روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | بعد از سی‌ تیر و بازگشت دوباره مصدق به نخست‌وزیری و ضمیمه کردن منصب وزارت جنگ، ‌مصدق دیگر به شکل کامل بر شاه جوان غلبه کرده بود. زمام کامل کشور را در دست داشت و تصمیمی برای تقسیم قدرت با هیچ‌کس نداشت. مصدق در کمال حیرت در کابینه جدید خود هیچ سهمی به آیت‌الله کاشانی و طیف مذهبیون نداد. کاشانی که در سی تیر منجی مصدق شده بود و او را برادر خود نامیده بود حالا در مقابل شیوه خاص حکومت مصدق حیران مانده بود.

مصدق نه‌تنها تقسیم قدرت نکرد که به توصیه‌های کاشانی در انتصاب مدیران میانی معتمد طیف مذهبی هم مقاومت کرد و در نامه‌ای به کاشانی صریحا اعلام کرد تا وقتی که در خط مستقیم نهضت ملی شدن نفت حرکت می‌کند دلیلی بر به‌کار گرفتن افراد توصیه‌شده از آیت‌الله کاشانی نمی‌بیند! مصدق هیچ قدمی هم در جهت اعمال قوانین اسلامی در کشور برنداشت تا پس از حزب توده و فدائیان اسلام، ‌آیت‌الله کاشانی هم از جمع طرفداران مصدق خارج شود.

در این میان در بهمن 1331 و در سالگرد ازدواج محمدرضا با ثریا مشخص شده بود که مشکل ناباروری ملکه جدی است. این مسئله در کنار تبعید اشرف و تاج‌الملوک از تهران به فرانسه و افسردگی شدید محمدرضا از شکست در مقابل خواسته‌های مصدق، ‌کار را به‌جایی رساند که شاه ناامید تصمیم به یک مسافرت خارج از کشور می‌گیرد. مصدق هم استقبال می‌کند و اصرار هم می‌کند. قرار می‌شود محمدرضا ایران را ترک کند.

وقتی مصدق در روز 9 اسفند از خانه خود پیاده به سمت کاخ مرمر می‌رود تا آخرین مذاکرات را قبل از رفتن شاه با او انجام دهد، نمی‌دانست که در میانه چه توطئه عظیمی قرار گرفته است. ژنرال‌های قدیمی به صرافت افتادند که مقابل خروج محمدرضا مقاومت کنند چرا‌که به‌نظر می‌رسید مصدق در حال انجام همان پروسه‌ای است که سی سال قبل رضاشاه بر سر احمدشاه آورد. اردشیر پسر جوان فضل‌الله زاهدی مامور مذاکره با آیت‌الله بهبهانی و کاشانی و بروجردی می‌شود تا از خطرات خروج شاه از ایران و اقتدار ملی‌گراها و به‌زعم او توده‌ای‌ها آنها را برحذر دارد.

آیت‌الله محمد بهبهانی به‌واسطه پسرش جعفر دست اتحاد با زاهدی می‌دهد. پسر آیت‌الله کاشانی هم نارضایتی شدید پدرش را به اردشیر زاهدی اعلام می‌کند و روز 8 اسفند فرستاده‌ای از بیت آیت‌الله کاشانی برای مذاکره با محمدرضا به کاخ مرمر می‌رود. شعبان جعفری هم که مدتی در میان اطرافیان دکتر فاطمی حضور داشت بالکل موضع خود را عوض کرده بود و در جمع حامیان باقی ماندن سلطنت قرار گرفته بود.

در نهایت در حالی‌که 9 اسفند مصدق در حال ورود به کاخ مرمر بود، جماعتی از طرفداران باقی ماندن محمدرضا به سرکردگی شعبان جعفری در بیرون کاخ مرمر اجتماع کرده بودند تا به محض خروج مصدق از کاخ به او حمله کنند. روایت است که سفیر آمریکا هم در تماسی تلفنی با مصدق از او می‌خواهد که از کاخ خارج شود. حالا یا برای این‌که گیر معترضان بیفتد یا برعکس برای آن‌که او گیر معترضان نیفتد! مصدق ماجرا را می‌فهمد و از در دیگری خارج می‌شود.

در همین میان حمیدرضا برادر کوچک محمدرضا به جماعت می‌گوید که مصدق فرار کرده و بهتر است به سمت خانه او برویم. جماعت که هیجان‌زده بودند با هدایت چند ارتشی قدیمی از‌جمله سرتیپ گیلانشاه که با جیپ ارتشی به میدان آمده بود به خانه مصدق حمله می‌کنند. جایی‌که مصدق که تازه به خانه رسیده بود و لباس خانه بر تن داشت، در حال مذاکره با دکتر فاطمی وزیر امور خارجه‌اش بود.

حمله جماعت به خانه با واکنش و تیراندازی نگهبانان و مداخله پلیس همزمان می‌شود و یک کشته و چند زخمی بر جای می‌مانند. شعبان جعفری هم بازداشت می‌شود و به حبس می‌افتد و تا عصر 28 مرداد هم در حبس باقی می‌ماند (دست آخر توسط گروه طیب‌ حاج‌رضایی از زندان بیرون می‌آید).

مصدق و فاطمی با گذاشتن نردبام به خانه پسر مصدق یعنی دکتر غلامحسین مصدق فرار می‌کنند و بعد به مجلس پناه می‌برند و مصدق در اعتراض به عدم همکاری ارتش و توطئه‌ای که نزدیک بود جان او را بگیرد در مجلس بست می‌نشیند! این داستان عجیب 9 اسفند 1331 بود. روزی که ممکن بود مصدق کشته شود. به‌هرحال 48 ساعت بعد موج بازداشت‌ها و دستگیری‌ها آغاز می‌شود و چندین ژنرال ارتش به دستور مصدق به زندان می‌افتند.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.