روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: نخستین بار ربع قرن پیش دیدمش! اوایل نهایتاً ترم یکم دانشگاهی و هم استانی بود که گاه گداری در حیاط خوابگاه میدیدم و سال بالاییمان محسوب میشد. در طی دو سه سالی که در تبریز، به جبر زمان، شبانهروز در دانشکده و خوابگاه و سلف سرویس چشمانمان به هم میافتاد شاید سلامی هم رد و بدل نکردیم و افزون بر آن وقتی در اتاق تلویزیون خوابگاه و به هنگام پخش فوتبال یا فیلم سینمایی کریهای شدیدش را با رفقایش میدیدم ترجیح میدادم که آن روز از خیر تلویزیون بگذرم و بروم دنبال کارم!
شاید این نمای تکراری عقب عقب رفتنم از دم در اتاق تلویزیون به محض دیدنش را بارها تجربه کرده بودم. نه اسم و رسمش را میدانستم و نه سیر و سلوکش را! فقط یک حس غریب در دلم نهیب میزد که آبمان در یک جوی نمیرود. اوج دوران اصلاحات بود و بحثهای دانشجویی تمام نشدنی اما هیچ گفتمانی بینمان برقرار نشد که نشد تا دیوار بیاعتمادی همچنان بینمان بلندتر و بلندتر شود.
دو: دو سه سال بعد که قرار بود دو سال سربازی را در شهر زادگاهم به عنوان معلم سپری کنم هفته آخر شهریور ماه در حیاط اداره آموزش و پرورش با صحنه بدیعی مواجه شدم که اصلاً قابل باور نبود: این کجا و اینجا کجا؟ در حالی که بر بخت بدم خوش خوش میگفتم جوری خود را لابهلای شمشادها و ماشینها و آدمها استتار کردم و منتظر شدم تا از در اداره خارج شده و در مسیر مخالف من به راهش ادامه دهد که انگار دشمن خونی چند سالهام را دیدهام و تمایلی به رویارویی ندارم.
بعد از اطمینان از نبودش، وارد اداره شدم تا کارهای اداریام را قبل از شروع پاییز به انجام برسانم. صبح روز اول مهر که وارد اتاق دبیران هنرستان امیرکبیر شدم کم مانده بود که رسما سنکوپ کنم. خودش بود با همان موهای مجعد نشسته بود لابهلای معلمهای مدرسه! با همه سلام و علیکی کرده و دست دادم تا رسیدم به او، بدون مقدمه گفتم: شما کجا؟ اینجا کجا؟ با احترام هرچه تمامتر جواب داد: من هم سرباز معلم هستم، سال دومم هست!
سه: گاومان زایید آن هم چندقلو. کسی که برای دیدن یک فوتبال ۹۰ دقیقه قابل تحمل نبود برایم حالا شده بود آیینه دق و درست نشسته روبهرویم و قرار بود هفتهای سه روز و هر روز ۸ ساعت کنار هم باشیم. حتی این همکاری اجباری هم بر آب شدن یخهای رابطهمان نینجامید و در نهایت هم به همان سلام و علیک خشک و خالی و شاید یکی دو بار پینگ پنگ بازی کردن محدود شد تا بعد از یکسال خاطره مشترک چندانی از آن روزگار نداشته باشیم. اما شرایط موقعی پیچیدهتر شد که دو سال بعد وقتی به استخدام وزارت نیرو درآمدم بهزاد مثل شیر ژیان منتظرم بود تا بازهم سورپرایزم کند انگار گریز و گزیری از سرنوشت نبود و ارتباط هر روزهاش با علی (هم اتاقیام) باعث شد که آرام آرام به هم نزدیک شویم و بدانیم چقدر علایق مشترکی داریم. وقتی مجله فیلم را در دستش دیدم از تعجب شاخ درآوردم که چرا در طول این چند سال متوجه نبودهام.
چهار: صحبت در مورد مجله و دنیای سینما چنان گل انداخت که قابل وصف نیست. کتابهای ذی قیمتی که خوانده بود و کتابخانه بزرگی که داشت. از بابک احمدی و برگمن و فلینی به پایین را اصلاً قبول نداشت. همه این بحثها بهانهای شد که آرشیو سینمایی مهمی را به کمک هم جمع آوری کنیم و شبانهروزمان با هم باشد و فیلم دیدن و حرف زدن و بحث کردن و دود کردن سیگار و گاهی مسافرت و گشت و گذار! مرد روزهای سخت بود و به شدت اخلاقگرا! دوستی که همواره میشد در دریای علم وجودش شناور شد و مروارید و در غلتان صید کرد و افسوس آن چند سالی را خورد که بیهیچ دلیلی دوری گزیدیم از هم!
پنج: واقعیتش تا همین چند هفته پیش اصلاً از یحیی گل محمدی خوشم نمیآمد. همیشه فکر میکردم مربیگریاش بیشتر بر پایه هوچیگری ست و داد و بیداد و تحت تاثیر گذاشتن داوران و فرافکنی در روزهای باخت! حتی همشهری بودنمان هم باعث نشده بود که اندک سمپاتی به ایشان داشته باشم. زمان بازیکن بودنش هم که به دو بخش قبل و بعد از بیماریاش تقسیم میشد. در دور اول که از بانک تجارت شروع شد و به پرسپولیس رسید و با چند تا گل به خودی در یادها مانده و بعد از آن بیماری مهلک هم که کلا از فوتبال فید شد و بعد از یکسال به فولاد رفت و در عین ناامیدی و ناباوری چنان درخشید که کمتر کسی تصورش را میکرد.
دوباره به تیم ملی برگشت و این بار با تغییر پست، بازی درخشانی در تیم ملی از خود به جای گذاشت و حتی گل حساسش به ایرلند هم نتوانست تکانم دهد و آن چیپ لعنتی و «آقای گل محمدی حالا چه وقت چیپ زدن بود؟!» گفتن عادل فردوسیپور. اما وقتی یک مجری فکسنی تلویزیون که نهایتا هنرش تقلید صدای طوطی وار چند آدم معتبر است، آن شوخی ناجور را با او میکند و او را شی خطاب میکند و در توجیه نابخردیاش از عروسکهای پلاستیکی فوتبالیستها مثال میآورد دل آدم کباب میشود، نه تنها برای یحیی و دایی که برای تک تک هنرمندان و ورزشکاران بزرگی که بر گردن این ملک و مردمانش حق دارند و در حال کسب آبرو برای ایران و ایرانی هستند و هر جای جهان اگر بودند قدر میدیدند و بر صدر مینشستند.
اما ما هر روز صدبار با واژه فحش وار «سلبریتی» چنان خوار و خفیف خطابشان میکنیم که انگار حقمان را خوردهاند و باید روزی حساب پس بدهند.انگار اختلاسگرانی هستند که هرچه دارند از صدقه سر ما دارند و اگر ما نبودیم ضربات سر دایی به داخل دروازه نمیرفت و فلان رکورد را نمیشکست یا فلان هنرمند به جای اینکه جایزه کن بگیرد در اطراف کن به گاوچرانی و گوسفند چرانی مشغول بود و انگار در آستينمان هزاران نفر جایگزین داریم تا رسالت آنها را بهتر از خودشان به انجام رسانند. شبیه آن سکانس فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما که عکاس باشی از راهاندازی سینماتوگراف سرباز میزند و بابا شاه میگوید: «به درک ملیجک راه میاندازد!»
شش: فیلم سوتهدلان (علی حاتمی) را که برای نخستین بار دیدم بدجوری توی ذوقم خورد بخصوص پایانش به شدت گنگ و نامفهوم بود. اصلا فکرش را هم نمیکردم که این گونه تمام بشود. تک گویی مجید آقا ظروفچی و در ادامه خاموش شدن چراغ و افشای راز زندگی اقدس و شغل نه چندان شریفش و غش کردن مجید و خواهش از برادر برای بردنش به زیارت و کوههای مشرف به امامزاده داوود و صدای شجریان و «گر به تو افتدم نظر…!» و «یک عمر دیر رسیدیم!» گفتن مشایخی!
اما انگار برای شنیدن سخن عشق باید که عاشق شوی و با گوش جان نیوش کنی. در مواجهه سوم و چهارم بود که دیگر لحظه لحظه و دیالوگ به دیالوگ سوته دلان تبدیل شد به یک شاهکار محض تا جایی که الان به جرات میتوان یکی از سه فیلم برتر تاریخ سینمای ایران نامید با آدمهای مثالزدنی، شخصیتهایی به شدت تکثیر شدنی و سمبلیک و یک لطافت محض در رابطه دو آدم مطرود جامعه امروزی یکی با شکل و شمایل کله خربزهای چون مجید آقا و دیگری خوش بر و رو و در ظاهر جذاب ولی در باطن طرد شده و منزوی به اسم اقدس که تمام آرزوهای خود را در داشتن حیاطی قد غربیل و کسی که اسم مرد را به رویش بتواند حمل کند خلاصه کرده بود.

