روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در جو پرآشوب ماه‌های بعد از ترور رزم‌آرا و ملی شدن صنعت نفت و اعتصاب کارگران و تهدید‌های انگلیسی‌ها، مصدق و یارانش به حکومت رسیدند. این اتفاقی بود که بسیاری از ایرانیان منتظر آن بودند. یک ملی‌گرای وطن‌پرست با بیش از چهل سال حضور در عرصه سیاست با علقه‌های نسبتا ملموس مذهبی. در این میان در حالی که با فشار گروه جبهه ملی در مجلس و در دوره قبل از به قدرت رسیدن مصدق،‌ خلیل طهماسبی ضارب رزم‌آرا از زندان آزاد و به عنوان یک قهرمان ملی مورد تجلیل قرار گرفته بود در تیرماه 1330 و کمتر از دو ماه پس از صدارت مصدق،‌ نواب صفوی دستگیر شد.

این در واقع در ادامه موجی از بازداشت‌های اعضای فدائیان اسلام بود. اتهام نواب صفوی هیچ کدام از پرونده‌های ترور نبودند. نواب به خاطر پرونده حمله به یک کافه مشروب فروشی در آمل بازداشت شده بود! این ماجرا اعضای فدائیان اسلام را شوکه کرد و به انحای مختلف درصدد فشار به حکومت برای آزادی نواب و چند نفر دیگر بودند که به تحصن معروفی در زندان قصر انجامید که دست آخر با برخورد خشن پلیس از آنجا متواری شدند.

اصرار آیت‌الله کاشانی در تهران و فرستاده‌های مراجع تقلید متنفذ قم مثل آیت‌الله تقی خوانساری و آیت‌الله صدر (عموی امام موسی صدر) هم فایده‌ای نکرد و امیرعلایی وزیر کشور با نظر ویژه دکتر فاطمی از آزاد کردن نواب صفوی خودداری می‌کرد.می‌گویند بخشی از این تصمیم ناشی از اصرار دربار بوده است. در این میان حزب توده هم تحرکات کارگری خود را انجام می‌داد. علت تخاصم توده؛‌ ورود آوریل هریمن نماینده متنفذ دولت آمریکا به ایران بود تا میان انگلیس و ایران وساطت کند.

علاقه مصدق به آمریکا به عنوان نیروی سوم در مواجهه با شوروی و انگلیس کاملا واضح بود و این موضوع واکنش سنگین حزب توده را به همراه داشت. داریم از سال 1951 حرف می‌زنیم و ظهور آمریکا به عنوان یک ابرقدرت بزرگ نظامی و سیاسی و اقتصادی. ورود هریمن طبیعتا سفارت شوروی در تهران را عصبانی کرد و حزب توده هم دست به کار شده بود.

در این میان و در حالی که مصدق و گروهش در حال دست و پنجه نرم کردن با عواقب ملی شدن نفت بودند و حضور مصدق در اجلاس سازمان ملل، ‌طبقه سنتی مذهبی از شیوه سکولار حکومت مصدق و همین‌طور بازداشت نواب صفوی خشمگین بودند. از طرفی دکتر فاطمی گروهی از لباس شخصی‌های طرفدار مصدق را نیز به شکل خاموش سازماندهی کرده بود که رهبری‌شان دست احمد عشقی، امیر بوربور و به روایتی داریوش فروهر بود و یکی از سرگرمی‌هایشان حمله به روزنامه‌ها و نشریات حزب توده و نشریات تندرو مذهبی بود.

یکی از اعضای فدائیان‌اسلام ادعا می‌کند که شعبان جعفری محافظ شخصی دکتر فاطمی در آن دوران بوده است. به هرحال عدم تمایل دولت به اجرای احکام اسلامی که هدف اصلی فدائیان اسلام حتی جلوتر از نهضت ملی شدن نفت بود ماجرا را پیچیده‌تر کرده بود. به‌خصوص عدم تقید همسران اعضای دولت و خانواده مصدق و مهم‌تر از همه شخص خانم پریوش سطوتی همسر فاطمی، داستان را باز هم بغرنج‌تر کرد و این گونه شد که در بهمن 1330 و در حالی که یازده ماه می‌شد که فدائیان‌اسلام ترور جدیدی را انجام نداده بودند، ‌پروژه ترور فاطمی کلید خورد.

برخی می‌گویند این اتفاق خلاف نظر نواب صفوی بوده اما عبد خدایی علنا می‌گوید که این ماموریت را با نظر مثبت نواب صفوی از زندان و با دستور مستقیم واحدی متقبل شده است. ترور در مراسم سالگرد ترور محمد مسعود اتفاق افتاد که اتفاقا خود مسعود هم مورد نفرت فدائیان‌اسلام قرار داشت. عبدخدایی در این مورد می‌گوید: محمد مسعود دائماً به معارف دینی حمله می‌کرد، طوری که بعضی‌ها خیال می‌کردند فدائیان‌اسلام او را کشتند، در حالی که کار توده‌ای‌ها بود. دائماً کاریکاتور زن‌های باحجاب را می‌انداخت که دارند فال نخود می‌گیرند و عکس زن‌های بی‌حجاب را که دارند به دانشگاه می‌روند! یک‌جور حالت آنارشیستی و بی‌قراری داشت و علیه هرکسی که به او باج نمی‌داد، مقاله می‌نوشت!

عبدخدایی 15 ساله با گلوله فاطمی را هدف قرار می‌دهد که خب فاطمی مجروح می‌شود و عبدخدایی هم به زندان می‌افتد. محمد عبدخدایی اهل تبریز بود، می‌گوید: در سال ۱۳۲۹ که به تهران آمدم، اوج ماجرای نهضت ملی شدن نفت و کشته شدن رزم‌آرا بود. من آن موقع در خیابان ناصرخسرو دستفروشی می‌کردم. صبح‌ها کار می‌کردم و بعدازظهر‌ها به مدرسه مروی می‌رفتم و …. بعد از این‌که واحدی‌ها را (که بعد از ترور رزم آرا دستگیر شده بودند) از زندان آزاد کردند، ملاقات با نواب صفوی در زندان قصر هم آزاد شد.

من هر هفته دوشنبه‌ها که وقت ملاقات بود، کارم را رها می‌کردم و به زندان شماره ۲ قصر می‌رفتم. نواب صفوی در حیاط می‌نشست و فدائیان‌اسلام ده تا ده تا می‌رفتند و با او ملاقات می‌کردند و او برایشان صحبت می‌کرد. عادتش هم این بود که از تک‌تک آدم‌ها، اسمشان را می‌پرسید. یک‌بار هم از من پرسید و جواب دادم. بعد پرسید: اسم پدرت چیست؟ و وقتی گفتم: پسر حاج شیخ غلامحسین تبریزی هستم، مرا کنار خودش نشاند و خیلی به من محبت کرد.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.