روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: نیمه اول دهه پنجاه تولید ترانههای خاکستری و سیاه در موسیقی پاپ ایران به اوج خود رسیده بود. نوعی بیتابی و نومیدی که همزمان با سینمای موج نوی ایران در موسیقی پاپ هم نمود پیدا کرده بود و در کنار همدیگر نشانه تلقی بخش تحصیلکرده جامعه ایرانی به شرایط زیستی خود بود. این نومیدی، این نارضایتی، این احساس سرکوب شدن، این احساس تلف شدن، چه دوست داشته باشیم و چه نه و چه آن را منطقی بدانید و چه بالکل منکر آن شوید، وجود داشته است.
در فیلمهایی مثل رضا موتوری و یا تنگنا و یا کندو یا حتی فیلمی نزدیک به جریان اصلی سینما مثل دشنه، ترانههای فرهاد و فریدون فروغی و ابی و داریوش نوعی زیستن در تاریکی و در یک مسیر بن بست را به تماشاگران منتقل میکردند. تجمیع و سرریز احساسات فروخورده عمومی از کودتای 28 مرداد و ماجرای سیاهکل و سرکوبهای خونین ساواک در دهه پنجاه. این باورنکردنی است اما در اوایل دهه پنجاه خوانندهای مثل داریوش اقبالی به نماد موسیقی اعتراضی و سمبولیسم سیاسی تبدیل شده بود.
چهار ترانه پیاپی بوی گندم، جنگل، خونه و بنبست داریوش را بین دانشجویان و قشر تحصیل کرده به چهرهای بسیار محبوب بدل کرد و نام شاعران این ترانهها یعنی شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی را بر سر زبانها انداخت. همزمانی این ترانهها با سرکوب گروهکهای چریکی و محاکمه خسروگلسرخی و کرامتالله دانشیان، بر وجه نمادین این ترانهها افزوده بود تا بالاخره در تابستان 1353 هر سه نفر یعنی داریوش و جنتی عطایی و شهیار قنبری بازداشت شدند.
به ابتکار پرویز ثابتی و به رغم مخالفت شدید اشرف پهلوی که دل به داریوش بسته بود، به داریوش اتهام مصرف مواد مخدر وارد شد که البته اتهام بیجایی نبود و آن دو نفر دیگر(جنتی عطایی و شهیار قنبری ) هم به شدت مورد بازخواست قرار گرفتند. نتیجه این مسئله قاعدتا به عقبنشینی این مثلث مشهور موسیقی پاپ ایرانی بدل شد. در ششم بهمن همان سال جنتی عطایی ترانهای با نام رسول رستاخیز سرود و بابک بیات سریع یک ملودی برای آن ساخت و داریوش هم آن را در تلویزیون خواند و به نوعی یک ابراز ندامت موزیکال را به نمایش گذاشتند.
با این نسقگیری حساب کار دست خوانندهها و ترانهسراها آمد و از آن به بعد دُز این نوع ترانهها کم شد. در سینما هم پس از فیلم گوزنها که در آبان 1353 در جشنواره اکران شد، و در سال 54 نسخه سانسور شده و ادیت شدهاش اکران شد به نوعی پایان ساخت فیلمهای سمبلیک نيمه سیاسی بود. موجی که قیصر و رضاموتوری و خاک و گوزنها از كیمیایی، آرامش درحضور دیگران از تقوایی و خداحافظ رفیق و تنگنا و تنگسیر از امیر نادری و کندو از فریدون گله مهمترین نمونههایش بودند. تولید این سبک فیلم در سال 54 و 55 تقریبا متوقف شد و خب در آستانه انقلاب دوباره از سرگرفته شد.
دو: پاییز ۱۳۵۴ تقی شهرام و کسی که شعبه مارکسیست لنینیستی مجاهدین را برپا کرده بود به ملاقات حمید اشرف رهبر شاخه نظامی چریکهای فدایی رفت. دو گروه مسلحانه که در رویای تبدیل شدن به مدل جنبش چهگوارا و کاسترو و به دست آوردن حمایت مردمی بنا شده بودند و بعد از چند سال، فعالیتشان به بمبگذاری در بانکها و کشتن افسران و درجهداران و دیپلماتهای آمریکایی محدود شده بود.
ملاقات این دو نفر و دو همراهشان (قائدی و مغانی) در خیابان حسینی محلهای شلوغ بین نظامآباد و تهران نو برگزار شد.در اتاقی که بین آن پردهای کشیده بودند تا دو طرف چهرههای همدیگر را نبینند. این دو گروه با وساطت شعاعیان و داور، سابقه همکاریهای امنیتی در مورد تحرکات ساواک را داشتند اما این ملاقات مرحله جدیدی بود. اشرف ۲۹ساله بود و شهرام ۲۸ساله.هردو متولد تهران و هردو سابقه دانشجویی در دانشگاه تهران را داشتند.
حمید اشرف، جوان ۱۶۵سانتیمتری بود که سوگلی بیژن جزنی تئوریسین بزرگ گروههای مسلحانه چپ محسوب میشد و از ۱۷سالگی تعقیب و گریز با ساواک را شروع کرده بود. او در گروه شهری عملیات سیاهکل بود که توانست جان سالم به در ببرد و دو ماه بعد به انتقام مرگ دوستانش،تیمسار فرسیو را در جلوی خانهاش ترور کرده بود.اشرف هم متهم است که چندین نفر از اعضای گروه خود را به دلایل مختلف ترور کرده است.
جمله مشهوری از او خطاب به یاران مجروحش نقل میشود: رفیق میتوانی فرار کنی یا با مسلسل بزنمت؟ به هرحال ملاقات این دو گروه به بن بست میرسد. اشرف از قبول گروه شهرام به عنوان یک گروه اصیل مارکسیستی سر باز میزند.از همین جا رابطه و همکاری امنیتی این دو گروه تمام میشود. یک سال قبل از این ملاقات با بازداشت دو نفر از اعضای فداییها، ساواک میفهمد که مجاهدین به ارتباطات بیسیم آنها دسترسی دارند و از این راه برای فرار از تلههای ساواک استفاده میکنند.
ساواک از آن به بعد مکالمات خود را کدگذاری میکند اما مجاهدین دوباره کدها را میشکنند و کشف میکنند اما اینبار از همکاری با فداییها خودداری میکنند. این تزلزل امنیتی برای فداییها گران تمام میشود.از اردیبهشت ۵۵ تا تیرماه ۵۵ ساواک به ۱۵خانه تیمی فداییها حمله میکند و چهاربار حمید اشرف را درون محاصره قرار میدهد اما اشرف از این محاصرهها فرار میکند تا این که….از فردا وارد سال 1355 خواهیم شد.

