روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| ومپایرها در روزهای بیحوصلگی میتوانند بخوابند توی تابوتشان، در را ببندند و دست به سینه زل بزنند به سیاهی روبهرویشان، بعد آرام آرام چشمها را ببندند و بخوابند و صد سال، دویست سال، پانصد سال بعد بیدار شوند. از این روحیه ومپایری خوشم میآید؛ از اینجور از سیم کشیدگی و خاموشیهای خودخواستهها .
حالا گیریم وقتی پانصد سال بعد از تابوت بیرون میآیند، با شهری روبهرو شوند که دیگر هیچ چیزش شبیه چیزی که پیش از آن میشناختند نیست و دیگر کسی گاز به گردن این و آن نمیزند و آ-ب مثبت نمیمکد. اما چه اهمیتی دارد؟ ومپایرها هم خو میگیرند به زندگی جدید، شهر جدید، دنیای جدید، رژیم غذایی جدید.
در روزهای یاس و بیحوصلگی دوست دارم ومپایر باشم. با شنل سیاهم آرام آرام بخزم سمت تابوت و به اهالی قلعه بگویم «رفقا، تو سده بعدی میبینمتون.» بعد در را ببندم و منتظر بمانم تا خواب، دهانش را باز کند و مرا ببلعد. بعد از دنیای خواب و رویا، حرکت سریع عقربهها را ببینم که تند تند و وحشیانه میچرخند و صفحات تقویم که تند تند و وحشیانه کنده میشوند. کی بدش میآید یک جاهایی از زندگی را روی دور تند رد کند؟

