روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا قبول دارین بعضیها تو بعضی چیزها اصلا شانس ندارن؟ مثلا من در مقوله بغلدستی در سینما، اینجوریام…یعنی صندلیهای چپ و راست و جلو و عقبم رو معمولا عزیزانی محاصره میکنن که فیلم روی پرده، در درجه صدم اولویتهاشون قرار داره…
هیچ حربهای هم تا الان کارساز نبوده. عید برم، عزا برم، بلیت اینترنتی تهِ سالن بگیرم، بیخ پرده بگیرم، بالاخره یکی پیدا میشه که موی دماغ بشه. از زن و شوهری که انگار اومدن پیکنیک و انواع مواد غذایی رو به بدنشون میرسونن و وسط غذا خوردن هم هِی از همدیگه میپرسن: «اینجاش چی شد… اون چی گفت…» بگیر تا بچهای که داره دندون در میاره و تو بغل مامانش، دست و پا میزنه، در کنار من بودن. کلکسیون تکمیلی دارم خلاصه.
دیروز با خودم گفتم تو این اوضاع که کسی حوصله خودش رو هم نداره، احتمالا سینما خلوته؛ برم بلکه یهخرده حال و هوام عوض شه.وارد سالن شدم. صندلی رو پیدا کردم و نشستم. خب ظاهرا خیلیها مثل من فکر کرده بودن و سالن هم تقریبا پر بود. سمت راستم خانم و آقای مسنی نشسته بودن. نه چیزی میخوردن و نه با هم حرف میزدن. خدا رو صد هزار مرتبه شکر، انگار یه چند سالی بود متوجه شده بودن که چیزی درست نمیشه و زندگی هم ارزش این حرفها رو نداره و به یاری پروردگار، قهر بودن.
با آرزوی اینکه حداقل تا آخر فیلم آشتی نکنن، منتظر جناحِ چپ موندم که ببینم روزگار چه خوابی برام دیده.سالن دیگه داشت پُر میشد که یه زوج جوان وارد شدن. از اون زوجهایی که چند وقتی از ازدواج قشنگشون گذشته و قسمت عسلِ بشکه هم کاملا تمام شده رفته و بهتازگی متوجه الباقی محتویات شدهاند.
از طرز راه رفتن و قیافهها مشخص بود که عروس خانوم قبل از اومدن، سخنرانی مبسوطی کرده بوده در باب اینکه: «پوسیدم تو این خونه. آخه این چه وضعیه… تو هم که عینِ خیالت نیست. بریم یه خراب شدهای، دلمون باز شه…» و شادوماد رو با پسگردنی و به حالت قپونی و خِرکِش آورده بود سینما.
آخ… اینا که عمرا، حالا حالاها آشتی کنن. اگه بیان کنارِ من، قشنگ وسطِ 2 فقره زوجِ مشکلدار از دو نسل مختلف میافتم که سکوت رو بر هر حرف اضافهای ترجیح میدن و فقط به آخر و عاقبتشون فکر میکنن.من هم با خیال راحت، فیلمم رو میبینم و بعدش هم که به من ربطی نداره، ایشالا به میمنت و شادی برن سرِ خونه زندگیشون.
در کمال تعجب، نذر و دعاهام گرفت و زوج خوشبخت، صاف اومدن کنار من. از خوشحالی میخواستم از جام بلند شم و خوشامد بگم…فیلم شروع شد. چپ و راست من، سکوت مطلق و من هم غرق در لذت که بالاخره یه فیلم بیدردسر میبینم. از بخت بد، کاراکتر مرد فیلم، بد جوری به همسرش علاقهمند بود و حاضر به انجام هر خبطی بهخاطر ایشون بود. خانم مسن سمت راست، چراغ اول رو روشن کرد: «خدا شانس بده…»… مَرده هم که معلوم بود اهل این حرفها نیست که بخوره و جواب نده فیالفور گفت: «فیلمه…»…
خب، جنگ این دو تا که در نطفه، خفه شد. ولی از صدای فین و فینی که از سمت چپ میاومد، معلوم بود عروس خانم بدجوری داغ دلش تازه شده. شادوماد هم که حس کرده بود اگر وضع به همین منوال بره جلو، خونش مُباح میشه، انگار دلشوره گرفته بود و هی تو صندلیش جابهجا میشد و دنبال یه راه فراری میگشت.
عروس خانم دیگه به هقهق افتاده بود و شادوماد لحظه به لحظه، به سرنوشتِ شومش نزدیکتر میشد…در همین لحظه، کاراکترِ مرد، تو زرد از آب در اومد و ورق کلا برگشت. یعنی میخوام بگم انگار در دقیقه نود، حریف گل مساوی و بلافاصله گلِ دوم رو زد. آقایون جمع، بازی باخته رو بردن. شادوماد یه نفس راحتی کشید و آقای سمت راستی هم با افتخار گفت: «همینه دیگه…» و همسرش هم که انگار این جمله تو گلوش گیر کرده بود جواب داد: «فیلمه…».

