روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: خب. مفتون ما هم رفت. مفتونجان ما. شاعر شوریده و نجیب دوران جوانیمان. آنقدر در سوگ غرقه شدهایم که اصلا یادم رفته بود که زنده یا مرده است. حالا شاهیندژ زادگاهش که احتمالا او را نمیشناسد، از دست رفتن شاعر 97 ساله را باید به سوگ بنشیند و ما در این اوضاع و احوال که آسمان، خاکستری و سرخرنگ است، یادمان بیفتد که نجیبترین شاعر دوزبانهمان را در روزهایی از دست دادیم که فرصتی برای سوگ او نبود.
مایی که پیش از آنکه شیفته شعرهای زیبای ترکی و فارسی نوگرایانهاش باشیم، به چشمهای شریف و میزان رواداریاش با شاعران متضاد و متخاصم، امید بسته بودیم. رفیق شفیق شهریار که اصل و ماوقع داستان عاشقانگیهایش را تنها برای او تعریف میکرد. نسل ما حتی جمالشناسی عامیانه را از نشستهای دونفره آنها آموخته بودیم که از زبان شهریار میگفتند «ممکن نیست یک تارزن، بدقیافه باشد» و راست میگفتند. اما تقصیر آن چاهکن زشترو چه بود که دماغ گنده داشت و خود هیچ تاثیری در خلق صورت خویش نداشت.
دو: مفتون نهتنها نجیبترین شاعر دوران ما که روادارانهترین متفکرشان نیز بود. در همان حال که با شهریار گعده داشت، با رهی هم میپرید که بین این دو بسیار شکرآب بود. اما اگر رهی پشت سر شهریار بد میگفت، دیگر چایی او را نمیخورد. رواداریاش نهتنها از بابت فالوده خوردن با همه شاعران چپگرا و راستگرا که عشق همزمانش به غزل و شعر سپید، حکایت از این داشت که «ما نباید وقتی اتومبیل اختراع میشود اسبها را بکُشیم».
مردی که روزگاری با راستهای پریشاناحوال گعده داشت و روزگار دیگرش با چپها میگذشت اما علنا گفته بود «چپها پشتشان به دریاست و دریا خالیست». او در همان زمان هم که چپها علیه سپهری شوریده بودند، عاشق شعرهای ساده اما عمیق سهراب بود اما مانیفست شعرش بر این مبنا بود که درونمایه شعر ایران متشکل از «رنج و صلح» است، گرچه شعر سهراب بیرنج اما صلحگرا است. او برخلاف اخوان و شهریار که هردو ختم شعر ایران بودند اما دیگران را برنمیتابیدند فروتنی بیبدیل بود.
آنجا که اخوان میگفت من اگر جایی شعر میخوانم نباید هیچ مشهدی دیگر شعر بخواند و شهریار که معتقد بود اگر او در انجمنی شعر میخواند شعرخوانی شاعر دیگر معنا ندارد، مفتون اما صبور و گذرا و معتقد به تکثرگرایی محض بود. شاعر ضددود که عاشق عمران بود اما هر وقت عمران را در قهوهخانه پاساژ ولیعصر میدید زنهارش میکرد که «ضرر قلیان با تنباکوی خوانسار و کاشان به اندازه هشتاد تا سیگار است عیمران» خود عاشق نجابت ناب عمران بود. مخصوصا وقتی سوار پیکان سفید او میشد اعتراف داشت که او با وجود دود کردن گاه به گاهی قلیان قهوهخانه، از سالمترین شاعران ایران است.
این در حالی بود که او پیش از عمران، با نصرت رحمانی میگشت که آخرِ زرورقهای نقرهای بود و از بس شوریده بود که مفتون دلش نمیآمد به او چیزی بگوید. برخلاف قطب نهیلیستی نصرت و رفقا، مفتون در گعدههای شاعران آرمانگرا نیز حضور داشت و بعدها در شعرش در تعریف آن روزهای صورتیرنگ گفت «ما روزها پل میساختیم و شبها از روی آن میگذشتیم».
سه: آن مرد سبیل دوگلاسی آذربایجانی که بعد از شکست روشنفکران در کودتای سال 1332 به تهران آمده بود و همراه شاعران شوریده در پیادهروهای استامبول راه میرفتند، در گروه شاعران راستگرایی چون رحمانی، زُهری، شیبانی، شاهرودی، تمیمی و فریدون کار، بُر خورده بود. دستهای که ریاستش با شاهممد (زُهری) بود و معاونتش با نصرت؛ آقای معاون چنان در نهیلیسم غرق شده بود که یک بار هوس کرد خود را از پاساژ آلومینیوم پایین بیاندازد و بقیه شاعران جلویش را گرفتند و از صرافت سقوط انداختند.
چهار: آنها در پیادهروهای استامبول که پاتوق شاخهای هنری و ادبی آن زمان بود دوتا دوتا راه میرفتند و جماعت شعردوست، پرسشهای فلسفی و شاعرانهشان را همانجا از آنها میپرسیدند. راه رفتنشان هم تابع اصول بود؛ شاه ممد و نصرت جلو. شیبانی و شاهرودی عقب و فرخ و مفتون عقبتر. کار روزانه شاعران پریشاناحوال چنین بود که از ساعت 9 صبح به کافه فیروز میرفتند و سپس کافه سبیل را تسخیر میکردند. شعر میخواندند و ساندویچ میخوردند و دنیا گنجایش رویاهای آنها را نداشت.
بعد از ظهرها هم با پیراهنهای سپید، خیابان لالهزار و استامبول را گز میکردند. کار روزانه آن گعده شاعران چنان جذاب بود که مفتون سادهدل که حقوق خوانده بود و کارمند دادگستری تبریز بود، با یک بار گشتن در میان آنها، کارش را ول کرد و شهروند پیادهروهای داغ نادری شد. گروهی دارای شیشهخرده شاعرانه که گاهی هم برای تمسخر شاعران سنتگرا هوس میکردند به انجمن شعر حمیدی شیرازی در خیابان ویلا بروند که یک بار شاملو گفته بود او را با شعرش آونگ کرده است.
انجمنی نوین که به حاضران شیرکاکائو میدادند و نصرت بعد از سر کشیدن شیرکاکائو، سوال پرتی میپرسید و جلسه را بههم میریخت و دوباره به خیابان میآمدند تا درباره این شورش کوچک، مزهپرانی کنند. گعده شاعرانی که غیر از مفتون رئالیست، فاکتور اصلی بیشترشان جنون بود. چه نصرت که هوس سقوط از پشت بام ساختمان آلومینیوم را داشت چه اسماعیل شاهردوی ملقب به آینده که در دوران پیری به نمایندگی از همه شاعران جهان در تیمارستان بستری شد.
مفتون نهتنها با این پیادهنظام شعرنو میچرخید که با گعدههای دیگر شاعران و نویسندگان هم همنشینی داشت. او با گروه آرمانگرایان عاشقپیشه و فلسفهگرایی چون دریابندری و آشوری و شفیعیکدکنی و حمید مصدق هم به کوه میرفت یا در اوین درکه برای ساعتی رحل اقامت میافکندند. یا روزگاری که در محضر گعده پیادهنظام جوان خیابان استامبول بود چنان عاشق نیما شد که تصمیم گرفت همچنان که در زبان، به ترکی و فارسی شعر میگوید در قالب نیز همزمان به غزل و شعر سپید روی بیاورد که تکبعدی تلقی نشود.
هنگامی که در معیت فریدونکار به خانه نیما رفتند سگرمههای عالیه خانم را که از شعر و شاعری گریزان بود تحمل کردند و آقای یوشیج وقتی آنها را زیر کرسی گرم پذیرا شد برایشان چندتایی چای سیاه و بسته سیگار اشنو روی کرسی گذاشت که فسدود کنند و گرم شوند. نیما ابتدا به صرافت افتاد از مبارزاتش سخن بگوید که «احمقها دو سه روز پیش آمدهاند خانه ما را تفتیش کردهاند که تفنگ پیدا کنند»
اما اینها فقط میخواستند بپرسند منشا شعر افسانه که مانیفست شهرنوی ایران است، از کجا آمده است؟ نیما آن روز به مفتون گفته بود روزگاری که در یوش در ماههای محرم و صفر، نوحهخوانی میکردند میدیدم که از زبان علیاکبر میگویند «ای عموجان عموجان کجایی». گفته بود شعر بیوزن از همین جا به ذهنش خطور کرد اما آنقدر نوشت و خط زد تا اینکه به افسانه و مانلی رسید.
پنج: میدانم الان دیگر آنقدر سوگ روی سوگ نشسته است که نوشتن من از مفتون هیچ دردی را دوا نمیکند. اما عقده میشود توی دلم که از مرگ شاعر دوزبانهای که روزگاری عاشق خوشمشربی و رواداریاش بودیم ننویسم. عاشق کتاب «عاشقلی کروان»اش و بعدها «اکنونهای دور»ش. یا شعر «دریاچه»اش که برای ارومیه سروده و قلبی سنگ میخواهد خواندنش در این هنگام که ارومیه خشکیده است.
نسل ما شعرهای مفتون را در نامههای عاشقانهاش خطاب به دخترکان، پاکنویس میکرد که «من و تو در حال حرف زدن راه میرویم و دیگران در حال راه رفتن حرف میزنند». نسل ما شعر عاشقانه او را در ارتکاب و تجربه عشقهای ازلی خود به عنوان حسنخطاب برای دخترکان مینوشت و مینوشت و مینوشت و خسته نمیشد:
-«زیور به خود مبند که زیبا ببینمت. با دیگران مباش که تنها ببینمت. یک جام نوش کردی و مشتاق دیدمت. جامی دیگر بنوش که شیدا ببینمت».

