روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| مرد سرش را از پنجره بیرون آورد و فریاد زد: «دوستت دارم.» هشتاد و چند ساله به‌نظر می‌رسید. موهای صاف و کم‌پشت سفیدش در باد اواسط پاییز پریشان بود. پولیور دستبافت سورمه‌ای‌ رنگ‌و‌رو رفته‌ای بر تن داشت و روی گونه چپش خرده نان چسبیده بود.

نیم‌تنه مرد از قاب پنجره ساختمانی سی چهل ساله در طبقه سوم معلوم بود و همه رهگذرهای کوچه می‌توانستند تصویرش را ببینند و صدای ابراز عشقش را بشنوند. همه نگاه‌ها به سمت زنی چرخید که با کیف پارچه‌ای بزرگی در دست، بی‌خیال و آهسته در پیاده‌رو راه می‌رفت و از خانه دور می‌شد. مرد فریاد زد: «مهری… دوستت دارم. صدامو می‌شنوی؟ مهری می‌شنوی؟»

همه رهگذرهای کوچه زل زده بودند به مهری. نگران بودند که صدای مرد را شنیده یا نه. چهره مهری عادی بود. نه مشعوف و هیجان‌زده، نه بی‌رحم و خشمگین. شبیه زن سالخورده‌ای با زانوهای پر‌درد بود که بارها و بارها این صحنه را از نزدیک دیده و این جملات را شنیده.
مهری نگاهی به ساعتش انداخت و سرعتش را کمی تندتر کرد. پیرمرد با فریادی بلند که احتمالاً به گوش همه مردم شهر می‌رسید گفت: «مهری ترکم نکن. خواهش می‌کنم مهری.»

بالاخره یکی از دلواپس‌های خیابان به طرف زن رفت و گفت:‌ «مهری خانم! فکر کنم این آقا با شما هستن.» مهری می‌دانست که مخاطب مرد است. هفته‌ای چند بار شاهد باز شدن پنجره و فریادهای پیرمرد بود. با لبخندی صبور به دلواپس نگاه کرد و گفت:‌ «نگران نباش دخترم. ترکش نمی‌کنم. دارم می‌رم خرید. برمی‌گردم.»

مرد خیلی وقت بود که همه‌چیز را از یاد برده بود. نمی‌دانست چند ساله است. پاییز یا بهار کدام سال است. نمی‌دانست در شهر زادگاهش نفس می‌کشد یا گوشه‌ای از ناکجای غربت. اسم رئیس‌جمهور وقت را نمی‌دانست و از قیمت‌ها و ارزش پول ملی خبر نداشت و احتمالاً اگر از خانه خارج می‌شد هرگز راه بازگشت را پیدا نمی‌کرد.

مرد فقط مهری را به یاد داشت. عاشق مهری بود. نبودن مهری تنها چیزی بود که در جهان خالی جدیدش حس می‌کرد و تن بی‌حسش را به وحشت می‌انداخت.مهری پاهای کم‌جانش را کف پیاده‌رو حرکت داد و آهسته گفت:‌ «نگران نباشین. همیشه برگشتم، این‌بار هم برمی‌گردم.»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.