روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا امروز صبح در خدمت یکی از رانندگان عزیز ناوگان تاکسیرانی بودم که از لحاظ ضعف اعصاب و روان، حکم استادی داشت. همینطور که پاهاش رو مثل چکش روی گاز و ترمز می‌کوبید، کله مسافران هم مثل لک‌لک تکان می‌خورد و توفیق اجباری‌ای بود که نرمشی هم بکنیم و ترشح «آدرنالین» رو همراه با دیدن صحنه‌های عابرانی که جان خود را از جلوی ماشین نجات می‌دادن تجربه کنیم. استاد، علاوه بر تولید این حرکات نرمشی، یک دستش هم به رادیوی ماشینش بود و به هر کانال 15 ثانیه فرصت می‌داد از خودش دفاع کنه و بلافاصله موجش رو عوض می‌کرد.

همونجور که دستم به داشبورد ماشین بود و با هر گاز و ترمز، سر و گردنم حرکتی غازی‌شکل انجام می‌دادن، پرسیدم:
- «دنبال چیز خاصی می‌گردین؟»/ «جااان؟»/ «میگم دنبال چیز خاصی، مطلب خاصی تو رادیو می‌گردین؟ بگین شاید من بتونم کمکتون کنم، لطف هم می‌کنین یه‌خرده آروم‌تر رانندگی کنین، این وقت صبح، دیدن جنازه، خیلی برامون خوشایند نیست…»/ «نه داداشی دنبال چیز خاصی نیستم، اینجوری هوای همه رو دارم که چه خبره… ورزش، سیاست، سلامت… کسی رو هم نمی‌کشیم. خیالت راحت.»

استاد، کلا مسافران رو جزو مخلوقات خدا به‌حساب نیاورده بود و این‌که داره چه می‌کنه با روانمون، سر سوزنی براش اهمیت نداشت. همینجور که داشتیم میکس ورزش صبحگاهی و اخبار اقتصاد قوی و صادرات گاز و سیاست رو با گوش جان هضم می‌کردیم، طی یک اختلال در سیستم چکش به ترمز و گاز، کوبیدیم به ماشین جلویی. فقط تونستم بگم: «آخ.»/ «چی شد داداشی؟»/ «زدی به ماشین جلویی احتمالا.»/ «چیزیش نشد.»

استاد روان‌خوار، که ظاهرا این کوبیدن به ماشین‌های دیگر جزو برنامه روزانه‌اش بود، از جاش تکون نخورد و با جدیت به عوض کردن موج‌های رادیو ادامه داد. راننده ماشین جلویی، پیاده شد که ببینه چه خاکی بر سرش شده. این دوستمون هم که با دست راستش، موج رادیو عوض می‌کرد، با دست چپش اشاره کرد که: «چیزی نشده… چیزی نشده… برو.» طرف هم یه نگاهی انداخت و سوار شد و رفت.
- «نمی‌خواستین پیاده شین ببینین چی شده؟»/ «نه داداشی… من قلق ماشین دستمه.»

به دقیقه نکشید که کوبید به یه ماشین دیگه. همراه با سکسکه گفتم: «آخ.»/ «آخ آخ.»/ «انگار قلق از دستتون در رفت.»/ «نه… قلق که دستمه… تقصیر اون بود.»/ «شما زدینا…»/ «باااشه… بد موقع زد رو ترمز.»قوانین راهنمایی و رانندگی رو به چالش کشیده بودیم که راننده ماشین جلویی پیاده شد. خیلی خودش رو اذیت نکرد و بدون این‌که نگاهی به ماشینش بندازه و ببینه چی شده، صاف اومد سراغ راننده دست به رادیو.

ظاهرا ایشون هم بدجوری قلق دستش بود و می‌دونست ماشینش چی شده. استادِ ما که ظاهرا بر علم «رفتارشناسی و زبان بدن» هم تسلط کامل داشت، گفت: «آخ آخ… این اومد که بزنه… حواست به رادیو…» نتونست آخرین جمله وصیتش رو کامل کنه. چون طرف بدون اینکه حرفی بزنه یا زحمت بکشه و درِ ماشینو باز کنه، راننده ما رو مثلِ متکا، از تو شیشه کشید بیرون.

من که مغزم رفته بود رو «استند بای»، مثل دوندگان «دو امدادی» که باید راه رو ادامه بدن، دستم رفت سمت رادیو و شروع کردم به موج عوض کردن و نگاهم به اجرای فنون زیبای «کشتی آزاد» بود که روی راننده ما انجام میشد که خب البته منجر به ضربه فنی ایشون زیر 30 ثانیه شد.

دو راننده محترم، که خیابان را به غوغاکده دوازده هزار نفری «آزادی» تبدیل کرده بودن، با وساطت رهگذرها، بی‌خیال شدن و خیلی جدی که انگار، این مبارزه‌ای که دیدیم، جزو رسوم است و باید دوستان زحمتشو می‌کشیدن، سوار ماشین‌هاشون شدن. راننده محترم، همونجور که داشت دندونِ جلوشو تو آینه چک می‌کرد که چقدر لق شده، گفت: «رادیو خبری نبود؟»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.