روزنامه هت صبح، ابراهیم افشار | یک: آقابلور در طول زندگی‌‌اش پنج شش‌بار رسما مُرد اما روزی که به‌دست آقای الهی به قتل رسید مرگ‌‌آلودترین روز عمرش را از سر گذراند. دردآلودترین مرگش زمانی بود که دخترکش ایراندخت زیبا در حالی‌که در دست برادر به آسمان پرتاب می‌‌شد تا قربان‌‌صدقه‌‌اش بروند، ناگهان سقوط کرد و قطع‌‌نخاع شد و بلور هر‌گاه چشمش به او افتاد رسما در خاک مدفون شد. مرگ واقعی‌‌اش نیز زمانی رخ داد که شاگرد خلف اکبر خراسونی و پسر مرشدرحیم نقال به دست سرطان ضربه‌‌فنی شد.

او البته دو مرگ دیگر را هم در عمرش تجربه کرد. یکبار وقتی که مجبور شد حکم ریاست فدراسیون کشتی ایران را بپذیرد و آقای الهی گفت تو که در عمرت صدها قهرمان تحویل تیم ملی داده‌‌ای گول این میز را نخور. اما رفت و زمین خورد. بار چهارم نیز زمانی بود که دچار تنگدستی شدیدی شد و سینما او را برای نقش‌‌های جاهلی صنار سه‌‌شاهی از دست کشتی قاپید و نابودش کرد.

اما زیباترین مرگش همانی بود که به‌دست صدرالدین الهی کُشته شد. در روزی که سیزده‌‌به‌‌در به شنبه افتاده بود الهی در کیهان ورزشی مرگ بلور را در قالب یک دروغ سیزده چنان قهارانه و باورپذیر تیتر کرد که فردایش کشتی‌‌گیران تهرانی با علم و کتل و دسته‌‌های عزاداری راه افتادند سمت نارمک تا به خانواده بلور تسلیت بگویند و بعضی‌‌ها با دیدن سلامتی او از هوش رفتند!

دو: مردی که خود در جوانی پشت یلان بسیاری را به خاک رسانده و هنگام مربیگری در تیم ملی، جام قهرمانی مسابقات جهانی یوکوهاما را با 5 طلا به‌دست آورده و کتاب ارزشمند «فن و بند کشتی» را نوشته و در 22 فیلم سینمایی بازی کرده بود، پسر مرشد رحيم نقال بود كه وقتي در قهوه‌خونه زير بازارچه قوام، «سهراب‌كُشي» راه مي‌انداخت مرشد سياه و مرشدعباس و مرشد بلقيس در مقابل ابهت او مي‌زدند گاراج و جماعت به حال سهراب يَل می‌‌گریستند، بلوری نیز چنان تحت تاثیر پدر بود که به وقت کوچینگ، شاگردانش را در بدترین مخمصه‌‌ها و بزنگاه‌‌ها با یک بیت حماسی از شاهنامه شیر می‌‌کرد و روی تشک می‌‌فرستاد.

اما همین یل خود به دست نوزادش از پا درآمد. نوزاد زیبایی كه داداش‌‌هاي آقابلور شب و روز روي طاقچه‌‌اش مي‌‌گذاشتند و تماشايش مي‌‌كردند و صد بار دورسرش مي‌‌گشتند و هزار الله‌‌اكبر می‌‌گفتند برای آن‌همه زيبايي افسون‌‌كننده ايراندخت. هزار الله‌‌اكبر از این‌همه زیبایی اساطیری و اثیری! اما همين زیبایی غریب ایراندخت، بزرگترین تراژدی زندگی بلور را رقم زد. زیبایی سحرکننده نوزاد و سرنوشت متضادش که کمر بلوری را شکست عین داستان‌‌های ماکاندو بود.

وقتی ايراندخت زيباي بلور از آسمانِ قربان‌‌صدقه‌‌ها افتاد و فلج شد. آن زيباي بي‌‌زوال، آن چشم‌‌های شبیه تهمینه، آن صورت بی‌‌بدیل طاقچه‌‌نشین، وقتی بر زمین افتاد و شکست، کمر پدر را هم شکست. کمری که یلان از شکستنش عاجز بودند. سال‌‌ها بعد وقتی من به دیدن سهراب پسر بلور رفتم از ایراندخت روی طاقچه خانه نارمک اثری نبود.‌ برادرانی که چهل سال آزگار به پاي دخترك افلیج آه کشیدند و کاری از اطبای محترمه برنیامد و بلور بزرگ هرگاه نگاهش افتاد به عروسکش، هرگز باور نکرد که این تنها یک احتمال فیزیکی بوده که نوزاد چنان بی‌هوا از روی دست عموها بیفتد پایین و ستون‌‌فقراتش آسیب ببیند.

در آن دوران که شاگردان آقابلور چشم‌‌های غمگین و آه‌‌های طولانی و رخسار زردش را می‌‌دیدند چه می‌‌دانستند که این مرد نه روی تشک‌‌های کشتی، که در خانه خود زمین خورده است. فرمانده رشید تختی‌‌ها و حبیبی‌‌ها و زندی‌‌ها از هیچ حریفی در جهان نترسید الا یک طاقچه که سبب سقوط ایراندخت افلیجش شد و این تنها ضربه‌‌فنی شدن آقابلور در زندگی 69ساله‌‌اش بود.

سه: مرگ‌‌ها اگر سبب‌‌ساز زندگی می‌‌شوند آن مرگ سیزده به‌دری البته که بهترین مرگ بلور بود. سال اولی که بلغارها به تهران آمده بودند. سیزده به‌در افتاده بود به شنبه و آقای صدرالدین الهی به فکر خلق یک دروغ سیزده بزرگ بود. آقای الهی که همنشین بلور بود اول زنگ زده بود به خودش که «آقا می‌‌خواهم فردا بکشمت». بلور فقط تندی رفته بود به ننه پیرش خبر داده بود که کیهان ورزشی می‌‌خواهد مرا بکشد، نکند دل نازکت تَرَک بردارد.

فردا وقتی فوق‌‌العاده کیهان‌‌ورزشی با تیتر بزرگ «استاد بلور در یک تصادف اتومبیل کشته شد»، عکس و تفصیلات مرگ بلور را به چاپ رساند، الهی آنقدر در کار خود کارکُشته بود که حتی تصویر اعلامیه مجلس ترحیم سرلشکر دفتری رئیس ورزش مملکت برای حبیب‌الله بلور را هم کنار جزئیات اخبار تصادف به چاپ رساند و حیا نکرد و حتی وصیت‌‌نامه سوزناک بلور را هم زد تنگش. «آخرین کلماتی که استاد در لحظه مرگ بر زبان آورده» و «دستگیری راننده مستی که استاد را به حوض میدان نارمک انداخته است».

الهی البته نمی‌‌دانست که با چاپ این خبر، نه حکم مرگ بلور که حکم قتل خود را امضا کرده است. چون فضا چنان سوگوارانه شد که او مجبور شد چند روزی از دیده‌‌ها پنهان شده و پا در تحریریه کیهان ورزشی نگذارد. مخصوصا وقتی که دسته‌‌های عزاداری سینه‌‌زن و زنجیرزن راه نارمک را در پیش گرفتند. بدبختی این بود که مادر بلور از شنیدن خبر مرگ پسر پهلوانش لب نگزید اما مادر عبدالله مجتبوی قهرمان تیم‌ملی کشتی با شنیدن خبر، سکته ناقص کرد و بدنش لمس شد.

امیر حمیدی که در خبرها خوانده بود بلور او را در وصیت‌نامه خود به‌عنوان جانشین معرفی کرده است اعضای تیمش را تعیین و با نوار مشکی به در خانه بلور رفت. غروب نشده بود که زنگ تلفن خانه الهی به‌صدا در آمد و بلور از آن طرف گوشی گفت «خدا مرگت ندهد، امروز هفتصد تومان پول تخم‌‌مرغ دادم و در کل نارمک یک‌دانه تخم‌مرغ پیدا نمی‌‌شود.» خریدن هزاران تخم‌‌مرغ بابت این بود که هر کس به خانه بلور برای عرض تسلیت سر زده بود وقتی او را سر و مر و گنده دیده بود، واژه تسلیت در دهنش خشکیده و مجبور شده بود سیزده به‌در را در خیاط خانه بلور چتر بیاندازد و ماندگار شود.

بلور بیچاره که نمی‌‌دانست چگونه براي صدها مهمان ناغافل و سوگوار در روز تعطیل ناهار فراهم کند، دست به دامن شانه‌هاي تخم‌‌مرغ کل نارمک شد و رکورد نیمرو پختن در جهان شکسته شد. حالا خوشحالی او نه از بابت رهایی از مرگ که بیشتر به‌خاطر این بود که تازه فهمید مردم چقدر دوستش دارند اما الهی گفت «بلور پس بیشتر مواظب خودت باش» و برایش قصه قورباغه‌‌ای را تعریف کرد که کنار استخری خود را باد کرده و احساس فیل بودن کرده بود. الهی حتی از زبان پدر نقل کرد که «مردم تهران، اولاد مردم کوفه‌‌اند، به کسی وفا ندارند» و بلور قاه‌قاه خندید و از حال رفت.

چهار: دومین کشته شدن آقابلور به دست الهی، زمانی اتفاق افتاد که بلور رئیس فدراسیون کشتی شد و الهی در پاریس خبر را شنید و برایش توی نامه نوشت «بلورجان حیف است که یک خدایگان، ادای بنده‌‌هایش را دربیاورد. تو خدایگان بزرگی برای کشتی ما بودی و چرا هوس کردی شکل بنده‌‌هایت باشی؟ چرا اجازه دادی شیطان فدراسیون که خودت ساخته بودی وسوسه‌‌ات کند؟ تو خودت را با این انتخاب کُشتی و در مذهب ما انتحار، نشانه بی‌‌جراتی است». بلور کارکشته‌‌ترین آدم کشتی ایران، رفت در راس فدراسیون نشست و طولی نکشید که از آن بالا سقوط کرد پایین، شبیه ایراندختش که از دست عمو افتاد، او نیز به‌دست تیمساران از آسمان به زمین سقوط کرد.

کشته شدن سوم او زمانی بود که استودیو میثاقیه پیشنهاد فیلم مردی از اصفهان را به بلور داد و تابلو بود که فردین در کشاندن او به سینما نقش اصلی را داشته است. بلور در تابستان 45 الهی و درّی را دعوت کرد رستوران وزارت اطلاعات و جهانگردی و در حالی‌که خورش‌‌قیمه هرکس را خالی می‌‌کرد روی چلوکباب کوبیده‌‌اش و سالاد شیرازی را هم چپه می‌‌کرد رویشان و می‌‌گفت «اگر این طوری چلوکباب بخورید صدسال عمر می‌کنید» داستان دعوتش به سینما را تعریف کرد. الهی در جوابش گفت «من یکبار تو را در سیزده‌‌به‌‌در کشتم و یکبار هم خودت خودت را وقتی که رئیس فدراسیون شدی، این بار سوم است که اگر بمیری هیچکس دنبال جنازه‌‌ات حرکت نخواهد کرد».

خدا انگاری حرف الهی را شنید و شانزده سال بعد وقتی بلور در نارمک و سال‌‌های داغ اول انقلاب مُرد چهار نفر یل سمنگان که از روی دست بلور به قهرمانی جهان و آلاف و اولوف رسیده بودند نیامدند جسد او را روی دوش بگیرند و تشییع کنند. بلور در آن روز کذایی وقتی از احتیاجات مادی زندگی و دست‌‌تنگی‌‌اش برای بچه‌‌های کیهان‌ ‌ورزشی تعریف کرد الهی از سر ناچاری پذیرفت اما با این توضیح که «پس خودت را ارزان نفروش». بلور در فیلم، نقش سردار مقتدر، یک جبار خونخوار کارخانه‌‌دار را بازی کرد و تجربه مرگی دیگر را از سر گذراند. الهی همان روزها که در پاریس بود براي سنگ قبر مجازی او متنی سوزناک فرستاد «روی گورش بنویسید اینجا مردی خفته است که روزی بر بازوان او پیروزی چون شاخه نیلوفری پیچیده بود».

پنج: البته آقابلور قصه ما غیر چهار مرگ مجازی و یک مرگ واقعی، یکبار دیگر نیز آرزوی مرگ در سرش افتاد و آن‌هم روزی بود که یک مربی کشتی‌‌فرنگی سوئدی به‌نام اندنبرگ به تهران آمد. داستان از سال 1332 آغاز شد که وقتی حبیب‌‌الله‌‌خان بلور تیم چهارنفره کشتی ایران مرکب از غلامرضا تختی، عباس زندی، جهانبخت توفیق و ممدلی‌‌خان فردین را به سوئد برد، تیمش از 32 مسابقه انفرادی 31 دیدارش را با پیروزی پشت‌سر گذاشت و در همین سفر بود که «گورنبرگ» فرنگی‌‌کار پرآوازه سوئدی چشم بلور را گرفت و برگشتنی، او را به‌عنوان مربی تیم‌ملی فرنگی به فدراسیون کشتی ایران معرفی کرد.

چند روز بعد وقتی بلور به همراه یمین و یسار گوش‌‌شکسته‌‌هایش برای استقبال مربی سوئدی به مهرآباد رسید از فرط حیرت، زابه‌‌راه شد؛ سوئدی‌‌ها به‌جای گورنبرگ، اندنبرگ را فرستاده بودند! بلور در کف اینکه چرا گنجشک رنگ‌‌کرده را جای بلبل چپانده‌‌اند سگرمه‌‌هایش رفت توی هم. اما مجبور شد بچه‌‌های کشتی‌‌فرنگی را در سالن دارالفنون جمع کرده و یک مترجم سوئدی هم برای اندنبرگ گرفت تا هفته‌‌ای شش روز به مربیان و داوران و فرنگی‌‌کاران ایرانی آموزش دهد. اما خیلی‌زود پته اندنبرگ افتاد روی آب و فهمیدند که آبی از او گرم نمی‌‌شود. بلور گزارشی به سازمان ورزش مملکت نوشت که باباجان، اندنبرگ را جای گورنبرگ به ما جا زده‌‌اند و به‌دردمان نمی‌‌خورد اما نامه‌‌های پی در پی‌‌اش در زونکن روی میز روسا گم شد.

داستان وقتی فاش شد که فهمیدند یک خانم وحشتناک زیبای سوئدی به‌عنوان همسر اندنبرگ به تهران رسیده و همسرش را در دیدار با مقامات همراهی می‌‌کند! اندنبرگ که بو برده بود مقامات ایرانی‌‌ هزار الله‌‌اکبر در مقابل موجودی به‌نام زن، ضعیف‌‌النفس و ندیدبدید و فاقد اعتماد به‌نفس‌‌اند هر جا ‌‌رفت بانو را ‌‌انداخت جلو و چنان دل از عارف و عامی برد که حتی دیگر برای تمدید مدت اقامتش در ایران نیازی به تقاضا ندید. طرفه آنکه هنوز مهر ورود خانم زیباروی سوئدی به تهران خشک نشده بود که پیشنهاد نان و آبدار منشیگری از چند موسسه دولتی و خصوصی مملکت دریافت کرد و مدیران و مقامات ایرانی برای فتح دل بانوی سوئدی از همدیگر سبقت گرفتند.

هنوز دوسه ماهی از ورود خانم‌‌جان اندنبرگ نگذشته بود که خواهرخانم زیبارخ او نیز از استکهلم به تهران رسید و دو خواهر برای فتح قلوب ایرانی‌‌ها کولاک به‌پا کردند. اندنبرگ که سوراخ دعا را پیدا کرده بود همزمان با کار مربیگری، به صادرات فرش‌‌های نفیس ایرانی به بنادر سوئد و نیز خبرنگاری برای نشریات کشورش دست زد. حالا دیگر آه سرد بلور در هیچکس اثر نداشت. مرد سوئدی چنان عاشق چلوکباب فیله رایگان ایرانی شده بود که آن را بدون تخم‌‌مرغ عسلی و ترشی هفته‌‌بیجار به بدن نمی‌‌زد.

تازه آخر غذا هم یک قوطی کمپوت‌‌میوه نوش‌‌جان می‌‌کرد و متلک هم می‌‌انداخت که چون «میوه‌‌های تازه ایرانی خوب نیستند مجبورم از کمپوت‌‌میوه استفاده کنم» و بلور آنقدر حرص می‌‌خورد که می‌‌خواست خرخره‌‌اش را بجود. اندنبرگ چنان کوچه پس‌کوچه‌‌های تهران را فتح کرده بود که بلور او را یک روز اتفاقی در بازار کاه‌‌فروشان تهران دید که به صورت اُمبه نشسته و مشغول لمباندن جیگر و خوش‌‌گوشت و خوئک گوسفند است آن‌هم با سبزی نَشُسته.

بلور دیگر چاره را در این دید که به فدراسیون پیشنهاد کند اگر نمی‌‌تواند اندنبرگ را برکنار کند حداقل به‌خاطر عدم‌‌بازدهی، حقوق او را نصف کند. اندنبرگ بی‌‌هیچ ناراحتی و با لبخندی از این پیشنهاد استقبال کرد؛ «حتی اگر حقوق مرا بالکل قطع کنید باز هم از ایران نخواهم رفت!» مرد سوئدی با تیپا نیز از ایران نرفت و به مرور تبدیل به یکی از بیزینس‌‌من‌‌های بزرگ کشورش شد و زندگی کرد و بلور به مرور مرد. مگر آدم در یک زندگی چند بار می‌‌تواند بمیرد؟ شاید این نیز نوشته یک مرده دیگر درباره مرگیدن‌‌های متوالی اوست. مرگی که می‌‌تواند ما را بکشد اما نمی‌‌تواند نخنداند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.