جاش برام یه ماهی بخر.
جود و اِما در دوره همهگیریای جدید عاشق هم شدند. زمانی که در آن ویروس فراموشی در جهان پیچیده بود و جوان و پیر را دچار میکرد و خرد خرد خاطراتشان را میگرفت. مغز آدمها کمکم خالی از همه چیز میشد؛ تا جایی که حتی خودشان را هم از یاد میبردند.
خلبانها در آسمان، پرواز را فراموش و سقوط میکردند و دوندههای ماراتن، بعد از مسابقه هم دست از دویدن برنمیداشتند چون یادشان نبود میشود ایستاد و نفسی تازه کرد.
زن و مرد تلاش میکنند با مرور هر روزه عشق و جزئیات خاطرات خوش گذشته، مغزشان را زنده نگه دارند و یکدیگر و خود را از دست ندهند. اِما به خودش دلداری میدهد و میگوید شاید این هم بخشی از تکامل انسان است، قرار است همه گندهایی که زدیم را از یاد ببریم و همه چیز را از نو شروع کنیم.
اما تکاملی در کار نیست؛ تنها تهی شدن است و از دست دادگی و پایان.
فیلم Little Fish به کارگردانی چاد هارتیگان

