روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| اتفاق‌های هول‌انگيز، روياهای پرپر و آرزوهای برباد رفته نااميدی را تبديل به شجاعت كور می‌كند پس سردرگريبان به بغض مهلت می‌دهم تا گلو بفشارد شايد اشك، اندكی تسلی‌بخش باشد اما نيست! روزگار مهلك و دشواری است مثل اوقات آن بزكوهی كه در صخره فرار، راه پس از دست می‌دهد و برای هميشه از گله جدا می‌ماند و اين اتفاق برای او بسی تلخ و ناگوار است مثل افتادن برگي از درخت يا فرار پاره‌ابري از دست باد! اين اتفاق‌ها، يعني جداشدن‌ها، در هر شرايطي تلخ است، حتي خبر دارم پاره ابر فراري از اينكه روي ماه را پوشانده، شرمگين تمام شب بيداران است.

راست اين است در جايي و در جمعي كه سال‌ها ساعاتي از روز تا تكه‌هايي از غروب و سرشب به عنوان همكار زير يك سقف زيسته‌ايم وقتي به دلايلي بديهي و طبيعي ناچاريم از هم جدا شويم و يعني ديدن هر روزه خانم‌ها و آقايان محترم‌تر از چهار فصل را از دست بدهيم، حالمان كژومژ می‌شود و در نتيجه سكوت، صداي جوياي حال هم شدن مي‌شود!

پس بايد به خاطره‌ها پناه برد تا مجنون‌تر از ليلي نشد! چون خيابان و كوچه‌اي را كه هر روز در مرور يكديگر بوديد، ساختمان، پله‌ها و گلدان‌هاي محل كارتان از اين پس بي‌شما به‌سر مي‌شوند، حتي آبسردكني كه گاهي با ليوان سربه‌سرش مي‌گذاشتيد تا بچكد خنكاي آب در گلويتان. اتاق، صندلي و ميزتان شما را فراموش كرده‌اند! چاره‌اي نيست زندگي همين است !

مرد ميانسالی كه شبيه دانايی است می‌گويد البته يادمان باشد به آخرين ايستگاه هم كه رسيديم بايد بدانيم ايستگاه بعدي در انتظار ماست. پس بايد چراغ رابطه‌هاي جديد را روشن كرد چون همه زندگي سفر است اصلا جدا شدن سفر است مثل رفتن ابر از آغوش ماه مثل دويدن باد از دامان كوه مثل رفتن شما به شمال درحالی كه نرفته‌ايد و در خاطرتان آن را مرور كرده‌ايد!

همراهم مي‌گويد با اين همه، ساعت جدايي گرم‌ترين ساعت‌هاست چون دست‌ها و نگاه‌ها گرماي ديگري دارد چون مي‌دانيد كساني را جا مي‌گذاريد كه ديدن هر روزشان شور وشوق زندگی شما بود! رهگذر متبسمی به نرمی می‌گويد البته راه‌هاي رسيدن به ايستگاه بعدي متنوع است اما آنچه ثابت است نگاه شما به زندگي است يعني چگونه رسيدن به آرامش و اميد پس بايد خودتان و ديگران و هر چيز ديگري را كه حضورشان حال ما را خوب مي‌كند دوست داشت.

حالا من خودم را دلداري مي‌دهم و سپس سوگند مي‌خورم همه آن دوستان سيب را كه از هم دور شده‌ايم دوست دارم به‌اندازه همه هزاران روزي كه با هم بوديم. پس اگر دوريم اما نزديكيم و مي‌دانيم وقتي از مهر كسی ياد می‌كنيم ناخواسته لاغر می‌شويم چون دوری رنجوری است.

در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم
اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم
يك قطره‌ي آبم كه در انديشه‌ي دريا
افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم

راست اين است درسال‌های دور هم كم وبيش روزگار گاه مادر بود و گاه نامادري! يعني دوستاني بودند شكوفه و ميوه بودند و دوستاني كه ناگهان شما را مثل شمع خاموش جا مي‌گذاشتند و اينگونه بود كه در آن روزگار دور و دير شما براي امتداد زندگي با تكاپوي بسيار بالاخره به دوستان تازه‌اي مي‌رسيديد و كم‌كم ياد مي‌گرفتيد هر آن ممكن است شما خانه و كوچه و خيابان، دوست و يا همكاراني را از دست بدهيد؛ يعني گاه هوا تاريك‌تر از شب و همه راه‌ها به بن‌بست برسد.

اما باور داشتيد روزگار همه درها را به روي برد باران مي‌گشايد يعني وقتي جمعي را جا مي‌گذاشتيد شما و تنهايي بالاخره فكري به حال خودتان مي‌كرديد يعني به قول قديمي‌ها بايد مي‌پذيرفتيد، رودخانه، رودخانه را به جريان مي‌اندازد يعني حتي وقتي رفيق نداريد بايد با عصايتان مشورت كنيد!

حالا و اكنون كه عمر روز و شب در روزگار زخم‌، درد ومرگ كوتاه‌تر از آه است عمر دورهمي‌هاي اداري هم زياد به درازا نمي‌كشد چون جفا و جابه‌جايي‌ها بسيار است. مستأجران تا پيش از آشنايي با همسايه‌ها و عادت‌كردن به خيابان و كوچه مجبور به ترك محل مي‌شوند از بس كه گرانى ويرانگر است يا كار در اين شركت و آن اداره پيش از پيوستن شما آن سازمان اعلام ورشكستگى مى‌كند ازبس كه با كارآفرينى‌های نوين زاويه داريم پس مجبوريم باوركنيم روزي كه صبر در باغ زندگي‌ روييد به چيدن ميوه اميدوار باشيم.

آقاي دانايي مى‌گويد در اين جابه‌جايي‌ها و جاگذاشتن‌هاي عمر حتما حكمتي است و هر حكمتي رنگي از خوشبختي با خود دارد و خوشبخت كسي است كه فكر مي‌كند خوشبخت است! مثل ساري كه از درخت پريد، مثل گلداني كه پنجشنبه‌ها آب مي‌نوشد و مثل راننده تاكسي كه همه مسافران را به مقصد مي‌رساند تا بعد خودش به خانه برود و شاعر زير لب زمزمه كند:

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد
كه تو رفتي و دلم ثانيه‌اي بند نشد
لب تو ميوه ممنوع، ولي لب‌هايم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد
* همه شعرها از فاضل نظري

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.