روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو| مطلب امروز را بهنوعی آنتراکت در نظر بگیرید. آنتراکت بین دو دوره پرتلاطم تاریخ سیاسی معاصر ایران.الان سال 1337 هستیم. محمدرضا در 39سالگی و مجرد. ملیگراها، فدائیان اسلام و تودهایها یک به یک قلع و قمع شدهاند. ساواک با هدایت آمریکاییها در حال مسلط شدن بر اتمسفر سیاسی جامعه است و برای خود بهتدریج شهرت ترسناکی ایجاد کرده و تیمور بختیار همچون تازی شکاری بهدنبال هر صدای مخالفی است.
منوچهر اقبال که به وفاداری به محمدرضا مشهور بود، بین سالهای 36 تا 39 نخستوزیر است و مشهور بود که آب بدون اجازه محمدرضا نمیخورد. نعمت نصیری هم فرماندهی گارد جاویدان را برعهده دارد تا خیال محمدرضا از مخالفانش و امنیت کاخهایش راحت باشد. اسدالله علم هم بهتدریج خودش را به محمدرضا نزدیک میکند، هرچند رابطه خوبی با اقبال ندارد. جعفر شریف امامی هم خود را به حلقه سیاستمداران معتمد و گوش به فرمان رساندهاست.
دوست نزدیک محمدرضا در این دوران پسر فضلالله زاهدی است. اردشیر زاهدی که با تحصیل در یک دانشگاه نهچندان معروف در یوتا که در سفر سال 1333 محمدرضا به آمریکا، خودش را بهعنوان یک رابط مطمئن در آمریکا به محمدرضا شناسانده بود، در سال 1336 به ایران بازگشته و با شهناز ازدواج کرده بود و داماد محمدرضا شده بود. او 9 سال از محمدرضا کوچکتر بود و بهتدریج به پای ثابت تفریحات پدرزن خود بدل شده بود. در سال 1338 او سفیر ایران در آمریکا میشود تا پل مطمئنی جهت ارتباط مستقیم محمدرضا با آمریکا شکل بگیرد. تیمسار فردوست هم هست. وفادار و وظیفهشناس و بدون چشمداشت.
این گروه اعضای حلقه دوستان مطمئن محمدرضا در نیمه دوم دهه سی هستند. سالهایی که آن شاه جوان و متزلزل برای اولینبار بدون آنکه سایه سیاستمداران قدرتمند باقی مانده از دوران پدر خود را احساس کند، خود را در مقام یک سلطان شرقی میبیند. دیگر نه رزمآرا هست و نه قوام و نه مصدق و نه فروغی و نه هژیر و نه حتی ژنرال زاهدی. دربار هم از شرایط راضی است. بازار هدیه و رشوه گرم گرم است، هرچند دغدغه پیدا کردن زن برای محمدرضا خودش چالش پیچیدهای است.
در این دوران محمدرضا اینگونه نشان میدهد که سرنخ همه امور در دستان خودش است و همه امور و مهمتر از آن همه معاملات باید با توافق و راضی کردن او شکل بگیرند. کشف یک میدان نفتی در قم قدرت مالی دولت را افزایش داده بود. محمدرضا حالا کمکم و در قدرت بدون حد و بدون نظارتی که در دست داشت، مزه گرفتن پورسانت و حتی رشوه از کمپانیهای خارجی را تجربه میکند. ثروت بیکران.
در یک نمونه یک شرکت نفتی ایتالیایی چند میلیون دلار به محمدرضا رشوه و یا همان پورسانت داده بود که برای عدم جلب توجه، پولها به حساب ثریا واریز شده بود و با متارکه ثریا، او از تحویل این پولها به محمدرضا خودداری میکند و حتی گفته بود حاضرم این پولها را پس بدهم به شرطی که به پیشنهاد 15میلیون دلاری هالیوود برای خریدن قصه زندگیام در دربار جواب مثبت بدهم!
در سال 1339 محمدرضا یکی از بانیان تاسیس اوپک میشود و بر اهمیت خود در معادلات سیاسی جهان میافزاید. آمریکاییها اما تحلیلهای خاص خود را دارند. دو کودتا در سال 1332 در مصر و 1336 در عراق که به دو حکومت سلطنتی در این دو کشور پایان داده بود، موجب شده بود تا آمریکاییها نگران سرنوشت سلطنت محمدرضا شوند. آیزنهاور که مهمترین پشتیبان پهلوی بود به او فشار آورد که اصلاحات اقتصادی و سیاسی را در کشور شروع کند. محمدرضا اما پشت گوش میانداخت.
اما وقتی در زمستان 1339 جان اف کندی دموکرات در کاخ سفید نشست، محمدرضا دیگر واقعا خطر را بیخ گوش خود احساس میکرد. بهخصوص که خشکسالی وسیع سالهای 38 و 39 پایههای اقتصادی کشور را به لرزه درآورده بود. این شروع یک دوره جدید است و اولین قربانیاش برکناری منوچهر اقبال از پست نخستوزیری است. در ورود به سالهای پرتلاطم 1340 تا 1344. اما قبل از اینکه وارد داستانهای این پنج سال سرنوشتساز شویم باید ماجرای فرح و اولین فرزند پسر را شرح بدهیم که بماند برای فردا. بعد از آن میرویم بهدنبال داستان پنج سال شگفتانگیز دهه چهل.
شرح عکس: منوچهر اقبال در سال 1337

