روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| اولین تئاترم را در 22 سالگی وقتی تازه به تهران آمده بودم در تالار مولوی دیدم. بلیتش را دوستم که از بچههای بالا بود و بعداً خودکشی کرد و الان زیر خروارها خاک در یکی از روستاهای کردان خوابیده است، برایم گرفت. اسمش بود «دیوار چین»، مریم معترف و رضا فیاضی بازی میکردند. من نشسته بودم ردیف جلو. کمی هم که گذشت جهانبخش سلطانی، آقای اوسیا و ناظم مجید آمد کنارم نشست.
وسط نمایش رضا فیاضی به او سلام کرد و من شاخ درآورده بودم و پیش خودم فکر میکردم اینها از قبل با هم هماهنگ کردهاند. یک تئاتر هم گلاب آدینه همان سال در تالار رودکی اجرا میکرد که خوب یادم است ابتدای نمایش همه منتظر رفتن به داخل بودند که جوانی پشتسرم به همراهش گفت: بذار یه سلامی به گلاب آدینه بکنم و من چهره او را بهخوبی یادم است.
جواد عزتی بود! از افتخاراتم این است که وقتی من عزتی را میشناختم هیچکس او را نمیشناخت. یک تئاتر هم بود که با نامزدم رفتیم تالار مولوی تا او بازی فاطیما بهارمست را بتواند از نزدیک ببیند. وسط نمایش من بیمحابا و بدون توجه به بیست نفری که نشسته بودند میخندیدم. بعداز نمایش گفت من دیگر هیچوقت با تو به تئاتر نمیام. بعد از مدتی هم با من کات کرد و من دیگر هیچوقت توی تئاتر بلند نخندیدم.
یک تئاتر هم بود بچگانه! آن روزها ترک قرمهسبزی شهرزاد بهشتیان خیلی گل کرده بود و من دوست داشتم از نزدیک خودش و صدایش را بشنوم. منتها وقتی سر نمایش بچگانه حاضر شدم او در منتهیالیه جنوبغربی روی یک سکوی بزرگ نشسته بود و من صندلیم منتهیالیه شمالشرق بود! هیچی دیگه! همین! حتی قیافهاش را از نزدیک ندیدم چه برسد به صدایش!
یک تئاتر هم بود که خیلی دوست داشتم. بهتازگی فیلمبرداری از تئاترها مد شده بود و فیلم نت هنوز همان پوسته قدیمی را داشت. سه جلسه تراپی با حضور الهام کردا و احمد ساعتچیان را دیدم. از آنها بود که گفتم این کردا چه بازیگر خوبیه! همه فیلمتئاترهای فیلمنت را مجانی دانلود کردم. یک تئاتر هم بود لابهلای فیلمتئاترها بهنام p2 که یک خوانش مدرن از داستان ضحاک بود که خیلی دوستش داشتم. راستش را بگذارید بگویم.
چند سال بعد از دانلود فیلمتئاترها خودم شدم ناظر پخششان! ابتدای کار بود و سختگیری آنچنانی نمیشد. کارم در واحد صدور مجوز و پروانه انتشار معاونت مجازی صداوسیما شده بود دیدن فیلمتئاتر و فیلمهای کلاسیک. من هم فقط فیلمتئاترها را میدیدم و همه را بدون هیچ سانسوری تایید میکردم جز یک کار از نسیم ادبی که در آن میخواند. ارجاعش دادم به سرممیز که خودش تصمیمگیری کند. بعدها این واحد از صفحه روزگار محو شد.
یک تئاتر هم بود بهنام «قصه ظهر جمعه» بهترین کاری که باهاش ارتباط برقرار کردم. خانه دهه شصتی. لباسهای دهه شصتی. رفتارهای دهه شصتی. یکی مجاهد یکی متعصب! یکی تهتراش یکی هم یک من ریش! یک پدر علیل افتاده گوشه خانه! یکی چادری یکی آلامد! قد و نیم قد بچه! یک نوجوان کچل لاغر بلند شر در آستانه بلوغ! یک دختر موفرفری کوچولو! یک خانه کلنگی! چه تئاتر خوبی بود. الان که سرچ میکنم آنی که من دیدم هیچکدام از این تئاترها نبود که در گوگل بالا میآید!
بهترین تئاتری که دیدم اما عاقبت عشاق سینهچاک بود با متنی از نیل سایمون و بازی بهنام تشکر و سهیلا گلستانی! بارنی کشمن که دنبال رابطهای جدید است! صندلیها در آن سالن به صحنه نزدیک بود. میميک بهنام تشکر را میشد از نزدیک ببینی! همهچیز به قاعده بود و البته متنی که با اجراهای عالی بازیگران تبدیل به یک تئاتر درجه یک شده بود. بهنام تشکر گاهی کش میآمد. گاهی درون خودش جمع میشد. گاهی شق و رق و خوشحال و آخر از همه دماغ سوخته! عاقبت همه که نه، بیشتر مردان ایرانی در رابطه با جنس لطیف وقتی که زیر و بالای یک رابطه را نمیدانند.
بدترین تئاتری که دیدم تئاتری در تالار وحدت بود با انواع و اقسام ژانگولرها و با بازی داریوش موفق و بابک حمیدیان و کارگردانی همایون غنیزاده! دو ساعت و نیم اجرا بدون ذرهای روایت و قصه! تکههای پراکنده! ماشین وسط صحنه! یک آش شلمشوربا! یک افتضاح ناب! میسیسیپی نشسته میمیرد!

