روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا من فکر میکنم این مسائل اخیر و گرونیها، روی من تاثیر خیلی بدی گذاشته. البته منظورم اینه که یه خورده بیشتر از بقیه. وگرنه که بالاخره همهمون یه جورایی شدیم. بگذریم… صبح از در خونه اومدم بیرون و به سمت منزل دوستم راه افتادم که سر کوچه یه آقایی یه آدرسی ازم پرسید.
اسم کوچهای که میگفت خیلی آشنا بود: - « والا… الان حضور ذهن ندارم. همین دور و براس. ولی اصلا یادم نمیاد.» / « مگه مال این محل نیستی؟» / « بله. ولی عجیبه. الان نمیدونم چرا یادم رفته.» زیر لب یه غری زد تو این مایهها که ما هم گشتیم و گشتیم ببین از کی آدرس پرسیدیم و رفت. همونجور که داشتم فکر میکردم این کوچهای که ازم پرسید، کجا بوده، راه افتادم سمت خونه دوستم.
وارد کوچهشون که شدم، با همون آقا سینه به سینه شدم: - « تو که گفتی آدرس رو نمیدونی…» / «بله. چطور؟» / « خب همین جاس دیگه. » / « اِاِ… همین کوچه بود؟… میگم اسمش آشناس.» طرف که بین دو گزینه دیوانه بودن من یا سر کار گذاشتنش مردد بود، گفت:
- « حالا میدونی پلاک 147 کجاس؟»
چون خونه دوستم رو همینجوری به ظاهر حفظ بودم، نمیدونستم تا پلاک 147 چقدر مونده. - « نه والا… ببینین این پلاک یازده س… همینو میگیریم میریم جلو. باید آخرای کوچه باشه.» با یه نگاهی که یعنی: « نه بابا…» راه افتاد و من هم با فاصله دو سه قدمیش راه افتادم.
چون اصرار داشتم بگم که آدم خیلی خوبی هستم و قصدم فقط کمکه، پلاکها رو با صدای بلند براش میگفتم: « این پلاک 27… این پلاک 31…اینم پلاک 57…»
احتمالا گزینه دیوانه بودن من رو انتخاب کرده بود؛ چون هر از گاهی برمیگشت و نگاه میکرد و من هم پلاکها رو برایش مثل شماره خوان بانک میخوندم. همینجور به پلاک 147 نزدیک میشدیم: «اینم 145…این هم… اِ…همین خونه دوست منه که… پلاک خونه دوست من هم 147 هست.چه جالب. نمیدونستم.» از اون روزهایی بود که احساس میکردم دستها و پاهام از حد معمول بلندتره.
تنها شانسی که آوردم این بود که ایشون با دوست من کار نداشتن و زنگ یک طبقه دیگر رو زدن. با همدیگه سوار آسانسور شدیم. جسارت این که یک کلمه باهاش حرف بزنم نداشتم. ولی در یک لحظه، همه چیز عوض شد و نشون داد که چقدر آدم با گذشت و مهربونیه… بهم سلام کرد… یه خورده دیر بود البته… ولی میتونست شروع یک دوستی خوب باشه:
- « سلام.» / « سلام از بنده س قربان. باز هم ببخشید که آدرس رو حفظ نبودم. آخه من همینجور چشمی بلدم و …» / « خوبی؟… من رسیدم. نه بابا… بدبخت شدم تا آدرس رو پیدا کردم. یکی هم از صبح اول وقت گیرمون افتاده، دیدنی… الان هم داره با خودش حرف میزنه… حالا میگم برات… سوژه اییه هااا…»بله، هندزفری تو گوشش بود و میخواست ماجرای من رو برای شخص دیگهای تعریف کنه و کلی با هم تفریح کنن. همین رو در زندگی کم داشتم.
از اونجایی که روز مرخصی مغزم بود، به طبقه پنجم که رسیدیم و درِ آسانسور باز شد، به طرف تعارف زدم: « بفرمایین…»
تشکر کرد. اصرار کردم که هر جور شده در خدمت باشیم، بلکه بتونم بهش ثابت کنم اونقدری که فکر میکنه، روانپریش نیستم.
- « ول کن آقا… من طبقه هفتم کار دارم…»اینقدر تو آسانسور موندم و تعارف کردم که در، بسته شد و به اتفاق رفتیم طبقه هفتم. نمیدونم چرا، ولی من هم پیاده شدم. طرف در کارِ من مات مونده موند:
- « شما مگه طبقه پنجم کار نداشتین؟…» / « چرا…اومدم شما رو برسونم و از پلهها برگردم…» اون لحظه فکر کردم این آخرین سوتی روزم بود؛ ولی اشتباه میکردم. تو راهِ برگشت، یه آقایی از روبهرو میومد و برام دست تکون میداد.هر چی دقت کردم نشناختمش. ولی ادب حکم میکرد که عکسالعملی نشون بدم. با لبخند براش دست تکون دادم. همینجور که به هم نزدیک میشدیم، احساس کردم یک نفر هم پشت سرمه. یه خانمی بود و با همسرشون که روبهروی من بود، احوالپرسی میکردند.
ولی من چون خیلی باهوشم، آبروم رو خریدم… با همون لبخند تا دم خونه رفتم و هر از گاهی دست تکون میدادم که نشون بدم کلا این شکلیم… بلکه دلشون بسوزه و سوژه دوستاشون نکنن.خواستم از همین جا اعلام کنم که باور بفرمایین روزگار منو این شکلی کرده. وگرنه تا همین چند وقت پیش معقول آدمی بودم برای خودم.

