روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: علی اکبریان. ناصر محمدخانی. حمید روزبهانی. رضا عباسی. همایون بهزادی. اکبر افتخاری. حتی علی عبده. خدایا ما چه توفان‌‌هایی از سر گذراندیم و چه کمرشکستگانی دیدیم. روزهایی که تکنیک‌‌ و ابهت‌‌شان را در استادیوم‌‌ها تماشا می‌‌کردیم و گمان داشتیم خوشبخت‌‌ترین مردمان جهانند اما روزگار چه بازی‌‌هایی با آنها به راه انداخت. ناصر را در روزهایی دیدم که سلطان استادیوم‌‌ها بود و چسبندگی توپ با پاهای نحیف او قصه عاشقانه دیگری داشت.

بعدها او را در سیاه‌‌ترین و نکبتی‌‌ترین روزهایش هم دیدم که حتی توان خوردن یک آب قند را هم نداشت. یا علی روماریو را که وقتی تماشاگران اسمش را داد می‌‌زدند چهارستون بدنم می‌‌لرزید و چه می‌دانستم که سال‌ها بعد او را در زندان قزلحصار ملاقات خواهم کرد. در قزلحصاری که آرزوی داشتن یک پیراهن استقلال را داشت. از حمید روزبهانی و رضا عباسی چه بگویم. یا از همایون کبیر که یک روز فاتح امجدیه بود و روزی دیگر او را به استادیوم راه نمی‌‌دادند فقط به جرم اینکه روزگاری سرطلایی این مملکت بوده است.

روزگاری که از کنار چمن تا حمام رکس امجدیه را پایش به زمین نمی‌‌رسید و روی دوش مردم می‌‌رفت و همه آرزو داشتند که او جواب سلام‌‌شان را بدهد و سال‌‌ها بعد در زمانه بدعهدی که همان جماعت از دستش درمی‌‌رفتند که چرا زیاد فک می‌‌زند حوصله‌‌اش را نداریم. یا علی عبده را که سالار بزن‌‌بهادران بود و روزگاری به جایی رسید که وقتی داستان پسر هنرمندش را فهمید کمرش شکست.

چنین است که هرگاه پیرزنان جهان برای کسی آرزوی عاقبت به خیری می‌‌خواستند خنده‌‌ام می‌‌گرفت و نمی‌‌دانستم چه دعای جواهرنشانی در حق‌‌شان می‌‌خوانند. آدم‌‌ها گاه برای تحمل این همه حوادث توفنده در زندگی‌‌شان بسیار کوچک بودند و گاه بزرگی‌‌شان در مقابل بلایا قابل حدس زدن نبود.

من در همین خیابان بهار در سال 59 مردی را دیدم که پروفسور تربیت‌‌بدنی بود و روزگاری با شاه هم فالوده نمی‌‌خورد اما اکنون مقابل خانه‌‌اش نشسته بود و روی الک و غربالی بزرگ، عدس پاک می‌‌کرد که با فروش آن به تعاونی‌‌ها خرج زن و بچه‌‌اش را دربیاورد. ما روزگار حسرت به دلی پرویز فنی‌‌زاده را دیدیم. ما روزگار غصه‌‌داری و کمرشکستگی حسین منزوی پادشاه غزلسرایان را هم دیدیم. ما چه‌‌ها که ندیدیم در این خاک پربلا و مصیبت.

دو: هنوز چشم‌‌های كبود نرگسی‌‌ علی یادم نرفته است. پسرك چشم و ابرو مشکی معروف به روماریوی ایران كه در زندان به ديدنش رفتم. محكوم به اعدام بود و از هستی‌‌اش بي‌‌پناهي مي‌‌باريد. يواشكي وقتي چشم مامورها را دور ديدم پرسيدم «الان هم چيزي زدي؟» سرش را پايين آورد كه حدس زدم یعنی می‌‌خواهد بگوید توپ است. چندتا توپ هم برده بودیم كه برایمان روپايي بزند و عكس بيندازيم.

وقتی قصه زندگی‌‌اش را با اشک و آه تمام تعریف کرد هيچ چيز به اندازه آن بچه‌‌ بی‌‌شناسنامه‌‌اي كه بيرون از محبس و به تازگی جا گذاشته بود و هرگز او را از نزديك نديده بود خودش و ما را خرد و خاكشير نكرد. بعد دیگر وقتی داستان سفره‌‌داری‌‌اش در اوج دوران خروسخوانی‌‌اش در فوتبال ایران را تعریف کرد که چگونه در حوالي پاسگاه نعمت‌‌آباد آقایان گنده‌‌لات‌‌ها مریدش بودند و هر روز در خانه‌‌اش لنگر خورده و كنگر انداخته بودند من سرم را پایین انداختم که چشم‌‌هایم نرمد و او بیشتر از اینها خجالت نکشد.

حالا همان لوطی‌‌ها هم او را با چوبه دار تنها گذاشته بودند و علی آقای گل و بلبل حالا به خاطر 35 گرم موات صنعتی در مرحله اعدام بود و هنگام حرف زدن از این واژه، چشم‌‌هايش دودو مي‌‌زد و تنش می‌‌لرزید. حالا که زن بي‌‌پناه و نوزاد يتيمش هم بيرون زندان در انتظارش بودند و او دستش به جایی نمی‌‌رسید جز دامن علی دایی و علی پروین که بزرگی کنند و طناب دار را از روی سر او کنار بکشند بلکه شب‌‌ها بتواند چشم روی هم بگذارد و کابوس‌‌های سوررئال نبیند.

ستاره محبوس سرخابي‌‌ها حالا در وقت ملاقاتی با یک روزنامه‌‌نگار علاف مثل من يك دمپايي پاره‌‌پوره پوشيده بود که فلاکت ازش می‌‌بارید و من مجبور شدم كفشم را برای دقایقی قرض بدهم كه چند تا چشمه با توپ حرکت کند و عكسش را بياندازيم و ببریم برای تمام توپچی‌‌های غافل و یاغی نشان دهیم بلکه عبرت بگیرند.

عكس‌‌هایی که در تمام آنها علی‌‌آقا پاي چشم‌‌هاش قي بسته بود و کریه‌‌ترين زندگي عالم را می‌‌شد در چين و چروك‌‌هاي يكشبه روی پیشانی‌‌اش و زیر چشمانش دید. حتی دست‌‌هاش لك و پيس گذاشته بود و زندانبان ابا داشت باهاش مقابل ما که در حال بغل کردنش بودیم دست بدهد. از همه نالان‌‌تر و سوررئال‌‌تر كاپشن مندرسش بود كه آرم كالچيو را بر پشتش دوخته بودند و بر تنش زار مي‌‌زد.

سه: این سفر آخرم به تبریز با هروئینی تیری روبه‌رو شدم که کم مانده بود مریدش شوم. نیازعلی 45 ساله. رنگ مهتابی. از چهارشانه‌‌اش دوشانه‌‌اش مانده بود و در حال شکستن بود. بسیار تودار و تو دماغی. اما چشم‌‌هاش برق می‌‌زد. چنانچه می‌‌شد با برق چشماش همه برق‌‌رفتگی‌‌های شهر را جبران کرد. رفته بود در تَنیکه دره‌‌سی (دره حلبی) و بین همه عملی‌‌های داغان از دست رفته، داروی ضد ایدز و سرنگ تازه تقسیم می‌‌کرد.

خودش سه سال و شش ماه و هجده روز بود که پاک شده بود. سلطان گمنامی که طول هفته را کارگری می‌‌کرد و آخر هفته‌‌ها با پس‌‌اندازش سرنگ تازه می‌‌خرید و برای برادرانی که به آخر خط رسیده بودند با قسم و آیه، سرنگ تازه هدیه می‌‌داد که با سرنگ‌‌های قدیمی و کارکرده، به انهدام خودشان برنخیزند و بالاخره یک روز برسد که دست‌‌شان را بگیرد برای پاک‌‌روزی‌‌ها. یا برای زنان بدکاره‌‌ خیابانی که از ایدز نمی‌‌ترسیدند داروهای ضدایدز می‌‌برد و کلی التماس‌‌شان می‌‌کرد که جان نیازعلی حتما استفاده کنید.

برای اینکه دور سر نیازعلی بگردم نیاز نبود گریه‌‌ام بگیرد اما نتوانستم خودم را نگه دارم و او هم ناراحت شد که چرا داستانش لو رفته است که نکند جنبه ریا به خود بگیرد. هر کاری کردم حاضر نشد برای مصاحبه. حتی حاضر نشد مرا هم در این سیر و سفرهای یک روزه به مناطق خطری، همراه خودش ببرد! دنیا چنین است که برای یک عده کوچک است و برای گروهی دیگر بسیار گَل و گشاد.

همین الان که از دست دنیا به تنگ آمده‌‌ام آدم‌‌هایی را دور و برم می‌‌بینم که قصه‌‌شان هرگز نوشته نخواهد شد. آمده‌‌اند برای تلف شدن و رفتن. سوختن و جزغاله شدن. یا برای شیر شدن و جنگیدن و کم نیاوردن. برای اینکه با دنیا بجنگند و آخ نگویند. من اما چقدر آخ بگویم که آخ‌‌دان‌‌ام پاره شد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.