روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| هوا آلوده‌تر از سياهی بوی تباهی می‌دهد در ته پایيزی كه زمستان بس ناجوانمردانه دركمين همين حداقل‌های زندگی توسری خورده است! به‌قول آقای سيب دوست هزارساله من روزگار غريبی است بودن دردشواری زيستن، درحال عقيم شدن است وقتی كه هرروز بيش از هزارجنين بی‌جان می‌شوند و هم سو با آن طلاق با رشد چهل درصدی و ازدواج با كاهش سی وپنج درصدی روبه‌روست!

آقای سيب دوفرزند بزرگسال مجرد دارد كه هردو از دست كژتابی‌ها ونااميدی‌ها دارند سر به بيابان می‌گذارند‌! من دو پك سيگار به لبان ترك خورده آقای سيب می‌دهم تا آه بكشد ازبس كه حالش از دست روزگار تلخ وزهر، كبود است‌! بعد آلبوم عكس‌های هزارسال پيش را پيش می‌كشم و می‌گويم ورق بزنيد باحوصله، با شوق و به دورتر از اكنون برويد آن دور، آن عكس خانم سيب است كه در نوجواني روي پهنه سنگي در دشت آفتابگردان جاده خلخال- اردبيل نشسته است و اين عكس هم شماييد آقاي سيب به وقت جواني پا در ركاب دوچرخه هركولس با يك جعبه شيريني كه روی سينه فرمان نشسته است!

همچنان خودتان را ورق بزنيد خانم و آقاي سيب كه تا همين تابستان‌های اخير شانه‌به‌شانه هم روي نيمكت عصر رو به باغچه كهنسال نشسته‌ايد كه حياط كوچك و پرخاطره‌اي دارد يك حوض نقلي هم هست كه روي سرش درخت انجير سايه انداخته است و در حوض يك ماهي قرمز آخرين بازمانده ماهيان شب عيد دور تنهايی خود مي‌چرخد‌!

دقايقی بعد خانم سيب آلبوم را تا مي‌كند و روي ميز مي‌گذارد تا هندوانه لب گلي از دست يخچال بگيرد و بياورد تا ذائقه، لذتي غيرمنتظره ببرد مثل خواب بامدادي كه آدمي را وا مي‌دارد تا لنگ ظهر در رويا باشد.آقاي سيب مي‌گويد حقيقتا روزگار غريبي است ناگهان چه زود چروك شديم. خانم سيب دستش را زيرچانه مي‌گيرد و محو جمال آقاي همسر مي‌گويد اما سفرها كرديم، عكس‌ها گرفتيم يادت هست بار اولي كه به عكاسي رفتيم با سارا و سهراب مثل چهارشاخه بيدمشك، ايستاده عكس گرفتيم‌؟

آقاي سيب مي‌گويد وقتي عكس چاپ شده تو را با آن دو چشم ميشي معصوم ديدم دوباره عاشقت شدم‌! خانم سيب مي‌گويد پس چرا تا به‌حال بهم نگفتي، آقاي سيب قاچي هندوانه به دست همسر مي‌دهد و مي‌گويد گفتم همان موقعی كه عكس را قاب كردم و روي ميز توالت گذاشتم‌! حالا بوي رفاقت‌هاي تاريخي خانه را پر ازخاطره كرده است اما دريغا خيلی زود از دست زمانه آه می‌كشيم و دم پنجره نيمه باز با پك‌های غليظ سيگار هوا را عصبی‌تر از پيش می‌كنيم‌!

سيب مي‌افتد
از شاخه با سرخي‌هاي غروب
و سرخ مي‌شود انگور
سيب مي‌شود انجير
پرنده‌اي مي‌خواند سيب

‌ راست اين است آن هزار سال پيش كه عموما خيابان‌ها آرام و كوچه خندان و زندگی كم و بيش آرام و رام بود فرصت مهرورزي مغتنم بود يعني روزگار يكجورهايي بود كه هر روز عاشق مي‌شديد. عاشق هماني مي‌شديد كه پيش‌تر بوديد و همچنان بوديد چون شما يكدل بوديد چون روزگار بي‌مضايقه بود. ساده و بي‌دريغ بود پس آسايش فراهم بود، خواب قيلوله بود، عصر با خيابان‌گردي مي‌گذشت و غروب سر از كاشانه در مي‌آورد، سفره گلدار و شام كتلت و برنج صدري ديس‌چين بود و سنگكي و سبزي تازه هم‌نشين ماست پرچرب بود پس خوردن لذت داشت.

حتي اگر شام قورمه‌سبزي و سالاد شيرازي بود و عطر برنج شامه را افسون مي‌كرد. آن سال‌هاي دورودير اينگونه بود كه عشق‌ها ابدي و خاطرات نه يادآوري رنج كه مرور سرمستي‌ها بود چون زندگي با همه داشته و نداشته‌هايش پيدا و پيش‌رو بود. اهل ريا، دروغ وتملق نبود پس آدم‌ها مثل درخت‌ها هرچه پربارتر، سربه‌زيرتر بودند، پس خانواده كانون زندگي، اميد و فردا بود چون مادر براي هميشه عاشق بود و پدر هم و همين بود با اينكه ما كودك بوديم.

اما حسي غريب و عزيز به ما مي‌گفت آنان، خود عشق هستند و مثل توت سياه لذت خالص هستند. حالا و اكنون كه روزگارعاصی‌، خيابان معترض و كوچه دلواپس است و زندگی در بيم ونااميدی دست وپا می‌زند آن‌سان كه اغلب درترس‌، اضطراب و اندوه پرسه می‌زنيم تا جايی كه در خانه با خود و غير و در خيابان و در محل كار با خود و غير عميقا مستعد به‌هم ريختن تعادل و مناسبات عادي و جاري هستيم يعني

متاسفانه گاه در ديدارها به‌سرعت ساز كدورت، سوءتفاهم و سوءظن را كوك مي‌كنيم و كمتر تفاهم، دلبندي و دلدادگي را در آغوش می‌گيريم‌. كاش بشود مناسبات شيرين، خاطره شود مثل باغي كه باصداي پاي آب حالش سيب، گلابي و شليل مي‌شود يعنی ازكابوس‌ها رها شويم و رويا شويم وزندگی را مثل زندگی‌، زندگی كنيم و نام همه كودكان اميد وآرزو باشد.

آه
بلبل كوهی !
برای آوازی كه من سرداده‌ام
دهان تو كوچك است
* شعرها به‌ترتيب از بيژن نجدی و غلامرضا بروسان

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.