روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا… برای چندمینبار عرض میکنم. کرونا هر بدیای که داشت، یک حسن بزرگ داشت که همانا برچیده شدن بساط عروسی بود. زوجها یه محضر میرفتن و تمام. با ماسک میرفتن سر خونه زندگیشون و خلقالله رو آواره تالار و منزلِ بعد از تالار نمیکردن. اگر هم کسی به سرش میزد که مثلا یه دورهمی کوچیکی بگیره، همون پای تلفن دو تا سرفه میزدی و میگفتی مشکوک به کرونایی و طرف همون پای تلفن، دورت رو خط میکشید و خلاص.
حالا اینکه تو این وضعیت که خودتون بهتر میدونین و میبینین و گرونی و سرما، چرا یه آدمی ازدواج میکنه، خودش بحث مفصلیه که با حضور چند روانپزشک و روانکاو باید مورد بحث و تحلیل قرار بگیره ولی شاید باورتون نشه یکی از دوستان من در همین موقعیته که اساسا باعث شد به دلیل دوست ماندن با این پدیده دقیق شوم. خلاصه… چند روز پیش کارت عروسی رو برام آورد. خیلی خودم رو ذوقزده نشون دادم و عرض کردم:
- «بهبه. به سلامتی ایشالا. البته من اون روز شاید تهران نباشم. جایی کار دارم، ولی تمام سعیام رو میکنم که خودمو برسونم.» مشخصه که جمله من سرتاسر کذب بود. هم تهران بودم، هم هیچ کاری نداشتم و تمام سعیام رو هم میکردم که در این جشن و سرور شرکت نکنم. ولی دوست عزیزم، خواب مفصلی برام دیده بود:- «چیچی رو تهران نباشم. از صبح باید با من باشی… تو ساقدوشی.»
آقا واقعا من نمیخوام در اینجا نظر واقعی خودم رو در مورد بعضی مسائل بگم؛ ولی تحمل هم حدی داره. من همینجوری که میرم عروسی و شام میخورم و برمیگردم، تمام بدنم کهیر میزنه. حالا بشم ساقدوش؟ اونم از صبح؟… حالا ساقدوش چی هست اصلا؟ دغدغههایم رو با دوستم در میان گذاشتم:
- «ببین، یکی باید از صبح با دوماد باشه دیگه. رسمه… بهش میگن ساقدوش. من که برادر ندارم. تو داداش منی. مگه من کی رو دارم غیر تو…»همینجور که داشت روضه بیبرادری برام میخوند و منو به این سِمَتِ ساقدوشی مفتخر میکرد، گفتم: - «خب حالا… دقیقا چه غلطی باید بکنم؟»/ «هیچی. فقط از صبح بیا که من تنها نباشم.»/ «همین؟»/ «همین.»
به نظر سخت نمیاومد. از صبح میرفتم و دم تالار هم یهجوری میپیچوندم و میرفتم دنبال زندگیم. شب قبل از عروسی، یهخرده متوجه تعریف ساقدوش شدم: - «داداشی… ماشینو کجا بذارم؟»/ «کدوم ماشینو؟»/ «ماشین عروسو دیگه.»/ «ماشین عروسو چرا اینجا بذاری؟»/ «اِ… فردا 7 صبح ببری گلفروشی دیگه.»/ «من ببرم؟»/ «آره دیگه… ساقدوشی دیگه داداشی… من که غیر از تو…»/ « خب. ولکن حالا…»
صبح، ماشین رو بردم به همون آدرسی که داده بود. دوست محترم گلفروش، که ظاهرا مثل من میانه خوبی با داماد جماعت نداشت، بعد از اینکه اسم داماد رو گفتم، فرمود:
- «ساقدوشی؟»/ «با اجازه شما.»/ «برو ماشینو بذا اونور… هر وخ صدات کردم بیا اینور…»از ایشون پرسیدم «مگه من باید بمونم؟» که کلامِ بنده رو به هیچ چیز حساب نکردن و تشریف بردن برای گلآرایی یه ماشین دیگه. بعد از اینکه ماشین رو از اونور آوردم اینور، کار ما رو شروع کرد. به دوستم زنگ زدم:
- «گلِ ماشینت تا یه ساعت دیگه تمومه. کِی میای؟»/ «داداشی. من نمیام… تو بیا آرایشگاه دنبالم که از اینجا بریم دنبالِ عروس…» ناسزاها فایده نداشت و چون داداشی کسی رو غیر از من نداشت، یک ساعت بعدش پشت ماشین گلزده، وسط خیابانهای تهران بودم. مردم هم که منتظر سوژه برای خوشحالی هستند، کلی برام بوق زدن و آرزوی خوشبختی کردن. جلوی آرایشگاه داداشی که رسیدم، اوضاع بهمراتب بدتر شد. دستورهای فیلمبردار، تعیینکننده موقعیت اجتماعی یک ساقدوش بود:
- «ساقدوش… اینجا پارک کن…». « نشد… برو از اول بیا…». «ساقدوش… دسته گلِ عروس رو بیار…». «نشد… برو از اول بیار…». «درِ ماشین رو برای شادوماد باز کن…». «نشد ساقدوش… با احترام در رو باز کن…» و…جلوی در آرایشگاه عروس خانم، خیلی بیشتر خوش گذشت. چون متوجه شدم که عروس خانم هم چند تا ساقدوش دارن که وظیفه «لی لی لی لی» کردن و کِل کشیدن دارن.
اشتباها فکر کردم کار من تموم شده…
- «داداشی… من که غیر از تو کسی رو ندارم. تو پشت فرمون باش، من و عروس خانم عقب بشینیم…» تمامی این ماجراها و داستانهای بعدی که به دلایلی از گفتنشون معذورم رو با دندونقروچه و ناسزاهای زیر لب رد کردم. ولی فتحالفتوح ساقدوشی من، لحظه ورود به تالار بود که خواننده عزیز، من رو شرمنده محبتهای خودش کرد:
- «ساقدوش داماد بیاد مجلس رو گرم کنه ببینم… ماشالاااا…». «ساقدوش… برو دستِ مهمونا رو بگیر بیار وسط… ماشالاااا… آماشالااااااااا… شاباش شاباش…» خرده آبرویی دارم که اگر فیلمبردار رو گیر نیارم و قبل از اینکه فیلم به دست کسی بیفته، «اون» تیکهها رو پاک نکنم، بر بادِ فنا رفته…

