روزنامه هفت صبح، محمد طالبیان| کامپیوتر به شکلی مختصر اما مفید در سینما حضور داشت و کمی از بار جلوههای ویژه را به دوش میکشید. سال 1995 اما سینما برای همیشه تغییر کرد. جایی که پیکسار داستان اسباببازیها را ساخت و نشان داد که چگونه میتوان از پتانسیل بالای کامپیوتر در سینما استفاده کرد. تصویر کودکی که مقابل تلویزیون نشسته و خیره به رنگها و شکلهایی است که تا آن روز مثلش را ندیده. داستان اسباب بازیها، سینما را برای همیشه تغییر داد.
پیکسار سوژهای را محوریت داستان خود قرار داد که همیشه در ذهن کودکان وجود داشت. با اینکه پیکسار در همان ابتدای کار مسیر خود را پیدا کرد اما برای رساندن آن به بالاترین سطح ممکن به زمان نیاز داشت. سالها گذشتند، کامپیوترها قدرتمندتر شدند و «برد برد» وارد صحنه شد. کارگردانی که با «غول آهنی» نشان داد که یکی از بهترین داستانسراهای هالیوود است. برد برد فرمول همیشگی پیکسار را در شگفتانگیزان به بالاترین سطح خود رساند اما میدانست که برای داشتن حرفی تازه باید فکری برای داستان کند.
او به دنبال روایتی متفاوت از استاندارد بچگانه انیمیشنها بود و با «رتتویی» به آن رسید. رتتویی داستان موش آشپز یا سرآشپز دست و پا چلفتی فرانسوی نیست. رتتویی داستان شخصیتهایی است که فراموش کردند عاشق چه بودند و چه قیمتی را برای رسیدن به عشق خود پرداخت کردند. اثری که برای هر قاب و لحظه آن ساعتها برنامهریزی شده تا تصویری از یک آلبوم خاطرات در ذهن بیننده شکل گیرد. رتتویی یکی از بهترین سکانسهای تاریخ سینما را پیش روی شما قرار میدهد.
جایی که منتقد عبوس داستان با صدای افسانهای پیتر اوتول اولین تکه از رتتویی را وارد دهان خود میکند. او در سفر زمان کرده و خاطرهای از کودکی خود را به یاد میآورد که مادرش بهترین رتتویی زندگیاش را آماده کرده بود. اینجا برای اولینبار معصومیت آنتون ایگو را میبینیم. معصومیتی از دست رفته که حالا جای خود را به خشم و بیرحمی داده. اینکه ایگو چگونه از آن کودک به مردی پا به سن گذاشته و عبوس تبدیل شده را فراموش کنید.
همین سکانس چند ثانیهای نشان میدهد که آدمها هرچقدر هم بیحس و بیتفاوت میتوانند در گوشه قلب خود خاطرهای شیرین را دفن کرده باشند. خاطرهای فراموش شده که نیاز به زلزلهای عظیم دارد تا دوباره تبدیل به بخشی از تعریف شخصیت ما شود. مادری دلسوز و پسربچهای بیگناه که گذر زندگی او را تبدیل به سنگی سرد کرده. رنگ و لعاب درخشان رتتویی، روح خاکستری منتقد رستوران را به جریان زندگی بر میگرداند و مسیر او را برای همیشه تغییر میدهد.
همین لحظه جاودانه در تاریخ سینما به ما ثابت میکند که هر تغییری نیاز به یک اتفاق بزرگ دارد. تغییری که زندگی ما را برای همیشه تغییر دهد با تلاشی بیهدف به سرانجام نمیرسد. برای ایجاد تفاوت باید شرایطی متفاوت فراهم شود و رسیدن به آن نیازمند اتفاقی مهم در زندگی ما دارد.
شاید این اتفاق مرگ شخصیتی را در بر گیرد یا حتی غذایی باشد که مادرتان سالها پیش بخشی از کودکی شما را با آن شکل داده. به عنوان فردی که بیش از یک دهه از عمرش را با نوشتن نقد گذرانده، واکنش ایگو نزدیکترین چیزی بود که در زندگی به ندرت تجربه کردهام. رفتن به سراغ اثری برای نقد و سفری در زمان به گذشته و دوران کودکی. جایی که دغدغه ما خوردن دستپخت مادر بود. هیچچیز در این زندگی به اندازه دستپخت مادر شگفتانگیز نیست.

