روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| اصلاً برای ما بچه‌ها در قلعه کاریزنو تربت‌جام دو نوع برنامه وجود داشت؛ یا کارتونی بود یا آهنی! ما به برنامه‌هایی که همین آدم‌ها که از گوشت و پوست و استخوان بودند و فیلم یا سریال بازی کرده بودند می‌گفتیم فیلم آهنی! در مقابل کارتون‌ها بودند که نرم و ظریف بودند و دل‌های ما کف دست آن‌ها چون موم عسل بود. خیلی کارتون و انیمیشن بود که ما متولدین نیمه دهه60 با آن‌ها زندگی کردیم.

از ترسناک‌ترین‌شان که برای من نغمه گلاکن بود تا مهیج‌ترینش که فوتبالیست‌ها و توپ در هوا مانده بود. از انواع و اقسام خرس‌ها مثل بامزی که مدام در حال خوردن عسل بود یا انواع سنجاق‌ها که جی‌جی‌ باجی هم بودند تا آدم کوچولوها مثل دلفی و لی‌لی‌بیت و مونگا مونگا! از استرلینگ گرفته تا خانواده دکتر ارنست! از بچه‌های مدرسه آلپ تا هایدی! گوش‌مروارید و پسرشجاع که بی‌نهایت رقیق‌مان می‌کرد. از شهر آجیلی تا دژ فضایی. از بلیک و مورتیمر تا جزیره گنج.

از کارآگاه گجت تا لوسین! انگار زندگی ما مجموعه همین نام‌هاست و نه چیز دیگر! می‌نشستیم در خانه کاهگلی مادر عباس، کنار آن بخاری نفتی قطره‌ای، قوری زرد لعاب داده شده روحی و لیوان‌های راه‌راه سفید و قرمز پلاستیکی که پر چای می‌شد. تلویزیون کوچک 14‌اینچ قرمز و سیاه پارس که در بالاترین نقطه خانه بود و ما همه سرهایمان به آن بود. دور هم کارتون می‌دیدیم.

اما مبهوت‌کننده‌ترین کارتون برای من هاکلبری‌فین بود. همو که یک کرجی ساخته بود و طول می‌سی‌سی‌پی را با رفیق سیاهش جیم، برده خانم واتسون طی می‌کرد. الان درست یادم نیست اما به یاد دارم وقتی جیم را می‌خواستند فراری دهند به او لباس کشیشی را پوشاندند و عهد عتیقی به دستش دادند و سوار کالسکه‌اش کردند که از قضا بایبل برعکس بود! آهای اوهایو که جیم و هاک، دوستان من به سمت تو می‌آیند تا آزادی را تاچ کنند!

آغوش بگشا- خیلی احساساتی شدم- اما نقطه تاریک ماجرا دوباره همان سانسورچی‌های جام‌جم بودند که از پدر هاکلبری در لایعقلی تنها یک کلبه نشان می‌دادند که از آن صداهای عجیب و غریب می‌آمد. نمی‌دانم چطور دلشان راضی شده بود پدربزرگ قمارباز و الکلی دختری به‌نام نل را نشان بدهند اما از نشان دادن بابای هاک ترس و واهمه داشتند.

من با پدرم زیاد غریبه‌ام برای همین توی ذهنم پدری خوبم که رفیق جینگ دخترش است و با او در جاده‌ها کلیپی از همخوانی ترانه ابی پر می‌کند. به همین دلیل خیلی خودم را به هاک نزدیک می‌بینم. رابطه‌ای که از کودکی پر از خشم و نفرت و کتک و سیلی و خشونت کلامی و رفتاری بود. شاید هم من خیلی شاعرم و همه متولد نیمه دهه 60 زین قسم پدران داشتند.

خیلی از نویسنده‌ها خود را مدیون داستایوفسکی و چخوف می‌دانند ولی اجازه بدهید که بگویم برای من در نوشتن مارک تواین شروع هر زندگی و ماجراست. بعدها نشستم هاکلبری را با ترجمه نجف دریابندری خواندم و هنوز هم از بهترین کتاب‌هاست که در عمرم خواندم. بعد از مدت‌های مدید ماجراهای تام سایر را با ترجمه احمد کسایی‌پور خریدم و مشتاق خواندنش! رمانی پر از بردگی و تعصبات رهایی و آزادی و شیطنت‌های کودکانه و سفری ادیسه‌وار در طی می‌سی‌سی‌پی! آه! می‌سی‌سی‌پی!

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.