روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| میان مصیبتهای هر روزه و سنگینیِ یاس و اخبار سیاه، گاهی چشمم به تصویر غریبهای ساکن جهانی موازی میافتد. غریبهای که کلاه بافتنی را تا روی پیشانی پایین کشیده، رنگ پالتو و چکمههایش را ست کرده و دارد در خیابان شهری زیبا و آرام ادای قدم زدن در میآورد و رو به دوربین میخندد.
با دو انگشت صورت غریبه را بزرگ میکنم و خیره میشوم به لبخندش. به آن دندانهای یک دستِ سفید و آن چشمهای کم غم. روی اسمش کلیک میکنم تا بفهمم در دنیای او چه میگذرد. توی ویدئوها تند تند لباسها را عوض میکند و شلوار سیاه را با پولیور راه راه میپوشد و بوتهای قهوهای را با دامن شیری ست میکند، عینک پرادا را به صورت میزند، کیف دیور را روی شانه میاندازد و روی صندلی کافهای خیابانی ظاهر میشود.
فنجان قهوه داغ را بین انگشتها میگیرد، گردنش را کج میکند و به دوربین لبخند میزند. پستها را پایین میآیم. انبوهِ برف زمستان میرسد به نارنجیِ برگهای پاییز. بارانی روشنی بر تن دارد و وسط خیابانی خیس دست دختربچهای با موهای بافته را گرفته و دوتایی با دهنهای باز میخندند.
عکسهای تابستان در ساحل است و سوار بر قایقی سفید. همه چیز پر رنگ است. آبیِ دریا، سرخی هندوانه، سوختگیِ پوست. کمی پایینتر بهار است. خانوادهای شاد با لباسهای زیبا میان باغ گل ایستادهاند. بچهها دستها را بالا برده و ادای پریدن یا فرود آمدن در میآورند. از مهمانیها و میزهای شام و ایونتها و سلفیها رد میشوم.
دوباره میرسم به زمستانی دیگر. کلاه و پالتو و شال و چکمه و کلبه جنگلی و اسکی. فصلها و تیپها تند تند عوض میشوند. خبری از سیاهی نیست. از خودم میپرسم در این جهان موازی غمی، فاجعهای نیست؟ ابرهای سیاه فقط بالای دنیای ما ایستادهاند و رگبار بدبختی میبارند؟

