روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا راستش رو بخواین حافظه من برای به‌خاطر سپردن تاریخ تولد اطرافیان، با حافظه ماهی در رقابتی تنگاتنگه و به‌غیر از تاریخ تولد خودم، هیچ تاریخ تولد دیگه‌ای به یادم نمی‌مونه. حالا توجه بفرمایین که با این اوصاف، من یه رفیق قدیمی‌ای دارم که این موضوع تولد، براش جنبه ناموسی داره و روز ورودش به این دنیای مادی رو هم‌تراز بزرگترین اتفاقات تاریخ بشری می‌دونه و اساسا اگر کسی بهش این عید فرخنده رو تبریک نگه، مرتکب گناه کبیره‌ای شده که نابخشودنی‌ست.

ایشون هر سال، روز بعد از تولدش زنگ می‌زنه و داد و هوار که تو باز تولد من یادت رفت و این حرف‌ها. باور بفرمایین بارها و بارها در اقصی نقاط تقویم‌ها و سررسید‌هایم، روز تولد این مجنون را یادداشت کرده‌ام و آلارم گوشی‌ام رو هم تنظیم کرده‌ام. ولی هر سال به طریقی از یادم رفته… حتی گاهی اوقات تا شب قبلش هم یادداشت مذکور جلوی چشمم بوده و به این دلخوشی که فردا صبح اول وقت بهش زنگ می‌زنم به خواب رفته‌ام…

ولی ظاهرا در طول شب، موجودات فضایی به سراغم می‌آیند و مغزم را از هرگونه اطلاعات مربوط به این موضوع پاک می‌کنند و بعد از اتمام ماموریتشان به فضا بر‌می‌گردند. من هم صبح، با خیالی راحت از خواب بلند می‌شوم و به‌دنبال کار و زندگی‌ام می‌روم… تا تماسِ هر ساله‌اش که حیثیت بر باد می‌دهد و من دوباره برای سال بعدش نقشه می‌کشم.

ابتدای امسال، یه دونه از این تقویم‌های رومیزی خریدم که هر روز جلوی چشمم باشه و قبل از هر کاری، این روز تولد به‌خصوص رو در داخلش علامت زدم. نزدیک روز موعود که شدیم، زنگ موبایلم رو هم تنظیم کردم که نیم ساعت به نیم ساعت بهم یادآوری کنه. اینقدر خوشحال بودم که این مسائله حیثیتی به یادم مونده که از سر صبح تپش قلب گرفتم. خلاصه که با غرور و افتخار، شماره‌اش رو گرفتم و به محض این‌که گوشی رو برداشت یه سلام بلند و بالایی کردم:

- «سلاااام… سلاااام… سلاااام…»/ «سلام… چی شده؟»/ «تولدت مبارک. همیشه شاد باشی. ایشالا به همه آرزوهات برسی.»
بر خلاف انتظارم، نه تنها خوشحال نشد بلکه سکوت بسیار طولانی‌ای کرد و با مِن‌مِن و ناراحتی شروع کرد به حرف زدن:
- «چی شده که یادت بود؟… اتفاقی افتاده؟»/ «خب یادم بود دیگه… تولد شما که از یاد من نمیره. سال‌های قبل هم اینقدر گرفتار بودم، یه‌خرده دیر یادم می‌افتاد.

حالا چیزی شده مگه؟… چرا ناراحتی؟»/ «نه… چیزی نشده… آخه عادت به تبریک‌های تو ندارم. کلا عادت ندارم این روز زنگ بزنی. احساس بدی پیدا کردم. احساس می‌کنم قراره برام یه اتفاقی بیفته… اصلا همه چی از صبح غیر‌عادی بود. این تلفن تو هم از همه‌چی غیر‌عادی‌تر. انگار پیغام طبیعته… انگار سال نحسی در پیش دارم.»

خب، البته قبول دارم که کنترلم رو از دست دادم و یه مقداری تند رفتم و به کسی که روز تولدشه، نباید اون حرف‌ها رو می‌زدم، ولی تولدی براش ساختم که یاد بگیره وقتی صدای من رو می‌شنوه نباید دل‌شوره بگیره و احساسِ نحسی بکنه… تلفن زدن من پیغام طبیعته؟… اصلا همون بهتر که کلا هیچ تولدی یادم نمونه.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.