روزنامه هفت صبح، نادر نامدار | با اصلیتی اردبیلی، قاعدتا باید نسبت به ترکیه و مردمش حس خوبی داشته باشم. هر‌چه نباشد زبان‌شان را تا حدود زیادی می‌فهمم اما یکی از واقعیت‌های عجیب زندگی من این است که حتی یک بار هم به اردبیل و روستای پدری‌ام نرفته‌ام و زبان ترکی را هم اگر چه می‌فهمم، اما نمی‌توانم به خوبی صحبت کنم.

زبان ترکی‌ام افتضاح است. آنقدر که اگر در اردبیل کسی ترکی حرف زدن مرا بشنود، با خودش فکر می‌کند که اصالت ترکی ندارم و قصدم مسخره کردن زبان و لهجه ترک‌ها و اردبیلی‌هاست! حالا با این وضعیت، منی که حتی از اصالت خودم اینقدر دورم، چه می‌توانم درباره ترکیه بنویسم؟ درباره کدام تجربه؟‌ بی‌اغراق می‌گویم که من یکی از بی‌ربط‌ترین آدم‌ها به ترکیه هستم!

از «ترکیه» چیزهایی هست که دوست‌شان دارم. موسیقی‌شان شنیدنی و گوش‌نواز است. خیلی از خواننده‌های ما، بهترین آهنگ‌های‌شان را از موسیقی ترکیه کاور کرده‌اند. از فوتبال‌شان هم فقط شور و اشتیاقش را دوست دارم. گزارشگران فوتبالش هم چند سر و گردن از بهترین گزارشگرهای ما بهتر و درست‌تر گزارش می‌کنند.

اما اگر راستش را بخواهید، در نهایت حس خوبی به این کشور ندارم. راستش مشکل از آنها هم نیست. اصلا بگذارید ماجرا را جور دیگری توضیح بدهم. اگر شما کسی را دوست داشته باشید- منظورم فقط عشق نیست، مثلا پدر یا مادر و هر کدام از اعضای خانواده- و احساس کنید که او بین شما و دیگران، دیگران را انتخاب می‌کند، چه حسی پیدا می‌کنید؟

احتمالا از پدر و مادر و کسی که دوستش دارید، خیلی ناراحت نمی‌شوید اما به احتمال قوی از آن «دیگران» مورد نظر نفرت پیدا می‌کنید! ولو آنکه «دیگران» مورد نظر اصلا برخوردی با شما نداشته باشند و به شما بدی نکرده باشند! اما فقط به‌خاطر این‌که او را به شما ترجیح داده‌اند، از او نفرت پیدا می‌کنید.

حالا ماجرای من و ترکیه هم همین است. برخورد خاصی با ترک‌ها نداشته‌ام و شخصا از آنها بدی ندیده‌ام اما وقتی می‌بینم در استادیوم‌های تبریز، بعضی‌ها تی‌شرت‌های قرمزرنگ منقش به پرچم ترکیه را می‌پوشند، وقتی می‌بینم در ورزشگاه یادگار امام تبریز،توسط معدودی پرچم ترکیه به اهتزاز درمی‌آید و نام این کشور فریاد زده می‌شود، حس بدی پیدا می‌کنم.

واقعا درک نمی‌کنم که اصلا چرا باید چنین اتفاقی بیفتد! نمی‌دانم در جای دیگری از دنیا این اتفاق رخ می‌دهد که مردم یک کشور، در استادیوم‌ها و سایر اماکن عمومی و اجتماعات مختلف، پرچم کشور دیگری را به اهتزاز دربیاورند؟ چطور می‌شود این ماجرا را توجیه کرد؟ با کدام دلیل و بهانه؟

راستش خیلی وقت‌ها دوستان ترجیح داده‌اند، با همان تاکتیک آشنا و همیشگی از کنار این ماجرا بی‌سر‌و‌صدا بگذرند اما بعضی وقت‌ها آش آنقدر شور شده که صدای یکی مثل علی دایی هم در آمده است. احتمالا او هم مشکلی با ترکیه و مردمانش نداشته باشد اما خب ماجرا همان چیزی است که عرض کردم: «ترجیح دردناک دیگران به خودمان، آن‌هم از سوی کسانی که دوست‌شان داریم!»

همه این اتفاقات تلخ اما باعث نمی‌شود که بعد از اتفاقی مثل این زلزله مهیب و ویرانگر، نسبت به مردم ترکیه بی‌تفاوت باشم. مگر می‌شود تصویر فراموش‌نشدنی پدری را که چند روز بی‌وقفه، دست دختر کوچک زیر آوار مانده‌اش را گرفته و رها نکرده، ببینی و اشکت سرازیر نشود؟ مگر می‌شود از شنیدن خبر نجات چند نفر بعد از گذشت ده روز از زلزله خوشحال نشوی؟ مگر می‌شود چهره خندان کودک چندماهه را که زنده از زیر آوار بیرون کشیده شده ببینی و از زندگی لبریز نشوی؟

از لحظه‌ای که تصویر او را دیدم، نامش را برای دل خودم «هایات» گذاشتم. هایات یعنی زندگی. از همین‌جا به هایات می‌گویم: «دوستت دارم چون امید را به زندگی من و احتمالا خیلی‌های دیگر برگردانده‌ای. پس بیا تا همه آن‌هایی را که با نادانی و تعصب، باعث شدند تا بی‌خود و بی‌جهت بین آدم‌ها نفرت به وجود بیاید ببخشیم و دعا کنیم که این جهل خیلی زود تمام شود. دنیا با «هایات» جای قشنگ‌تری است.»

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.