روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا ببخشید که وسط این بلواها و ماجراها، سوال بی‌ربط می‌پرسم‌ها… ولی مسئله شده برام. آیا کرونا تموم شده؟ یا داره واسه خودش می‌تازونه و ما حواسمون نیست؟ آخه تا جایی‌که یادمه، قرار بود با افتخار، روز آخر رو اعلام کنن و ماسک‌ها رو رسما برداریم و از این کارها… فقط یه خبری این وسط‌ها شنیدیم که یه سویه‌ جدیدی تو چین راه افتاده و داره از دم درو می‌کنه و بعد هم دیگه خبری نشد.

نکنه این سویه‌ عزیز از کشور دوست، چین در راه وطن عزیزمونه و مسئولان مهربونمون سرشون جای دیگه گرمه؟ دوباره قرنطینه نشیم. اعصاب‌ها دیگه نمی‌کشه‌ها. خلاصه که از من گفتن بود… با توجه به همین مسئله‌ای که عرض کردم، من در بعضی‌جاها هنوز ماسک می‌زنم. مثلا امروز که برای انجام کاری، ناچار به گرفتن تاکسی اینترنتی شدم، سعی کردم با رعایت کلیه موارد بهداشتی، شهروندی نمونه باشم. ماسک دو لایه‌ای زده بودم و در صندلی عقب سنگر گرفته بودم.

البته راننده محترم یک مقداری با بنده اختلاف سلیقه داشت. شاید هم از جایی خبر بهش رسیده بود که راحت باش و از ویروس میروس خبری نیست… نمی‌دونم… موقع سوار شدن هم که عقب نشستم و عذر‌خواهی کردم که حمل بر جسارت نشود و قصدم رعایت فاصله است، پوزخندی تحویلم داد و سری تکان داد که یعنی: «باشه بابا جون‌دوست… نمیری…» در طول مسیر، بر‌خلاف بنده که لام تا کام حرف نمی‌زدم که نه ویروسی وارد حلقم شود و نه ویروسی تحویل جامعه دهم، ایشون در باب حساس نبودن و سخت نگرفتن دنیا و حق بودن مرگ و انواع سوسول‌بازی‌ها، سخنرانی مفصلی کردند.

بعد از این‌که دلش به‌اندازه کافی خنک شد و خیالش راحت شد که دیگر حرفی ته‌دلش نمانده، به‌عنوان حسن‌ختام، اجازه‌ای صوری گرفت و قبل از هر‌گونه عکس‌العملی از طرف اینجانب، سیگاری گیراند. در حال لذت از دود سیگار بود که موبایلش زنگ زد. بزرگوار، قوانین راهنمایی و رانندگی رو از دم به سخره گرفته بود. سیگار در یک دست و موبایل در دست دیگر و فرمان هم به امان خدا.

از حال چهره و پیف و پف کردن و «خب حالا… خب حالا…» گفتن‌هاش می‌شد حدس زد که همسرشون هستند. چند دقیقه‌ای از مکالمات نگذشته بود که ظاهرا همسر محترمه از اون‌ور خط پرسیده بودن که کجایی. راننده عزیز هم فرمودند: «کجام؟ فکر می‌کنی کجام؟ اومدم شهربازی…»

خب… ظاهرا همسر مهربان خیلی با حاضر‌جوابی شوهرشون حال نکردند و با صدایی که بنده هم به وضوح شنیدم، به ایشون فرمودند که هر‌چه سریع‌تر لش خود را به منزل بیاورند تا تکلیف یک موضوعی که متوجه نشدم را به‌صورت حضوری و چهره به چهره حل و فصل کنند.راننده که به‌نظرم جرات این کار را در خود نمی‌دید و سعی داشت تا جایی‌که ممکنه برای خود وقت بخرد بلکه معجزه‌ای بشود و زلزله‌ای بیاید و همگی به اتفاق به دیار باقی بشتابیم، فرمود:

- «الان که نمیشه… یه پاستوریزه تو ماشینه… نمی‌تونم ولش کنم تو خیابون. برسونمش، چشم.» بنده رو می‌فرمودند… از نوع و شدت امواجی که به گوش می‌رسید می‌شد حدس زد که بهانه، قانع‌کننده نبوده. لذا راننده محترم، ناچار به تاکید مجدد شد: «نمی‌شه بابا. همین‌جوری پرتش کنم پایین آخه؟ از این سوسول موسول‌هاس بدبخت… ماسک زده. عقب هم نشسته.» صدای قهقهه همسر بزرگوارشون فضای ماشین رو پر کرد.

اینقدر که به سرفه افتاد بنده خدا. راننده بزرگوار هم که کلا بنده رو به هیچی حساب نمی‌کرد و فکر می‌کرد چون ماسک دارم، از نعمت شنوایی بی‌ بهره هستم، با خنده تاکید داشت که: «باور کن… باور کن…» خلاصه این‌که خوشحالم باعث شادی این زوج شدم و موضوع مطروحه هم ختم به‌خیر شد و همسر محترم فرمودند هر وقت صلاح می‌دونن، تشریف ببرن منزل.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.