روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| تئاتر عین زندگیست. زنده است. انگار وقتی در ردیف صندلیها نشستهای لمسش میکنی. با بازیگر نفس میکشی حتی وقتی تپق هم میزند جا نمیخوری و میگویی بهتر چقدر نزدیک و ملموس. من زیاد اهل تئاتر نیستم دروغ چرا؟ از واقعیت تئاتر هراس دارم. انگار سینما دور است، قابل دسترس و گمانهزنی نیست. اما نمایش تو را با واقعیت مواجه میکند. سه نمایشی که توانست میخکوبم کند برای شما مینویسم. سه نمایشی که در سکوت و صدای نفسها همه همذاتپنداری میکردند با آن روزها، آن روزهای مگو.
مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین سال 84 است. 22سالهام. دانشجوی سال دوم رشته علوم سیاسی. سرم پر باد است. جنجال و حاشیه را دنبال میکنم. سال 84 است. سکانس داخلی. تالار اصلی. تئاتر شهر. بهرام بیضایی. نام نمایش: مجلس شبیه؛ در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین. هفته اول اجرا بود شاید. درست خاطرم نیست شب چندم اجرا قبل از توقف آن بود. مسحور بازی علی عمرانی شده بودم در نقش نوید ماکان، استاد اخراجی دانشگاه.
نویسنده و شاعر که همیشه سه مرد با چهره پوشیده و پالتوپوش دنبالش میکردند. گرمای تابستان، تیر میکشید بر تنِ ما در سالن نمایش. نفس نمیکشیدیم. سِحر شده بودیم. تا اینکه استاد ماکان را ربودند، کشتند و دسته گلی که برای همسرش مهندس رُخشید فرزین (مژده شمسایی) خریده بود هرگز به مقصد نرسید. این نمایش در نیمههای اجرایش بدون توضیح متوقف شد و برخی آن را به ماجرای قتلهای زنجیرهای نسبت دادند. دانشجوی علوم سیاسی آن سالها که سر پُرباد داشت این نمایش را از بهترینها میداند.
زمستان66
شب. داخلی. سال 90. محمد یعقوبی. زمستان66. موشکباران تهران. هراس. نفسهای حبس شده. بازگشت به سیاهی و ترس دهه شصت و صدای موشکباران. آن خانه شرق تهران. خمپارهای که به خانه همسایه خورد و جان همبازی کودکی را گرفت. شیشههای ریخته که جایش را پلاستیک کلفت گرفته بود. ترکش در کمر بابا وقتی نفت در پیت خالی میکرد در بالکن!
صدایی که هم اکنون میشنوید علامت خطر است و پناهگاه. همه اینها را محمد یعقوبی در نمایش زمستان 66 برایمان نوشته بود. نفسمان را گرفت. روی صندلی در مهر 90 میخکوب بودیم. موشکها بر سر تهران میریخت و آپارتمانی که ویران شد. نویسنده از همسرش میپرسد که زمستان ۶۶ کجا بودی؟ و او نمیداند و میگوید تو به من بگو… زمستان66 تهران، چهارسالگی و بمباران خانه در این نمایش جلوی چشممان بود.
نمایش بک تو بلک
بازگشت به تاریکی. بک تو بلک. سجاد افشاریان. زمستان 1400. تئاتر شهرزاد. سالن نمایش غلغله است. سر و دست میشکنند برای این نمایش! به همدیگر توصیه میکنند اگر 88 را در خاطر داری، این نمایش را هم ببین. دستمریزاد سجاد افشاریان. چه کردی با ما! ماجرای این استندآپ داستان زندگی یک زندانی به اصطلاح سیاسی است که به دلیل مصاحبههایش و لو رفتن صداهایی که ضبط کرده به زندان افتاده.
از طرفی او در صحنه طوری رفتار میکند که انگار مشکل جسمی دارد و یا این شائبه را ایجاد میکند که ظاهرا بر اثر تبعات ناشی از زندان اینگونه شده است. او در نهایت خود را حلقآویز میکند و قبل از آن تنها دوستش که با او در ارتباط است به مجرد فهمیدن اینکه میخواهد خودکشی کند ظاهرا خود را از پل هوایی به پایین پرت میکند و تماسش با او قطع میشود! راوی (سجاد افشاریان) زمانیکه به مرخصی آمده بود با معلم آوازش که یک خانم است ازدواج میکند.
حالا همسرش باردار است و او در زندان. آنها نام فرزندشان را که دختر است و هنوز مانده است تا به دنیا بیاید بوسه میگذارند. فرصت زندگی از او به دلیل ضبط چند صدا گرفته شده است. گویی رهایی از این بند برایش ممکن نیست. پس همانگونه که به زندانبان میگوید: «من زودتر از چیزی که تو فکر کنی از اینجا آزاد میشوم.» روایت در نهایت میخواهد با تراژدی ختم شود . تراژدیای که با برگشت به تاریکی تمام میشود. دقیقا پارسال همین وقت بود که تئاتر را دیدم.
امروز که یادداشت را مینویسم حافظه اینستاگرامم، استوریهایی که از این نمایش گذاشتهام به من یادآوری میکند. میخکوب میشوم بعضی دوستان خبرنگارم حال خوشی ندارند. این نمایش هم که خاطرم میآید درباره آن پشت میلههاست. در نمایش میبینیم و میشنویم: «علی: درد از لحظهای شروع میشه که چشمهات رو باز میکنی، سورمه داره یه چیزهایی میگه که نمیشنوم اما میتونم لبخونی کنم کلماتی رو که ازشون خون فواره میزنه… این آخرینباریه که با بوسه حرف میزنم…
علی: عجیب آدمهایین که کسی رو ندارن باهاشون تماس بگیرن، اونا کل سهمیه تلفن ماهیانه زندانشونو میفروشن به یه باکس بهمن کوچیک؛ عجیبتر آدمهایین که یه عالمه کس و کار دارن اما خودشون دلشون نمیخواد با کسی حرف بزنن، اونا هر یه نخ بهمنی که میکشن یه عالمه حرف نزده است که دود میشه…»

