روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| در ویدئویی نشان میداد بچهها و نوجوانها و بزرگترها، یک خیابان معمولی با خانه و درخت و آسمان و زمین را چطور میبینند. در بچگی همهچیز پررنگتر بهنظر میآمد. آسمان آبیتر، برگ درخت سبزتر و رنگ آجرها تیرهتر. چشمهای نوجوان هنوز فضا را رنگی میبیند اما نه بهاندازه قبل. ولی در بزرگسالی همهچیز کهنه و رنگورو رفته بهنظر میرسد؛ خاکستری و خستهکننده.
هیچوقت شده از گوگل بپرسید چطور میشود زندگی شادتری داشت، تا سریع 6-7 تا از راهکارهای دمدستیاش را حوالهتان کند و بگوید: غذای سالم و مقوی بخورید و بهاندازه بخوابید و با آدمهای خوب و جالب معاشرت کنید و خودتان را زیر بهمن اخبار دفن نکنید و ورزش کنید و یک مشت توصیه تکراری و همهجایی دیگر؟ اینجور راهکارهای گوگلی معمولاً در جغرافیای ما جوابگو نیست.
بعید میدانم مردمی که در ازای ساعتها کار روزانه و اسارت در ترافیک عصرِ شهر، با پولی ناچیز و کمارزش به خانههای اجارهایشان برمیگردند، بتوانند سالم و مقوی غذا بخورند و برای ورزش به باشگاه بروند و آدمهای خوب و جالبی را به خانه دعوت کنند تا با هم از چیزی جز اخبارِ کُشنده روز حرف بزنند و بعد بهموقع و بهاندازه بخوابند.
شاید راه سادهتری(!) برای شاد زندگی کردن ساخت عینکهایی باشد که پشت آن کودکی 5-6 ساله میشوی و جهان را با چشمهای او میبینی. دلت برای سرخوشیِ یک بعدازظهر پررنگِ بهاری و آرام در حیاط سبز خانهای که بزرگترهایش در حال چرت زدن هستند و بادی ملایم موها را روی پیشانیات تکان میدهد و در حال مالیدن دایرهوار زبان به دور بستنی قیفی هستی و تعداد کل آدمهایی که میشناسی از انگشتهای دست و پایت تجاوز نمیکند
و هنرت تقلید صدای حیوانات است و رویایت خوابیدن در یک خانه درختی و تفریحت شوت کردن توپ به دیوار و غذای محبوبت ماکارونی با سیلابی از سس کچاپ، تنگ نشده؟ نمیخواهی یکبار دیگر گرفتاری سخت روزانهات تعقیبِ مورچههای احمق لبه دیوار باشد و تلاشت برای به حرف آوردن عروسکهای بیجان؟ نمیخواهی یک شب دیگر با قصهای از مادربزرگت بخوابی و مطمئن باشی فردا روز بهتری است؟
برای شاد زندگی کردن کافی است مطمئن باشی فردا روز بهتری است، و فردا واقعاً روز بهتری باشد.

