روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: در زمانی نه‌چندان دور و در ذهن کودکانه‌مان، کشور مهمی به اسم استانبول وجود داشته که در بزنگاه‌های خاص سر‌و‌کله‌اش پیدا شده و می‌توانست رنگ و طعم هر اتفاقی را تحت‌تاثیر قرار دهد. آن‌موقع‌ها هنوز نمی‌دانستیم که استانبول یکی از شهرهای مهم کشور همسایه دوست و برادر ترکیه است و مثلا وقتی می‌شنیدیم که برنامه سینمایی «رِترو» که شنبه‌شب‌ها در تلویزیون ملی باکو به پخش و نقد و بررسی آثار مهم سینمایی اختصاص داشت

قرار است فیلمی استانبولی را به روی آنتن ببرد، ذوق مرگ شده و خواب از چشمانمان ربوده می‌شد و حتم داشتیم که بعد از ماه‌ها تماشای فیلم‌های سیاه‌و‌سفید دوران کلاسیک سینما این‌بار با فیلمی مدرن، پر زرق و برق و عاشقانه احتمالاً با بازی ابراهیم تاتلیسس مواجه خواهیم شد که در آن روزگار نماد موسیقی و سینمای جوان‌پسند بود. حالا بعد از سی سال هر‌قدر تلاش می‌کنم راز آن جذابیت‌های بصری و سمعی را کشف کنم به‌جایی نمی‌رسم. انگار آن صدا و تصویر انتهای عبور از خطوط قرمز بود چنان که وقتی در سکانسی از فیلم دندان مار (مسعود کیمیایی) صدای ابراهیم را در قهوه‌خانه جنوب‌شهری می‌شنیدیم تا ماه‌ها بعد از جسارت و تابوشکنی کارگردان شگفت‌زده شده و آن را مهمترین نقطه قوت فیلم ارزیابی می‌‌کردیم.

حالا تو فکر کن اگر فیلمی از فخرالدین یا آن همبازی مونث خوش‌چهره‌اش پخش می‌شد چه آسمان‌ها که زمین نمی‌آمد. آن روزها در کمتر فیلم و سریال ایرانی می‌شد رد پای این همسایه مدرن شده را ندید تا جایی‌که حتی دیدار در استانبول (افشین شرکت) هم به‌عنوان فیلمی که برگرفته از واقعیت‌های جاری جامعه بود، در آن روزها ساخته شد و مقصد اول مهاجران و تاجرهای خرده‌پایی که با یک چمدان گردشگری حنا می‌بردند و شلوار جین می‌آوردند، استانبول بود که اوج آن را داود میرباقری در فیلم جنجالی آن سال‌هایش «آدم برفی» به تصویر کشید. شهری پر از ایرانیان در جست‌وجوی زنگ تنفسی برای گریز از شرایط سخت آن روزها و سیاحتی و تجارتی و …!

دو: آن روزها قدرت در ترکیه در دست سیاسیون لائیک بود و اسلامگرایان فکرش را هم نمی‌کردند که خیلی‌زود به‌قدرت برسند و ایده‌آل‌های ذهنی خویش را حاکم کنند و با کمی دستکاری در نوع مدیریت نظامیان، چهره‌ای اسلامی و انسانی از خود و مردم‌شان به جهان مخابره کنند و به چشم به‌هم‌زدنی بخش زیادی از رسانه‌های تصویری جهان را به‌خود اختصاص داده و با تولید انبوه سریال‌های پرمخاطب به شناساندن فرهنگ خویش مشغول شوند

و در حوزه‌های مختلف از ورزش و سینما گرفته تا شعر و رمان حرف برای گفتن داشته باشند و جهانیان دیگر برای شناخت جامعه ترکیه به فیلم یول (جاده) که ییلماز گونی در سال۱۹۸۲ ساخته بود و در جشنواره‌های جهانی نامی برای خود دست و پا کرده بود، بسنده کنند. همان ییلماز که روزی نوشته بود «می‌دانستم که برای معشوقه باید گل خرید اما ما گرسنه بودیم، پولی که برای خرید گل کنار گذاشته بودیم را خوردیم»!

حالا فیلمسازانی چون نوری بیلگه جیلان ظهور کرده بودند که با تاثیر‌پذیری آشکار از عباس کیارستمی و با الهام گرفتن از جغرافیای بومی منطقه و ارتباطات خاص آدم‌های زادگاهش فیلم‌هایی چون قصبه، دوردست، اقلیم‌ها، سه میمون، خواب زمستانی، روزی روزگاری در آناتولی و درخت گلابی وحشی را بسازد و از مفاهیم جهانی همچون بیگانگی فرد یا یکنواختی زندگی انسان‌ها و جزئیات تمام‌نشدنی روزمرگی‌ها بگوید و به‌نوعی به سمت دراماتیزه کردن سینمای خاص کیارستمی حرکت کند.

سه: به عقیده بسیاری از ادب‌دوستان، ناظم حکمت مهمترین شاعر معاصر ترکیه است که بیشتر عمر خود را صرف فعالیت‌های سیاسی کرده و سال‌های زیادی را در زندان‌ گذرانده و از آنجایی‌که در عنفوان جوانی و در ۱۹ سالگی سفری به شوروی کرده و از نزدیک با نسل جدید هنرمندان انقلابی‌اش آشنا شده بود، سعی داشت تحولی اساسی در شکل و محتوای شعر ترکی ایجاد کند و البته فعالیت هنری‌اش را هم هیچگاه صرفا در شعر خلاصه نکرد و با انتشار مقالاتی جنجالی در میان جوانان محبوبیتی خاص کسب کرد.

از آنجایی که ریشه اشعار ناظم ترانه‌ها و تصنیف‌هایی بود که عاشیق‌های ترک می‌خواندند، در نتیجه اشعارش هرقدر که برای نخبگان جذاب بود به همان میزان هم توانایی رسوخ بر دل میلیون‌ها مردم عادی را داشت و همه اینها باعث شده بود که اصحاب قدرت توان تحمل چنین شاعری را از کف داده و او را به زندان‌های طویل‌المدت محکوم کنند و در سال‌های حبس این مادرش بود که به هر نحوی شده اشعار و مقالاتش را از زندان بیرون آورده و بعد از چاپ به توزیع‌شان اقدام می‌کرد.

ناظم بعد از ۱۳ سال از زندان آزاد شد با تنی رنجور که با بیماری قلبی و ذات‌الریه دست و پنجه نرم می‌کرد اما این پایان ماجرا نبود و پس از آزادی‌اش به او گفتند که باید عازم خدمت نظام وظیفه شود در حالی‌که نزدیک نیم قرن سن داشت و فهمید که این کار نقشه‌ای برای از بین بردنش است و از آنجایی‌که در آن سن نه تاب تحمل داشت و نه حوصله جنگ و ستیز، تصمیم گرفت از راه بلغارستان به شوروی برود و ۱۳ سال باقی‌مانده عمر را در غربت ساکن شد تا بمیرد.

چهار: این روزها ترکیه را با موضوعات مختلفی چون زلزله تاریخی‌اش می‌شناسیم و امکانات عظیم‌شان در آواربرداری و نجات زیر خاک‌ماندگان که برخی حتی بعد از چهار پنج روز هم زنده بیرون آمدند و البته امداد‌رسانی همه‌جانبه و ۲۴ ساعته! یا با حیاط خلوت شدنش برای هم‌وطنانمان می‌شناسیم. جایی‌که می‌تواند به‌راحتی آخر هفته‌ای اروپایی را برای ایرانیان ملول از شرایط زمانه فراهم آورد تا با مشتی لیر بروند و خوش باشند.

با دوستانی می‌شناسیم که آنجا ازدواج کرده‌اند و مقیم شدند و حالا با پسرشان استانبولی حرف زده و استوری می‌کنند یا با آشنایانی که خانه خریده‌اند برای روزگار بازنشستگی و استفاده از مزایای مرفه بودن! با سریال‌های پر زرق و برق و بازیگران خوش‌پوش و خوش‌هیکل که انگار دنیایی آرمانی درست کرده‌اند ماورای این کره خاکی و در خانه‌هایی کاخ‌مانند و شرایطی بهشتی برای چند کیلو گوشت له‌له نمی‌زنند و در هیچ صحنه‌ای از سریال لباسی تکراری به تن نکرده و سریال را تبدیل به محل تبلیغ کسب و کارهای مختلفی چون طراحان لباس، طراحان صحنه، مبلمان خانه و در و دیوار مي‌کنند!

با موسیقی‌های عامه‌پسند می‌شناسیم که بی‌نهایت خواننده برای تمام سلیقه‌ها دارد و حتی تتلوی ما را هم به آغوش می‌کشد بدون آنکه ککش بگزد. دیگر کسی سراغ ماحسون قیرمیزی گول یا سوزان اکسون را نمی‌گیرد. فوتبال آنجا سال‌هاست تبدیل به قبله‌گاه فوتبالیست‌های ایرانی شده و آنها در آرزوی بازی در بشیکتاش، فنر باغچه و گالاتاسرای به التای‌اسپور قناعت می‌کنند و از نزدیک دیدن فاتح تریم و مصطفی دنیزلی!

کمتر کسی ترکیه را به اورهان پاموک برنده نوبل ادبی می‌شناسد و در بهترین حالت این الیف شافاك است که نماینده نویسندگان ترک در ایران محسوب می‌شود. دیگر کسی از جم تی‌وی و پیوستن بازیگران ناراضی ایران به آن نمی‌ترسد چرا‌که خودمان هم کم از جم‌ها نداریم. آنجا انگار همزاد ماست در آناتولی که می‌شود بی‌دلواپسی زیر درخت گلابی وحشی و بر لب جوی، گذر عمر را به تماشا نشست.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.