روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سال 1332 در حالی شروع شد که همه زنگ‌های خطر را برای دولت مصدق می‌شنیدند به‌جز خود مصدق! تحلیل‌های او از فضای سیاسی جهان که در سال‌های 1330 و 1331 اعتبار داشت حالا در سال 32 کهنه و قدیمی به‌نظر می‌رسیدند. اتکای او به آمریکا به‌عنوان نیروی سوم، دیگر کاربرد نداشت. آمریکا و انگلیس همان تابستان 1330 بر سر سهیم شدن در تجارت نفت ایران به توافق رسیده بودند. اما مصدق گویی این مسئله را در نظر نداشت.

فشار آمریکا روی مصدق در سفر 42‌روزه نخست‌وزیر هم فایده‌ای نکرده بود و مصدق ضمن پافشاری بر جریان خلع ید انگلیسی‌ها و بدون آنکه پیشنهاد ویژه‌ای براي آمریکایی‌ها داشته باشد، تقاضای وام هم از کاخ سفید کرده بود. او متوجه نبود که در سیا و وزارت امورخارجه آمریکا ایده‌ برادران فاستر دالاس حالا خریدار پیدا کرده بود که بر سرنگونی مصدق به‌هر شکل ممکن تاکید می‌کردند.

اتفاق مهم‌تر در اسفند سال 1331 رخ داد. وقتی که جوزف استالین درگذشت و سیاست‌های تهاجمی شوروی علیه آمریکا و انگلیس ناگهان به روش‌های تدافعی بدل شده بود که ثمره‌اش در فرجام نهایی جنگ کره و همین‌طور عدم محاصره برلین توسط ارتش سرخ نمایان شده بود. حالا انگلیس و آمریکا در گپ پیش آمده خود را یکه‌سوار فضای سیاسی و اقتصادی جهان می‌دانستند. به‌خصوص آمریکا که به‌عنوان برنده اصلی جنگ سهم بیشتری از اقتصاد جهانی طلب می‌کرد.

مصدق اما متوجه وخامت اوضاع نبود. بخش مذهبی به‌خاطر عدم سهیم شدن در دولت دیگر چندان علاقه‌ای به نهضت ملی شدن نفت نداشتند و حرکت مصدق در تضعیف محمدرضا را مشابه غائله جمهوری‌خواهی سال 1302 ارزیابی می‌کردند. از آن‌سو مصدق با محدود کردن شاه و خانواده‌اش، ‌هرچند با یک پادشاه ضغیف و ترسو روبه‌رو بود اما از کنترل فعالیت‌های دربار به‌خصوص علیرضا پهلوی غفلت کرده بود.

محمدرضا بعد از دو تجربه سی تیر و 9 اسفند 1331 دیگر روحیه خود را باخته بود و مصدق را همچون یک چهره موفق بین‌المللی می‌دانست که با انگلیسی‌ها هم ساخت‌وپاخت کرده است. محمدرضا شروع سلطنت پدرش را منطبق بر سیاست‌های انگلیسی‌ها می‌دانست و برکناری رضاشاه در شهریور 20 را نیز ناشی از اراده سیاسی لندن قلمداد می‌کرد. برای همین کلیه تحولات سیاسی کشور را در چنگ انگلیسی‌ها ارزیابی می‌کرد و جرات هیچ‌گونه حرکتی را نداشت.

با آغاز سال 1332 تکاپوی بین‌المللی برای براندازی مصدق وارد فاز عملگرایانه شده بود. یک سروان 37‌ساله سیا به اسم کرمیت روزولت که برادرزاده روزولت معروف بود، سکان عملیات را در دست گرفته بود. او مخفیانه و با هویت جعلی از مرز عراق وارد ایران شده بود. ژنرال شوارتسکف هم مخفیانه به ایران آمد و با محمدرضا دیدار کرد و ترتیب دیدار مخفیانه محمدرضا با کرمیت روزولت را در تهران داد، در حالی‌که کرمیت در صندلی پشتی یک اتومبیل زیر یک پتو خود را مخفی کرده بود.

روزولت متوجه شده بود که بخش اعظم حمایت مردمی از مصدق وابسته به حمایت نیروهای مذهبی بوده است و این‌که رابطه این طیف با مصدق به‌شدت سرد شده. از آن‌سو انگلیسی‌ها در عملیاتی هماهنگ شروع به برقراری ارتباط با سرشاخه‌های خود کردند. برادران رشیدیان هماهنگ با شاخه آمریکایی مامور پیشبرد ایده‌های انگلیسی‌ها بودند. ملاقات‌های این دو برادر با آیت‌الله محمد بهبهانی و همین‌طور ارتباط برقرار کردن با آیت‌الله کاشانی عقبه مذهبی مصدق را کاملا از او جدا ساخت.

به‌خصوص به‌خاطر این‌که اصرار مصدق بر اقتصاد بدون نفت فشار مالیاتی شدیدی را بر بازاریان وارد ساخته بود و بازاریان هم بزرگ‌ترین حامی تشکیلاتی کنش‌های مذهبی در ایران بودند. ارتش هم که همیشه دل در گروی خانواده سلطنتی داشت و امرای ارتش مطمئنا نه‌تنها در مقابل کودتا مقاومتی نمی‌کردند که بخشی از آنها همراهی‌های لازم را نیز داشتند و بالاخره حزب توده که با شاخک‌های اطلاعاتی‌اش همه این نشانه‌هاي ترسناک را در اختیار مصدق می‌گذاشت.

اما پیرمرد سرسخت لجوج با تکیه بر محبوبیت بین‌المللی‌اش و همین‌طور با ایده حمایت توده‌های مردم به‌خصوص بعد از سی تیر، ‌این هشدارها را نادیده می‌گرفت. خود حزب توده هم که بعد از سی تیر به یکی از حامیان حکومت بدل شده بود با مرگ استالین دچار یک انفعال ناخواسته شده بود. مشخص بود که دستورهای مسکو با فاصله و با وقفه‌های فراوان به‌دست اعضای توده می‌رسند. در این میان ورود مخفیانه اشرف پهلوی هم داستان را خطرناک‌تر کرد… بقیه ماجرا را فردا بخوانیم.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.