روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا عرض کنم خدمتتون که واقعا نمیخوام ریا بشهها ولی هر چی میگذره، من بیشتر متوجه میشم که دارای خصوصیات منحصر بهفرد بیشتری نسبت به سایرین هستم، یکی از یکی بهتر. یه نمونهش، چند روز پیش بود که حالا عرض میکنم و خبرش هم حتما بهتون رسیده.
داستان از این قراره که بنده در این حدود چهل و هفت، هشت سالی که از خداوند متعال عمر گرفتم، پام به شهر زیبای دماوند باز نشده بود؛ ولی برای دیدار با یکی از دوستان که کارگاهی در دماوند داره و کمک و مشورتی از من میخواست، بعد از یک سال قرار گذاشتن و پیچوندن، راهیِ این خطه از کشور پهناورمون شدم.
در ترمینال شرق، از ماشینهای خطی، یک دربستی گرفتم و راه افتادیم. بسیار راننده متبحری بود و مشخص بود که مسیر رو چشم بسته میره و برمیگرده. این رو از این جهت عرض میکنم که تمام مسیر رو با چشمِ نیمه باز رانندگی کردند و هرازگاهی هم کلهشون، رو بدنشون سنگینی میکرد و یک نیمه چرتی میزدند و تشریف میبردند در اعماق هپروت و برمیگشتند.
دوست محترممون از سنتیبازهای بسیار حرفهای بودند و برای بنده که علاوه بر تمام فوبیاها، ترس از تصادف و شاخ به شاخ شدن با کامیون و چپ کردن هم دارم و همیشه همراه با رانندهها، ترمز و کلاچ میگیرم و یک دستم به داشبورده و یک نگاهم به راننده، بسیار تجربه لذتبخشی بود.
چارهای نبود و برخلاف تمایل و عادت همیشگیام، تصمیم گرفتم با ایشون وارد گفتوگو و بحث بشم، بلکه به امیدِ خدا زنده برسم:
- « بعله… عرض کنم که… دلار هم که دوباره بالا رفت…» / «جووون؟» / «دلار رو عرض کردم… بالا میره هی…» / « اِ؟ بازم بالا رفت؟…» / «بله… یهخرده.» / « طوری نیس… طوری نیس…» گفت و رفت که بره…
- « از این شلوغیا چه خبر؟» / « ترافیک که همیشه هس…» / « نه… منظورم اعتراضات خیابانیه…» / « مگه اعتراض شده بود؟» / « بله… یه خرده…» / «طوری نیس… طوری نیس…»پیچهای جاده داشت زیاد میشد. سطحِ گفتوگوهارو باید چند درجهای پایین میآوردم و جملاترو سوالی میکردم که مجبور به تفکر و جواب دادن بشه.
- « جناب، شما که بالاخره کارِتون اینه، به نظرتون بنزین گرون میشه؟…»/ «هر چی خدا بخواد … » / « اون که بله. ولی شما فکر میکنین که بندگانِ خدا، بنزینرو گرون کنن؟… چون بالاخره روی اقتصاد تاثیر داره… درسته؟» چونهشرو با لذت تمام خاروند. یه دقیقهای فکر کرد و من منتظر حداقل 10 جملهای بودم ولی متاسفانه بینصیبم گذاشت و فرمود: « نمیدونم والا…»
آنچه طی 6 ماه گذشته اتفاق افتاده بود رو با ایشون یک مرور کوتاهی کردم که البته فایدهای نداشت. یا نمیدونست والا، یا طوری نبود…
همینجور که تا لبِ مرگ میرفتیم و برمیگشتیم، موبایلم زنگ خورد. همون دوستِ عزیز دماوندی بود که من رو به این فلاکت انداخته بود…
- «کجایی؟» / « نمیدونم. وایسا بپرسم…»
رو کردم به راننده و از خواب بیدارش کردم: « جناب، کجاییم الان؟» یه نیم نگاهی به دور و برش انداخت و با مختصات و طول و عرضِ جغرافیاییِ خیلی دقیقی گفت که کجاییم: « والا… نزدیکیم فکر کنم.» - « آقا نزدیکیم… چطور؟» / «فهمیدی؟» / « چیو؟…» / « زلزلهرو… دماوند زلزله اومد…»
به خاطر جیغهای بنفشی که کشیدم و چنگ زدن بر صورتم، کلا خواب و همه چیزِ راننده مهربون پرید. - « آقا دور بزن… دور بزن… دور بزن…»
اگر این راننده عزیز، یک خوبی داشت، اون هم این بود که یک کلمه نپرسید چرا. یا مثلا این همه راه اومدیم، حالا برگردیم؟ یا چی شد که مثل گوریل نعره کشیدی…هیچی…
فقط خیلی نامحسوس، سرعتشرو کم کرد و یه فرمون، جادهرو دور زد. بعد از اینکه از دور درجا زدنِ ایشون هم جون سالم بهدر بردم، همونجور که سعی میکردم آب دهانمرو قورت بدم، با صدایی شبیه خروس گفتم: - « فهمیدی چی شده بود آقا؟» / «مممم؟» / «زلزله اومده… زلزله اومده… دماوند… همونجا که داشتیم میرفتیم… زلزله اومده…» / « اِ… کِی؟…» / «همین الان…همین الان… وای خدایا رحم کن…» همونجور که چونهشرو دوباره با لذت میخاروند، یه نُچ نُچی کرد و گفت:- « دیدم یه خورده لرزیدما…» و با اون چشمهای نیمه بازش رو کرد به من گفت: - «ولی طوری نیس… طوری نیس…»

