روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا… به نظر من یکی از زحمتکشترین اقشار جامعه، این دوستان پیک موتوری رستورانها هستن که لطف میکنن و در اسرع وقت، غذای گرم و سرد رو به ما گرسنگان میرسونن و سلام و والسلام نکرده، سریع برمیگردن که به دادِ گرسنه بعدی برسن.
در نزدیکی خانه من، رستورانی هست که معمولا وقتی چیزی در خانه برای بلع پیدا نمیشه که این البته شامل اکثر اوقات میشه، مزاحمشون میشم و غالبا هم یک پیک که جوانِ معقولی هم هست، زحمتِ آوردن رو میکشه… من معمولا وقتی با رستوران تماس میگیرم که خون، جلویِ چشمانم رو از گرسنگی گرفته و به همین خاطرِ انتظارِ رسیدنِ این پیکِ خوشبختی، صدای موتورش رو دیگه کاملا میشناسم…
خیلی دقیق نمیتونم توضیح بدم ولی یک جوری دنده یک و دو و سه را در طول کوچه پُر میکنه که انگار مسابقه موتور سواریه و نفر دوم، پشتِ اگزوزشه… خلاصه که این مسیر رستوران تا منزلِ ما رو خیلی حیثیتی میاد…چندین بار هم بهش گفتم که روش خوبی رو برای مُردن انتخاب نکرده ولی به دلیلی که خدمتتون عرض میکنم، هیچوقت به حرفم گوش نمیکنه.
این پیک نازنین، مداما کلهش تو گوشی موبایلشه. فکر میکنم تا همین چند وقت پیش هم قیافه من رو درست و حسابی ندیده بود. وقتی که من در رو باز میکنم، بدون این که به من نگاه کنه یا سرش رو از روی گوشیش بلند کنه، غذا رو تحویل میده و چون مبلغ هم قبلا محاسبه شده و کاری با هم نداریم، یه چیزی روی گوشی تایپ میکنه و دوباره مثل فشنگ، میپره روی موتور و به سمت رستوران پرواز میکنه…
البته من همیشه از این سرعت، راضی بودم و قند خونم هم بلافاصله به حالت نرمال برمیگرده، ولی راندنِ این جوان هم نگرانکنندهس…
اما چند وقت پیش، اوضاع عوض شد. هم غذا با تاخیر رسید، هم صدای موتور را نشناختم. جوری که فکر کردم پیک دیگری اومده. ولی خودش بود. اول حدس زدم که متنبه شده یا موتورش خراب شده: - « دستت درد نکنه… چه عجب…آروم اومدی.»
جوان عزیز که از طرز نگاهش میشد فهمید برای اولین باره که چهره من رو درست و حسابی میبینه گفت: - « فیلتره دیگه…» / « چی؟…» / « همه چی. واتساپ، اینستا، تلگرام…» جوابش من رو یاد یکی از گزارشهای تلویزیون انداخت که تمام مصیبتها رو گردن تلگرام انداختن.
- « چه ربطی به سرعت غذا رسوندن شما داشت؟» / « خب، من یه پیام میفرستادم به بر و بچ، تا بخوان جواب بدن، من یه غذا رو میرسوندم… غذا رو که میدادم، جواب میدادم تا برسم دم رستوران… اونجا هم مشغول بودیم تا سفارش بعدی… الان دیگه عجلهای نیست…»
خداییش این سوژه دیگه به درد تلویزیون میخوره. خلاصه یکی دو روزی غذای من با تاخیر و سلانه سلانه رسید دستمون تا این که روز بعدش دوباره همون صدای مسابقات موتورسواری رو شنیدم و کله جوان هم دوباره از روی گوشی بالا نیومد: - « چی شده؟ بازم پرواز داری میکنی که… داخلی نصب کردی؟» / « نه بابا. فیلترشکن نصب کردم…»
روز بعد دوباره غذای من به آرامی به دستم رسید: - « چی شد دوباره؟…» / « فیلترشکنم، فیلتر شد…» ولی امروز دوباره پروازکنان به سمتم میاومد: - « آقا فیلترشکن نو مبارک…».

