روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا… وسط داستان‌های این روزها و گرونی سکه و دلار و آلودگی خفه‌کننده هوا و مابقی مصیبت‌های برهه کنونی که در جریانین، بنده به‌طور اختصاصی، مشکلات دیگه‌ای هم دارم که عرض می‌کنم. کسانی‌‌که من رو دورادور می‌شناسن فکر می‌کنن خیلی آدم رومانتیک و شوخ و آداب معاشرت‌دانی هستم ولی کسانی‌که منو از نزدیک می‌شناسن از بیخ نظراتشون با اون «دورادور»ها فرق می‌کنه.

مثلا این آدم‌های نزدیک، صبح‌های منو دیدن. انگار سگِ هار گازم گرفته. دوست دارم همه رو بجوام. بنابراین زمان مناسبی برای بحث و جدل و صحبت‌های منطقی نیست. حالا مشکل کجا پیش میاد؟ مشکل اونجایی پیش میاد که یکی از اون «دورادور»ها یهو خیلی نزدیک میاد. اکثرا فکر می‌کنن من یه برادر دوقلو روانی دارم.

چند وقت پیش یه بخت برگشته‌ای از اون «دورادور»ها، روزگار زد پس‌کله‌اش و درگیر یک پروژه کاری با من شد. یک روز صبح قراری داشتیم و به اتفاق باید تا جایی می‌رفتیم. روز موعود، ساعت هفت صبح زنگ زد. با صدایی شبیه پاواراتی گوشی رو برداشتم: «بله؟»/ «سلاااام…خواب بودی؟»

خیلی سعی کردم هورمون‌های صبحم رو کنترل کنم: - «نه… صِدام گرفته. چیزی شده؟»/ «نه. چیزی نشده. آماده‌ای؟»/ «برای چی؟»/ «بریم دیگه… بیام دنبالت؟» زیر پتو و با چشمان بسته، یه دو دو تا چهار تایی با خودم کردم که ادامه دوستی با این موجود به‌صرفه‌ است یا نه. که اگر نه، گوشی رو خاموش کنم و ایشون رو بفرستم بره پی زندگیش. ولی به این نتیجه رسیدم که یه مهلت دیگه بهش بدم.

- «الان؟… چه‌خبره؟ جنگه مگه؟ من این ساعت‌ها، اصلا بلد نیستم راه برم چه برسه به این‌که برم جایی حرف بزنم…» آخ شروع کرد به مزخرفاتی که سحر‌خیزی یعنی موفقیت و دونه فقط گیر پرنده سحر‌خیز میاد و اصلا برکت میاد تو کار و اینکه وقت کم داریم و راه دوره و کار عجله‌اییه و… من هم که خواب، حرامم شده بود، «اوهوم»‌گویان و کله‌خاران و چشم بسته رفتم به سمت دستشویی. خلاصه… با لعن و نفرین به روزگار که ببین ما رو به چه روزی انداختی، گفتم بیاد دنبالم که برم و شر رو بکنم.

هنوز ویندوز مغزم بالا نیومده بود که پیداش شد. لامصب فکر کنم از جاده سلامت باشگاه انقلاب میومد بس که سرحال بود. دیدم ول نمی‌کنه و همه مسیر رو می‌خواد نصیحت کنه و در باب زندگی سالم و شاد حرف مفت بزنه. برای این‌که فقط حرفی زده باشم، گفتم:- «شما خودت مگه صبح‌ها ساعت چند بیدار می‌شین؟»/ «چهار و نیم.»/ «چه‌خبره آقاااااا… مگه کله‌پزی داری؟»/ «بله.»/ «نه… منظورم اینه که مگه مغازه کله‌پزی دارید که اینقدر زود بیدار می‌شین؟»/

«عرض کردم که… بله. من یه مغازه کله‌پزی هم دارم. ما جد اندر جد کله‌پز بودیم. ولی من این بیزینس رو هم راه انداختم… صبح‌ها اونجام، بعد میرم دنبال این یکی کار.»/ «نه… جدی.»/ «جدی.»/ «واقعا کله‌پزی دارین؟… یعنی آدما میان پیشِ شما میگن دو تا پاچه و دو تا بنا‌گوش بدین، شما هم میگی چَشم؟»/ «بله… ایرادی داره؟»/ «نه…خیلی هم خوبه…»یه نگاهی بهش کردم و یه لحظه با پیش‌بند و کلاهِ سفید، پشت دیگ کله‌پزی در حال چشم درآوردن از جمجمه گوسفند فرضش کردم. پشتی صندلی ماشین رو خوابوندم و چشمام رو بستم و گفتم:

- «چه حیف… من از کله‌پاچه متنفرم…» هیچی دیگه… زندگیم رسما به فنای عظما رفته. در مسیر رفت و برگشت و روزهای بعد در کلیه شبکه‌های اجتماعی موافق و معاند، نه‌تنها در باب سحر‌خیزی، که در خصوص فواید بی‌حد و حصر کله‌پاچه هم بسیار آموختم و همچنان هم ادامه دارد ماجرا.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.