روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در اسفند 1353 محمدرضا جنونآمیزترین و مستبدانهترین تصمیم سیاسی خود را گرفت: تشکیل حزب رستاخیز. بگذارید از قبلتر شروع کنم. محمدرضا در سالهای بعد از کودتا دو پشتیبان فکری نزدیک پیدا کرد. دو معتمد؛ اسدالله علم و منوچهر اقبال. که خب چشم دیدن همدیگر را هم نداشتند. محمدرضا با الگوبرداری از سیستم دوحزبی آمریکا، علم و اقبال را تشویق به ایجاد دو حزب سیاسی کرد که کاملا در داخل سیستم سلطنتی حرکت کنند.
حزب مردم به ریاست علم (با چهرههایی مثل پروفسور یحیی عدل، دکتر پرویز ناتلخانلری، دکتر موسی عمید، دکتر حسن ستوده تهرانی و دکتر احمد فرهاد) و مِلّیون به ریاست اقبال (با چهرههایی نظیر محمود جم، عزالممالک اردلان، حاج سیداسدالله موسوی، دکتر محمدعلی هدایتی). ملیون با کنار رفتن اقبال از نخست وزیری در سال 38 بهتدریج ضعیف و منحل شد و حزب ایران نوین که شامل تکنوکراتهای جوان تحولخواه بود و نگاه مثبتی به سیستم آمریکایی داشت جای آن را گرفت.
سردمداران ایران نوین، حسنعلی منصور و سپس امیرعباس هویدا بودند. در واقع از سال 44 تا 53، حزب ایران نوین به شکل سمبلیک در راس امور سیاسی کشور بود و حزب مردم هم در ظاهر در نقش مخالف. اما همانطور که یرواند آبراهامیان گفته در چشم مردم این دو حزب بهترتیب «حزب چشم قربان» و «حزب بله قربان» دیده میشدند.
اما در سال 53 محمدرضا دیگر حوصله همین سیستم نیمبند دوحزبی را نداشت. ثروت نفتی و پشتیبانی آمریکا و اعتماد به سیستم سرکوب و کنترل ساواک موجب شد تا محمدرضا در قالب یک مستبد سنتی شرقی فرو برود و راسا دستور انحلال دو حزب مردم و ایران نوین را صادر کرد و دستور داد نهتنها این دو حزب، که همه مردم باید در حزب رستاخیز ثبتنام کنند و عضو بشوند. این کلمات باورنکردنی را محمدرضا در همین اسفندماه سال 53 گفته است:
«بههرحال کسی که وارد تشکیلات سیاسی حزب رستاخیز نشود، دو راه در پیش دارد یا فردی است متعلق به یک تشکیلات غیرقانونی یعنی بهاصطلاح خودمان تودهای و یک فرد بیوطن است. یا اگر بخواهد، فردا با کمال میل، بدون اخذ عوارض، گذرنامهاش را در دستش میگذاریم و به هر جایی که دلش خواست، میتواند برود؛ چون ایرانی نیست. وطن ندارد.» «ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا کنیم. کسانیکه به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند.»
ایده حزب واحد و حضور اجباری همه مردم میتواند برگرفته از توهمات محمدرضا باشد که علاوه بر سیطره سیاسی و اقتصادی در منطقه در اندیشه ایجاد یک تمدن ویژه در منطقه بود. تمدنی با مختصات خاص و غیرقابل فهم و تکیه بر ملیگرایی و سنت پادشاهی. مشخص بود که محمدرضا تمدن ایرانی را مفهومی کاملا مجزا از تمدن اسلامی در نظر میگرفت.
این مسئله شاید بهخاطر القائات شخصی مثل شجاعالدین شفا بود که در واقع مدل تنزلیافته و حقیرانهای از احمد کسروی بود و بر نوعی ناسیونالیسم مستبدانه فارغ از ایدههای مذهبی پافشاری میکرد. شاید هم این سیستم تکحزبی (مشابه حزب کمونیست شوروی) ناشی از افکار چپهای نادم مثل نیکخواه و محمود جعفریان باشد که در دهه پنجاه بهسرعت مدارج ترقی را در حکومت طی کرده بودند. محمود جعفریان بعدا تا قائممقامی حزب رستاخیز هم پیش رفت که برای یک تودهای سابق که هنوز هم تحت نظر ساواک قرار داشت، رتبه بسیار بلندی محسوب میشد.
شباهت حزب رستاخیز با حزب کمونیست همین بس که اولین دبیرکل حزب رستاخیز، هویدا یعنی نخست وزیر وقت شد و سپس این عنوان به جمشید آموزگار رسید که جانشین هویدا در نخست وزیری هم شده بود. در واقع رئیس دولت همیشه باید رئیس حزب هم باشد. به این ترتیب با یک سیستم تکخطی سیخکی روبهرو شدیم که محمدرضا در آن بالای بالا همهچیز را در کنترل خود داشت. دو جناح داخل این حزب هم تشکیل شده بود بهنام جناح پیشرو و جناح سازنده.
یکی به سرکردگی آموزگار و دیگری هم هوشنگ انصاری. بعدها یک جناح لیبرال به سرکردگی هوشنگ نهاوندی در داخل حزب هم اضافه شد. این سیستم حتی شگفتی آمریکاییها را هم بهدنبال داشت. هرچند حاکمیت جمهوریخواهان، محمدرضا را در حاشیه امنیت قرار داده بود. حزب رستاخیز به لطف درآمدهای روزافزون نفتی در طول بیش از سه سال و شش ماه فعالیت خود، تشکیلات و سازمانهای اداری و اجرایی گستردهای در سراسر کشور بهوجود آورد.
زیرا حزب طبق دستور موظف بود به حزبی فراگیر تبدیل شود و تمام ایرانیان را به عضویت خود درآورد. یکی از اهداف حزب رستاخیز ایجاد شعبههای این حزب در کانونها و تشکیلات فرهنگی و دانشجویی بود. راهی ساده براي شناسایی ناراضیان و چریکها و همینطور شیوهای براي کنترل خیزشهای تند و رادیکال انقلابی در چنین مراکزی.
هرچه بود این سیستم جدید که بسیار هم پرهزینه و مملو از اختلاس و سوءاستفاده مالی در داخل تشکیلات حزبی بود، در تناقض با مفاهیم پرطرفدار توسعه لیبرالی و دموکراسی قرار میگرفت. این تحمیل مستبدانه خواستههای یک سلطان کلاسیک شرقی بود. در اوج توهم و رویا.سال 53 را کنار میگذاریم و از شنبه سراغ سال 54 خواهیم رفت.

