روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک:‌ لیست ۱۰۰ فیلم برتر به انتخاب منتقدان «سایت اند ساند» که هر ده سال یکبار به‌روز می‌شود، این‌بار سورپرایز‌های بیشتری داشت تا دوباره بحث شاهکارهای سینمایی نقل محافل شود و خیلی‌ها جوزدگی و تحت‌تاثیر مسائل ژورنالیستی قرار گرفتن برخی منتقد‌ها و حتی تقدم بیش از قاعده محتوا بر فرم را دلیل برجسته‌تر شدن برخی فیلم‌ها و البته نگاه سنتی و مرعوب نام‌های بزرگ شدن دسته دیگری از منتقدان را دلیل اصلی شکل‌گیری لیستی نامتوازن و ایجاد شک و شبهه در آن لیست بدانند و جایگاه برخی فیلم‌ها را زیر سوال برده و دلیل غیبت تعداد زیادی از کارگردانان بزرگ و فیلم‌هایشان را جویا شده

و کلیت لیست را فاقد هر‌گونه ارزشی قلمداد می‌کنند و آن را صرفا یک بازی مختص فیلم‌بازان دانسته و هر‌گونه تغییر در تعداد و اسامی رای‌دهنده‌ها را موجب پدید آمدن لیستی دیگرگون بدانند. این برداشت زمانی پررنگ‌تر می‌شود که بدانیم فیلم نخست این لیست «ژان دیلمان…» تا هفته پیش فیلمی مهجور و بی‌نام و نشان در دنیای سینما بود که حالا به دلیل پررنگ شدن گرایشات فمینیستی در جوامع هنری به یکباره صعودی غیر‌قابل پیش‌بینی داشته و به‌عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما معرفی می‌شود امری که حتی در مخیله سازندگانش هم نمی‌گنجید و کمتر کسی می‌توانست این میزان از تحویل گرفته شدن را هضم کند.

دو: واقعیت این است که سینما هنری نه تجریدی که ترکیبی از بخش‌های مختلف است و وقتی پسوند یا پیشوند شاهکار را با خود حمل می‌کند یعنی در حوزه‌های مختلف حرف‌هایی برای گفتن دارد و صرف داشتن سوژه جسارت‌آمیز و صحبت از اسرار مگو در عصر یخبندان گفت‌وگوها برای ماندگار شدن یک فیلم کفایت نمی‌کند. فیلمنامه یک فیلم همواره به‌عنوان اصلی‌ترین تکیه‌گاه مطرح است اما بن‌مایه خوب شرط لازم بالا بودن کیفیت یک فیلم است و نه شرط کافی.

بدون بهره‌گیری از بازی‌های خوب و استاندارد، داشتن لحن صحیح روایی و توان جذب تماشاگر در طول روایت، کادرها و رنگ‌بندی مناسب حاصل از هنر یک فیلمبردار خوب و چیره‌دست، طراحی صحنه و لباس متناسب با سوژه و موقعیت‌های آن، پرداخت و کارگردانی متناسب با حال و هوای فیلم در راستای باور‌پذیر جلوه دادن صحنه‌ها، موسیقی به‌عنوان همراهی‌کننده حسی جهت بالا بردن میزان تاثیرپذیری سکانس‌ها برای مخاطب، نور مناسب، صدای قابل شنیدن و… ‌‌همگی در خدمت آفرینش اثری هستند که در صورت قرار گرفتن هنرمندان مناسب و متناسب در جایگاه خود احتمالاً به خلق یک شاهکار بیانجامد.

سه: اورسن ولز را دوست دارم و معتقدم فیلم «نشانی از شر» یک شاهکار واقعی است و همان پلان سکانس ماندگار برای اثبات چیره‌دستی‌اش کفایت می‌کند و در حوزه بازیگری هم جذابیت‌های خاص خودش را دارا بوده و مثلاً در «مرد سوم» به‌شدت پذیرفتنی است هر چند «ت مثل تقلب»‌اش قابل تحمل نیست برایم. با این حال چندین و چند بار تلاش‌های همه‌جانبه‌ام برای تماشای «همشهری کین» که همواره در تمامی لیست‌ها در رده‌های نخست قرار داشته بی‌ثمر مانده. شاید صحنه‌های افتتاحیه‌اش به‌اندازه دیگر دقایق فیلم کشش نداشتند و شاید هم در آن برهه هنوز نسخه‌های زیرنویس فارسی همه‌گیر نشده بود و نتوانستم آنچنان که باید با نسخه زبان اصلی‌اش ارتباط برقرار کنم و اصولا داشتن زیرنویس فارسی برای فیلمی به‌شدت دیالوگ‌محور از نان شب هم واجب‌تر است.

فقط این را می‌دانم که در ۱۰ سال اخیر حتی تلاشی کوچک هم نکرده‌ام ببینم بعد از تصویر آن مرد با کلاه شاپو و روزنامه‌های بسته‌بندی شده چه اتفاقاتی منتظر ماست. این در حالی‌ است که دوست نه‌چندان عشق سینمایم همواره از این فیلم به‌عنوان بهترین فیلمی که دیده است یاد می‌کند تا آب از لب و لوچه‌ام سرازیر شود و عذاب وجدان بگیرم و تصمیم کبری اتخاذ کنم که یک بار برای همیشه گوش خودم را بگیرم و مستقیم ببرم ویدئو کلوپ و نسخه‌‌ای تر و تمیز از همشهری کین به‌دست آورده و بنشینم پای تلویزیون و این دندان کرم‌خورده و محنت‌زده خراب را بکَنم و بیاندازم دور! خدا را چه دیدید شاید سال بعد در همین صفحه وقتی از بهترین فیلم‌های عمرم می‌نویسم اسمی هم از همشهری کین آوردم.

چهار: معتقدم که سینما علاوه بر تمام آن مولفه‌های لازم که عالم و آدم صدها ساعت در موردش حرف زده‌اند باید یک چیز اضافه هم داشته باشد و آن‌هم رویاساز بودن است و به این خاطر هم هست که وقتی آدم‌ها رویاهای خود را بر روی پرده می‌بینند بیشتر دلداده پرده نقره‌ای می‌شوند. حالا این رویا می‌تواند در باب بازگشت عشقی به یغما رفته باشد و به ثمر رسیدن عشقی قدیمی یا غلت زدن در دنیای مادیات و منهدم کردن ادوات دشمن با فشردن دکمه‌ای!

برای من کارخانه رویا‌سازی را سرجیو لئونه در روزی روزگاری آمریکا و روزی روزگاری در غرب، جوزپه تورناتوره در سینما پارادیزو و مالنا به‌راه انداختند یا کل موسیقی‌های انیو موریکونه و یا والس جذاب و دلربا و پایین رفتن از پله‌ها در فیلم در حال و هوای عشق که در رده چهارم لیست مذکور قرار گرفته است و به‌نظرم با تمام احترامی که به آن والس و خانم زیبای بازیگر و اسلوموشن پله‌نوردی‌اش قائلم نهایتا می‌توانست رده چهارصدم تاریخ سینما را به‌خود اختصاص دهد نه چهارم را و این میزان از گشاده‌دستی منتقدان امروزی غیر‌قابل درک است برایم.

پنج: استنلی کوبریک همواره یکی از کارگردانان مورد علاقه‌ام بوده و معتقدم فیلم راه‌های افتخار از بهترین فیلم‌های ساخته شده در مورد حال و هوای پشت خط مقدم جبهه‌ها در روزگار پسا‌جنگ جهانی است و به انسانی‌ترین شکل ممکن روابط موجود بین سربازان را بررسی می‌کند. کاری که در «غلاف تمام فلزی» هم صورت می‌گیرد و دنیای بی‌رحم جنگ را به جذاب‌ترین شکل‌ممکن بیان می‌کند یا نیمه نخست پرتقال کوکی که نهایت زوال اخلاقی نسل‌های جدید را به نمایش می‌گذارد و شاهکار پایانی‌اش «چشمان تمام بسته» که فلسفه و سینما را آشتی می‌دهد و موضوع جبر و اختیار مخلوقات را سوژه خود قرار داده و در بستری جذاب به نمایش می‌گذارد و ده‌ها بار دیدنش هم مخاطب را پس نمی‌زند.

این کارگردان فیلمی به اسم ادیسه فضایی ۲۰۰۱ دارد که همواره در نظرسنجی‌ها پیشتاز بوده اما سال‌هاست هیچ انگیزه‌ای برای تماشایش در خود نیافته‌ام. صحنه‌هایی پراکنده از دراز کشیدن یک آدم فضایی و قاب‌های غیر‌جذاب در حالی‌که معتقدم باید یک فیلم خوب در همان دو سه دقیقه قلابش را به مخاطب گیر دهد و او را صید کند. حالا نمی‌خواهم بگویم که با خیلی از فیلم‌های ژان لوک گدار عزیز هم هیچگاه نتوانسته‌ام ارتباط برقرار کنم و تا پایان ببینم‌شان به‌خصوص فیلم‌های آخر عمری‌اش را که مشخص نبود مستند است یا قصه‌گو و معمولا هم وسط فیلم سر و کله خود استاد پیدا می‌شد و از جنگ عراق تا لزوم تدریس موسیقی در مدارس داد سخن سر می‌داد.

شش: دوست دیگری دارم که هنوز نتوانسته رمان جاودانه صد سال تنهایی را بخواند و در ده صفحه اول متوقف شده و می‌پرسد چه‌جوری این رمان را بهترین رمان تاریخ می‌نامند. همیشه به این فکر می‌کنم که یک رمان‌خوان خوب چگونه می‌تواند در برابر شاهکار مطلق ادبیات جهان این‌گونه موضع‌گیری کند؟ یحتمل حالا دوستان عشق سینما این حرف را درباره من می‌زنند که هنوز قادر به تماشای قاعده بازی (ژان رنوار) هم نشده‌ام. انگار این لیست دارد طولانی می‌شود باید فکری اساسی بکنم.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.