روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: خبر مرگ پله، مروارید سیاه فوتبال جهان غمگینم نکرد چون طرفدار دوآتشهاش نبودم و یک موی علی دایی را با کل هستی او عوض نمیکنم. اما خوب، هر مرگی، سینه آدم را به ضدخاطراتی گره میزند. مثل روز تشریففرمایی پله به ايران. آن روزهای بامزه که همه برای دیدنش از روی سکوها و حتی انداختن یک عکس یادگاری هاج و واج مانده و رویش قفلی زده بوديم.
نه از بابت اینکه بدانیم مروارید سیاه، مردی تسلیم در مقابل دیکتاتورهای آمریکای لاتین بوده و البته در عشق زنان نیز بیوفاییها کرده است بلکه تنها از این بابت که او اولین فوتبالیست میلیونر عالم بود و با هر تماشایش به خود میگفتیم که ببین! این مرد مشکیصورت دوستداشتنی فاتح جامجهانی است و در برزیل مورد پرستش قرار میگیرد. نهتنها ما که بازیکنان ایرانی نیز هنگام انداختن عکس یادگاری، یواشکی دستی به پوستش ميكشيدند كه ببينند آيا اين موجود بیغم واقعا همان سلطان پله است كه همه میگویند ديگر مادر دهر شبيه او را نخواهد زاييد؟
هیجان دیگرمان بابت این بود که برخلاف امروز که دیگر چشمه علاقهمان به فوتبال داخلی خشکیده، آن روزها کودکانه به خود میبالیدیم که لابد فوتبالمان تا این حد توسعهيافته كه بهترين بازيكن تاريخ فوتبال جهان، افتخار حضور در تهران را داده است، غافل از آنكه نمیدانستیم دلالهای تیر بینالمللی براي بردن مرواريد سياه به هر ناكجاآبادي در هر گوشه جهان، چنان منتفع ميشوند که نهتنها خودش بلکه با نشان دادن گوشه دلارهای سبز، میتوانند باباي او را هم در جهانسوم بر زمين بنشانند يا توي چمنها برقصانند.
دو: حالا که پله مرده است، یادمان باشد یک ایرانی مشغولالذمه اوست! سانتوس وقتي در اردیبهشت 1351 وارد تهران شد، پايتخت علنا تعطيل شده بود و هزاران طرفدار مروارید سیاه به فرودگاه مهرآباد رفته بودند تا در مراسم استقبال از برزيليها یک امضايي ازشان بگيرند و يك دل سير آنها را از نزدیک تماشا كنند. اما یک طناز نالوطی ایرانی در میان آن جمعيت وحشتناكي که براي تماشاي پله و استقبال از او به مهرآباد رفته بودند، چپید و کلاه سر مروارید سیاه گذاشت.
یک ايراني تخس كه در عین امضا گرفتن از پله، در آن شلوغی و قیام و قیامت، دست به كلكمرغابي زد و كاغذ سفيدی جلوي پله گرفت و آن بدبخت هم ندانسته امضايش كرد. پشت سر او چند نفر دیگر هم از این مدل کاغذها جلوی دست پله گرفتند و آخرش وقتی مروارید سیاه تعجب کرد از اینکه چرا کاغذها سفید نیستند و چاپیاند؟ و علنا تقاضا کرد که لطفا كاغذ سفيد براي امضا بدهيد، معلوم شد بچههای رند تهرون سفتههاي سفيد را به امضای او رساندهاند! هیچکس هم نگفت شماها چگونه میتوانید سفتههاي سلطان را به پول تبديل كنید! به نظرتان اکنون آن سفتهها دست کیست و چرا امشب در اوج شامغریبان، برای دخترش نمیفرستند که تلکهاش کنند؟
سه: تشريففرمايي سلطان در بهار 51، نهتنها تيتر جلد روزنامههاي عصر را برای چند روز متوالی تنوری کرد بلكه پچپچهها و نجواهاي قهوهخانهنشينها از حضور مرواريد بيبديل عالم در تهران، گوش به گوش رفت و چنان چو افتاد که دیگر پاپتیها هم دنبال راهي ميگشتند كه زندگيشان را بدهند اما درعوض از پله، عكس يا امضايي بستانند. روز يكشنبه دهم ارديبهشت 1351 هنگامی كه روزنامههای عصر تهران بازي مقابل تيم معروف سانتوس و پله را روی جلد خود برده بودند، تهران براي بازي با تيم پله در ورزشگاه يكصدهزار نفري دقيقهشماري ميكرد .
و از چند روز قبل اتوبوسهاي ايرانپيما و تيبيتي، در ميدانهاي اصلي شهرهاي بزرگ ايران به خط شده بودند و گلّه گّله مسافر نديدبديد تور میزدند که سوارشان کنند و آنها را به هر قيمتي به پايتخت برسانند تا هنرنمايي غيرقابل تكرار سلطان پله را به چشم ببينند و برگردند برای همشهريهايشان تعريف كنند كه عصاره تاریخ فوتبال را به چشم خود ديدند اما در همان حال نيز باشگاههاي ما سر ارث پدري دعوا ميكردند!
هنوز در حالي كه فقط 4 روز تا روز نبرد باقي مانده بود، مشخص نبود كه كدام تيم ايراني به مصاف بچهمعروفهاي سانتوس خواهد رفت (ستارههاي تيم ملي ما بهخاطر درگيري با مسابقات مقدماتي المپيك مونيخ 1972 در پيونگيانگ بهسر ميبردند.) در حالي كه تاجيها دندان تيز كرده بودند تا خود بهطور مستقل و انحصاری به مصاف حريف گردنكلفت آمريكاي لاتين بروند و افتخارش را صرفا در كلكسيون افتخارات خود نگه دارند، ناگهان نفاق و چنددستگي به تيتر جلد روزنامهها كشيده شد.
تاجيها كه از طرفی هم درگير جام باشگاههاي آسيا بودند، اعلام كردند در نظر دارند براي اين بازي حيثيتي، از ياران كمكي تيمهاي پاس و عقاب و پرسپوليس استفاده كنند اما رقيب آنها آمپر چسباند؛ پرسپوليس اعلام كرد كه «حاضر نيست بازیکنان خود را براي مسابقه در اختيار تاج بگذارد» حتی وقتی پچپچهاي از سمت ستارههاي سرخپوشان به بيرون درز كرد و اصغر اديبي و اكبر محمدي دو بازيكن پرسپوليس اعلام كردند كه چون پاي حيثيت ملي در ميان است، ما حاضريم همراه با باشگاه تاج در مقابل سلطان گل جهان و سانتوس برزيل، صفآرايي كنيم
اما علي عبده مدير پرسپوليس با شنيدن این خبر به خشم آمد و اعلام كرد كه «باشگاهاش با شركت بازيكنان در تيم تاج موافق نيست و چنانچه بازيكنان ما برخلاف اين تصميم عمل كنند، كار نادرستي را مرتكب شدهاند و مسلما به خلاف آنان در هيات مديره رسيدگي خواهد شد.» در حالي كه باشگاههاي ايراني روي سر و كله هم ميزدند، داستان بليتفروشي نیز غلغلهاي در تهران به راه انداخت و مقابل شعبات يكي از بانكها كه براي بليتفروشي درنظر گرفته شده بود، آژان و آژانكشي شد. همچنین مقامات شركت واحد اعلام كردند كه «بليت اتوبوس براي رفتن به استاديوم 10 ريال است.»
چهار: بالاخره مديران باشگاهها و فدراسيون فوتبال وقت بعد از نشست و برخاست بسیار به اين نتيجه رسيدند كه تيم منتخب تهران را به مصاف سانتوس برزيل بفرستند. تيم هشلهفي از تاج تقويتشده كه حسنآقا و پرويز و كيوان و حسين و رضا را از پاس و حسين باباخانلو را از عقاب قرض كرده بود تنها به يك ديدار دستگرمي با پله تن داد و ناکام نماند. آن روز حسنآقا حبيبي در حالي كه تصميم به خداحافظي از تيم ملي گرفته بود، به درخواست مربيان تيم ايراني در مقابل پله و ياران او ايستاد و الحق بچهها نيمه اول را خوب مقاومت كردند. حسنآقا كه هيچ وقت در زندگياش هيچگونه باختي- حتي شكست از سلطان پله- را گردن نگرفته و هضم نكرده است، بعد از 40 سال، یک بار در گوشمان گفت كه «رايكوف اگر نيمه دوم تاجيهاي تيم خودش را تعويض نكرده و به ميدان نياورده بود، ما به اين راحتي 5 تا نميخورديم و مثل نيمه اول مقاومت ميكرديم.»
پنج: تيمي كه پنج گل از پله خورد اما آخ نگفت. آن روزها در کنار گزارشها و حاشيههاي بازي با سانتوس، دو خبر مهم و فانتزي در حوزه اجتماعي نیز دوش به دوش خبر داغ فوتبال به پيش ميرفت و تحريريهها و دكههاي روزنامهفروشي را به تسخير خود درميآورد؛ «ترافيك و سوسیس»! توليدكنندگان سوسيس در تهران فرت و فرت اطلاعيه ميدادند كه «سوسيس ايراني سردرد نميآورد، نگران نباشيد.» روزنامه اطلاعات 10 ارديبهشت 1351 كه تشريففرمايي سلطان پله را پوشش داده بود، از قول رئيس يكي از كارخانههاي معروف كالباسسازي تهران نوشت كه «گوشتي كه در تهيه سوسيس و كالباس به كار ميبريم، تازه است و به هيچ وجه از «نيترات سديم» براي تغيير رنگ گوشت استفاده نميكنيم. خيالتان راحت باشد.»
خبر بعدي كه حضور پله را تحت تاثير قرار داده بود، اين بود كه «هنرمندان تهراني بهويژه بازيگران سينما و تلويزيون ملي ايران تصميم گرفته بودند براي مبارزه با ترافيك و آلودگي هوا با دوچرخه به سركار بروند.» روزنامههای آن روزها را که ورق میزنم، پر است از دوچرخهسواري آكتورها! آکتورهایی كه برخيشان حتي همان سهچرخهسواري را هم بلد نبودند اما از آلودگي هواي تهران بهتنگ آمده بودند. ترافيك تهران آن سال، سلطان پله را هم آزرد و عكاسباشيها آنقدر توي چشم او برق فلاش زدند كه سرش را برداشت و به اندونزي رفت. او بعدها چندين كتاب اتوبيوگرافي نوشت اما در هيچ كدام از آنها درباره خاطرات و ضدخاطرات تهران حرف نزد.
شش: بامزهترین بازیکن ایرانی در این بازی، نه پرویزخان که تنها گل ما را به ثمر رساند بلکه کیوانخان بود. تنها گلر در جهان را كه چنان كشتهمرده فوروارد حريف بود كه بعد از خوردن گل از او قربانصدقهاش رفت. گلری که 5 گل از حریف خورد و مثلا تحقير شد اما همچنان عاشق مهاجم تيم حريف ماند. گلری که به جاي آرزوی مرگ برای گلزن حريف، رفت فوروارد حريف را بغل كرد و از ته دل به ستايشاش پرداخت. این پارادوکس بامزهای است که گلری پنج گل از حریف بخورد و در پایان بازی با التماس از او بخواهد باهم عكس يادگاري بياندازند. تازه اين كه چيزي نيست. بعدش هم عكس يادگارياش را از یک عكاس بيرحم به 10برابر قيمت معمول بخرد که تا آخر عمرش بزند روي بوفه خانهشان و به دنیا نشان دهد. حالا پله وقتی میمیرد نمیداند که کیوان هم به دست کرونای دو سال پیش از دست رفته و این عکس به قبرستانها پیوسته است.
هفت: همان سرهنگی که دیگر یادش نیست که شب پیش از بازی را سرشار از ذوقي كودكانه پلك روي پلك نگذاشته بود و هنگامی که با پيراهن تيم منتخب تهران جلوي برزيليها ايستاد، اصلا در این عالم نبود. او تمام داستانسراییها درباره سلطان پله را از مقابل چشم میگذراند و دل توي دلش نبود و حق داشت که از فرط استرس، تماشاگران را مورچه ببیند. بدشانسی این بود که وقتي یاران سرهنگ از فرط بدطالعي، يك گل در دروازه حريف كاشتند (پرويز ميرزاحسن) تيم مهمان به خروش آمد و پنج گل پيدرپي زد.
گل اولشان كه محشر تمام بود. روي سانتر گوش چپشان، توپ غلطانغلطان پر كشيد تا جلوي دروازه ما و ناگهان بهترين فوروارد جهان با پرواز و شيرجهاي زيبا چنان هدي به توپ زد كه گلر ما قاطي كرد كه توپ را بگيرد يا سر حريف را؟ شيرجهای که فقط سلطان پله ميتوانست بزند و کیوانخان میتوانست نگیرد. مرواريدِ مرواريدها وقتي با يك ضربه سر شيرجهاي دروازه ما را باز كرد، كلهاش هنوز در دستهاي دروازهبان ما بود و توپ در دروازهمان غلتيده بود.
كيوانخان آنقدر از خوردن اين گل مسرور بود كه وقتی چشم باز كرد فهميد سر پله به جاي توپ، توي دستهايش است و قبل از آنكه توپ را از دروازه بيرون بكشد، به سويش دويد تا از ته قلب تحسيناش كند. سرهنگ نیکنفس حتي از 4 گل ديگري كه در نيمه دوم خورد دلشكسته نشد بلكه تا پايان عمرش به اين 5 گل افتخار كرد و از اينكه اولين دروازهبان ایراني بود كه جلوي پله بازي كرده است، به خود باليد. گيرم در نيمه دوم وقتي سانتوس عين دسته گرگهاي وحشي حمله ميكرد، او فهميده بود كه كارش تمام است و هرچه به مربي تيم خود از دور ندا داد كه تعويضش كند، در گوش نیمکت فرو نرفت که نرفت و او تا آخر بازي ماند و با خوردن هر گل، كيفورتر شد. آن لحظه كه كيوان تقاضاي تعويض كرد، گلر ذخيره تيم ما كه توفان برزيليها را به چشم ميديد، خود را رسما به مريضي قانقاريا زد و اين افتخار را نيافت كه بعدها به نوادگانش بگويد «من فرزند رستم نريمان مقابل پله تنها بازيكن هزارگله دنیا بازي كردهام»! جلوي پله و ادر و بقيه سامبائيستهاي سانتوس.
هشت: بازي كه تمام شد همه خوشحال بودند و هيچكس به خاطر آبكش شدن، تيم ما را شماتت نكرد. آن روز فقط روز برّهكشان عكاسان تهراني بود. پله كه دوست نميداشت پيراهناش را با ستارههاي پارسي تعويض كند، به التماس بازيكنان ايراني مجبور شد بارها و بارها با توپچيهاي ميزبان عكس يادگاري بياندازد و عكاسان اين تصاوير اورجينال را به 10، 20 برابر قيمت معمول آن روزها به بازیکنها فروختند. اين عتيقهترين و بهادارترين تصاوير تاريخ فوتبال ما بود.

