روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| گفتهاند آلودگی هوای تهران تا آخر هفته با ما خواهد بود. کسی ککش نمیگزد. در خبرها میخوانیم که هر سال چندین هزار ایرانی در اثر آلودگی هوا، زودتر از آنچه که باید میمیرند. بیخیال از کنارش رد میشویم. در مقابل باقی اخبارِ مرگی که این روزها به گوشمان میرسد، اینطور مردن مسخره بازی است.
به تمام پاییز و زمستانهایی فکر میکنم که با دود و سیاهی گذشتند؛ خشک و بیباران. عبوس و چرک و بیرویا. به تمام هفتهها و ماههایی که فقط منتظر بودیم بگذرند بلکه روز بهتری بیاید. به تمام سالهایی فکر میکنم که میتوانستیم سالم و امیدوارتر زندگی کنیم. به ایامی که به راستی جوان بودیم و باید زندگی میکردیم، زندگی میساختیم.
به روزهایی که میتوانستیم از عمرمان، از شهرمان، از زنده بودنمان لذت ببریم و نبردیم. به لحظههایی که میتوانستند بدرخشند و ماندگار شوند، اما بنجل و توخالی از آب در آمدند و تهِ زبالهدانیِ فراموش شده عمر بو گرفتند و پوسیدند.نوشتن این جملهها درد دارد اما باید خاطرات روشن و زیباتری برای روزهای پیریمان پسانداز میکردیم.
چه کسی دوست دارد در زمستان سردِ ایام سالخوردگی، پتوی کرکی را روی زانوهای از کار افتادهاش بیندازد و این دفترِ پر رنج و غمِ فرسوده را ورق بزند؟ مادربزرگها و پدربزرگهایمان روزهای خالی و گرفته پیری را با مرور صدباره خاطرات پر نور و دلنشین گذشتهشان دوام میآوردند، ما چه داریم برای آن روز؟ جای یک خاطره شادِ باشکوه در این دفتر خالی نیست؟

