روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی| بار اولی که چشمم به «خشم‌وهیاهو» افتاد، نه ویلیام فاکنر را می‌شناختم و نه اسم جریان سیال ذهن به گوشم خورده بود. تازه پایم را گذاشته بودم توی دانشگاه و اوج افتخارم این بود که آنتراکت‌ها به جای ولو شدن توی حیاط و سلف، توی کتابخانه می‌پلکم. همان‌وقت‌ها بود که با چندنفر از همکلاسی‌ها رفتیم خانه‌ یکی از اساتید و با دیدن کتابخانه‌ای که کل دیوارهایش را استتار کرده بود، دهنمان باز ماند.

همان لحظه تصمیم گرفتم تمام کتاب‌های مهم را بخرم و بخوانم و هم‌سن‌وسالش که شدم زندگی‌ام وسط چنین گنجینه‌ای بگذرد. بعد از اینکه تمام کتاب‌ها را نگاه کردم و طرح خانه‌‌ام را در دوران میانسالی توی ذهن کشیدم، نشستم روی مبل و کتابی را که روی میز عسلی کنارم بود برداشتم و ورق زدم. از تماشای آن‌همه کاغذ لای کتاب و خط‌های زیر جمله‌ها و حاشیه‌هایی که برای هر صفحه نوشته بود، مغزم سوت کشید. استاد که «خشم و هیاهو» را توی دستم دید، بی‌مقدمه پرسید: «خوانده‌ای؟» و من هم بی‌مقدمه‌تر جواب‌ دادم: «نه اما توی برنامه‌ مطالعاتیمه.»

از اسم برنامه‌ مطالعاتی خوشم می‌آمد و همه‌جا تکرارش می‌کردم، اما اصلا نمی‌دانستم چی هست. بهم گفت: «شاهکاره، شاهکار.» و من یک‌راست از خانه‌ استاد رفتم کتاب‌فروشی و خریدمش. آن‌شب قهوه‌ای درست کردم و مدادی دست گرفتم و کاغذهایی برای نشان کردن صفحه‌های مهم گذاشتم کنار دستم و مثل استاد نشستم کنار آباژور و شروع کردم به خواندن.

پاراگراف اول را با تعجب خواندم و وقتی رسیدم به جمله «لاستر از درخت گل آمد و ما از کنار نرده رفتیم و آنها ایستادند و ما ایستادیم و من وقتی که لاستر توی سبزه‌ها را می‌کاوید، از لای نرده نگاه کردم.» چشم‌هایم گرد شد. کتاب را بستم و اسم مترجم را از روی جلد خواندم. اول فکر کردم ترجمه‌ اشتباهی را خریده‌ام و با خودم گفتم عجب بی‌سوادی! خودم ترجمه کرده بودم از این بهتر بود. رفتم سراغ دفتر یادداشتم و دیدم نخیر.

استاد هم دقیقا همین ترجمه را از همین انتشارات می‌خواند. گفتم حالا می‌روم جلوتر و حتما پاراگراف‌های بعدی، وضع بهتر می‌شود. چند صفحه رفتم جلو و دیگر وقتی رسیدم به «گریه نمی‌کردم منتها زمین آرام نبود و آن‌وقت گریه می‌کردم. زمین کج‌کج بالا می‌رفت و گاوها به بالای تپه دویدند.» دیگر نتوانستم ادامه دهم. کتاب را بستم و گفتم: «خب لابد توی سلیقه من نیست.» سال‌ها گذشت و دیگر نه هیچ‌وقت سراغش رفتم و نه حتی میلی به خواندنش پیدا کردم.

تا اینکه توی جلسه‌ای ادبی وقتی صحبت به جریان سیال ذهن رسید دوباره شنیدم که همه از فصل یک «خشم و هیاهو» تعریف می‌کنند و می‌گویند بهترین نمونه‌ جریان سیال ذهن، همانی است که از ذهن شخصیت بنجی روایت می‌شود. هرکس درباره‌ بخشی از آن حرف زد و من فقط به این فکر کردم که واقعا این همه آدم تا آخر کتاب را خوانده‌اند؟

همان شب دوباره رفتم سراغش. اینبار می‌دانستم فصل اول جریان سیال ذهن است و باید با یک معلول ذهنی به نام بنجی همراه شوم. بالاخره با هر زحمتی بود فصل یک را خواندم اما دریغ از اینکه چیزی بفهمم و اگر همان موقع کسی می‌پرسید خب چی شد؟ فقط می‌توانستم بروبر نگاهش کنم.

از آن به بعد بارها در جلسه‌هایی نشستم و با آدم‌هایی حرف زدم که معتقد بودند «خشم و هیاهو» جذابترین کتاب زندگی‌شان است و اصلا مگر می‌شود از این شاهکار فاکنر راحت گذشت و بخصوص فصل اول را نادیده گرفت؟ هربار سری تکان می‌دادم و ته دلم می‌گفتم باید یکبار دیگر فصل اول را بخوانم. حالا دیگر بارها این فصل را خوانده‌ام و فاکنر را به خاطر این عرق‌ریزان روحی که خودش در مقدمه نوشته، تحسین کرده‌ام اما هنوز هم وقتی اسم بنجی و فصل اول این رمان به میان می‌آید، ترجیح می‌دهم فقط سکوت کنم و لبخند بزنم.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.