روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| پارک در ساعت یازده و سی دقیقه صبحِ زمستان در تصرف بازنشستگان است. قسمتی پاتوق پیرمردهای بازیکنی است که تند تند تاس می‌ریزند و برای هم رجز می‌خوانند و قسمتی محل سخنرانی سالخوردگان خشمگینی است که به شکلی جمعی به وضع موجود فحش می‌دهند.

نیمکت‌هایی که رویشان آفتاب کم رمقِ دی افتاده، جایگاه زن‌های پا به سن گذاشته‌ای است که کیسه‌های پرتقال و کاهو و شیر را کنار پایشان گذاشته‌اند، پشت زانویشان را می‌مالند و درباره مصائب آدم‌های مشترک حرف می‌زنند و گاهی وسط بحثی دلخراش و پر آب و تاب، با نوه شان ویدئوکال می‌کنند و قربان صدقه بچه‌ای می‌روند که احتمالاً او را از فرزندشان بیشتر دوست دارند.

پیرمردها و پیرزن‌ها آرام و سر فرصت دور استخری خالی از آب راه می‌روند و از گذشته حرف می‌زنند. از روزهای گذرانده، از کارهای کرده، از سفرهای رفته، از آدم‌های دیده و حرف‌های شنیده. کم پیش می‌آید حرفی از آینده‌ خود بزنند اما از آینده‌ بچه‌ها و نوه‌هایشان می‌ترسند؛ که مبادا بمیرند و گونه‌ خوشبختی را نبوسند.

امروز در پاتوق بازیکن‌ها، پیرمردی بلند قد با کاپشن سورمه‌ای و کلاه بافتنی دستبافی بر سر، تاس را کنار انداخت و با جدیت گفت: «من می‌رم خودکشی کنم.» صدای خنده دوستانش بلند شد و یکی‌شان گفت: «نمی‌خواد خودتو بکشی، به جاش برو یه خرده تمرین کن آقا محمود.» آقا محمود یک دفعه یاد چیزی افتاد، از جا پرید و گفت: «راستی خبر دارین آقای صابری فوت کرد؟» پیرمردها چشم‌ها را گشاد کردند، آهی ناباورانه کشیدند و گفتند: «نه‌بابا! کی؟» پیرمرد بازنده دوباره تاس‌ها را برداشت و گفت: «دیشب.»

خبر مرگ آقای صابری در پارک پیچید. چند دقیقه‌ای صاحبان سالخورده پارک یادی از پیرمردِ رفته کردند و دوباره حرف‌های قبلی را از سر گرفتند. حوالی ظهر بود که یکی یکی از جا بلند شدند، کیسه‌های خریدشان را برداشتند و آهسته به سمت خانه رفتند. احتمالاً می‌رفتند تا ببینند هنوز فردایی در کار هست یا نه.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.