روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: اسم وفاداری که میآید راستش دیگر کمی عُقم میگیرد. آلرژی پیدا کردهام بهش اصلا. مخصوصا وقتی که قیافه عمومحراب (شاهرخی) و عمو كَرم (نيرلو) و عموعزت (جانملكي) و عمومژتبا (محرمی) جلوی چشمم ردیف شوند و آخر و عاقبت تلخشان یادم بیفتد. آدمهايي كه «قّي و خون و اشك»شان پای مسلخ یک وفاداری مضحک، باهم قرهقاطی شد و آخ نگفتند. آدمهایی خفته در دشت جنون.
ضدقهرمانهایی كه سرشان بریده شد پاي قتلگاه وفا و خود چه بيكس و مخمور افتادند در تبعيدگاههاي خودساختهشان. تبعیدگاههایی كه سايهشان هم تلوتلو ميخورد پيشاپيشِ خودشان توی آن و ازشان اعلام برائت میکرد. آدمهایی که بعد عمری زیستن سرخوشانه، در روزهای پیسی و نکبت فهمیدند که واویلا پول داشتن در اين دوره و زمانه، خود فضيلتي سترگ است و كارگشاتر از وفاداری وفاداران! اما تاثرم از این بابت بود که افتادگان کنار دست اژدهايان و بدكارهگان و شياطين مفلس و اجنه كلهپوك، برای خود کسی بودند روزگاری. آدمهایی که تیمشان وطنشان بود و پیرهن آنجا کفنشان. بیکفنانِ خستهدلِ موزمالِ من.
دو: بگذارید اول کار، نامه تاریخی این هشت اهلوفا را که متعلق به ششم آذرماه 1332 است برایتان روی دیس بچینم. نامهای به امضا هشت مرد گوششکسته عضو تیم ملی کشتی ایران؛ حسین عرب، غلامرضا تختی، مهدی یعقوبی، ناصر گیوهچی، توفیق جهانبخت، عباس زندی، محمودملاقاسمی و مربی شریفشان کیومرث ابوالملوکی که باهم عهد میکنند تا پای جان پشت هم بایستند و به همدیگر خیانت نکنند.
کاش دوربین فیلمبرداری زودتر اختراع میشد و آدم آن را روی دوشش میگذاشت و میرفت میکاشت منزل آقای ابوالملوکی و زوم میکرد روی صورت قهرمانهایی که تکتکشان اول رفتند توی حیاط وضو گرفتند و زیر کاغذ را امضا زدند و به قرآن مجید قسم خوردند که هرگز خنجر از پشت نزنند. آن روز اگر ممدلی خان فردین و ابراهیم آقای کوهکپری هم طبق قول و قرار قبلیشان زودتر به جلسه شیرمردان رسیده بودند لابد تعداد امضاها به ده نفر میرسید ولی حالا به هر دلیلی نرسیدند.
چهارماهی از کودتای 28 مرداد 1332 گذشته بود و هنوز خون شهیدان آرمانگرایش خشک نشده بود که ستارههای کشتی تصمیم گرفتند در آستانه اعزام به مسابقات توکیو، عهد و پیمانی باهم ببندند که مو لای درزش نرود: «من به قرآنمجید یاد میکنم که به رفقایم آقایان ملاقاسمی، یعقوبی، گیوهچی، توفیق، عرب، تختی، زندی، ابوالملوکی که با من همقسم میشوند خیانت نکنم و همیشه از منافع آنان تا آنجا که مقدور است دفاع کنم و از هیچ گونه کمک و فداکاری دریغ نکنم.»
سه: داستان این پیماننامه تاریخی، به روزهای کبود و خونینی میخورد که شاه مملکت از وطن گریخته، به رُم رفته و دوباره آبها از آسیاب افتاده و دوباره به مملکت برگشته و شعبونخانها قشنگ برای خودشان احساس تاجبخشی میکنند. در چنین شرایطی است که چنددستگیها و اُلدُرم بولدُرمها چنان جامعه ورزش را در هم پیچانده که هر بنیبشری با هر میزان لیاقت توقع داشته که شبانه حکم ریاست بر سازمان تربیتبدنی کشور یا فدراسیون کشتی را برایش بیاورند دم منزل.
رقابت اصلی هم برای فتح این منصبها در رویارویی سردمداران دو لشکر نظامی معروف به لشکر۱ و لشکر۲ در تهران رقم میخورد که فرماندهیشان را دو سرلشکر مدعی به عهده داشتند و نقشه ریخته بودند که از قهرمانان نامدار مملکت برای خود یارکشی کنند و آنها را با وعدههایی مثل اهدای کارت پایان خدمت سربازی که مشکل اصلی آنها بود اغوا کنند. یا در گوششان پچپچ کنند که ما شما را در مدت سربازی، مامور خدمت در فدراسیونها و باشگاههای ورزشی میکنیم، پس بروید برای خودتان عشق و حال کنید.
البته تبلیغاتی مثل اهدای کمکهای نقدی و مجوز ادامه تحصیل در دانشگاه و فراهم کردن شغلهای نان و آبدار هم در لیست پروپاگاندایشان بود تا قاپ قهرمانان بیکاری را که محتاج نان شب بودند و خود را برای تهیه کارت پایان خدمت سربازی به آب و آتش میزدند بدزدند. عدل در چنین شرایطی بود که دعوتنامه ژاپنیها برای شرکت تیم ملی کشتی آزاد ایران در مسابقات جهانی سال توکیو ۱۳۳۳ رسید و آنها را هوس سفر به ژاپن در حال توسعه، در سر افتاد.
حالا ژنرالهای پیروزِ کودتا درصدد برکناری بازاری معروفی مثل جمالالدین قطب برآمده بودند تا بر اریکه ریاست فدراسیون کشتی ایران که گل سرسبد رشتههای ورزشی بود چنگ بیاندازند. همانها هم بودند که دائم از طریق افسران لشکر۱ و ۲ زیر گوش کشتیگیران تیم ملی ورد میخواندند تا با کشاندن خود به روی صندلی طیاره اعزامی به جاپون، در افتخارات مسابقات جهانی توکیو شریک شوند.
آقای ابوالملوکی مربی تیم ملی کشتی وقتی این پچپچهها را شنید که لشکریها در میان بچههای تیم ملی هم دودستگی ایجاد کردهاند روز ششم آذر 1332 شاگردانش را به خانه خود دعوت کرد و در همان جا بود که سالار کشتی ایران غلامرضا تختی پیشنهاد داد باید برای پایبندی به تعهد و پیمان خود همگی به قرآن مجید سوگند خورده و همقسم شویم و اگر در توکیو مدالی کسب کردیم تمام پاداشها به طور مساوی بین همین جمع تقسیم شود.
بعدش دیگر وضوی خون بود و همقسم شدن و زدن آن امضاهای خرچنگقورباغهای پای قسمنامهشان. چنین شد که من 65 سال بعد از آن امضاهای دردانه، به جستوجوی خانم آناماریا در میدان هفتتیر رفتم تا از آن روز تعریف کند که وقتی همه گوششکستهها کنار شوهرش آقای ابوالملوکی چهارزانو نشسته بودند و او گوشهای ساکت ایستاده بود و پیمان بستن ایرانیها را نگاه میکرد در دلش چه گذشته است.
اما آقای ابوالملوکی مرده بود و او نتوانسته بود دوری آن عشق قدیمی را تحمل کند و خودش هم کوچیده بود به قبر دوطبقه همسر و نرده درِ خانهشان با غل و زنجیر قفل شده بود تا آن همه سند دستاول که خیلیها قصد دستبردشان را داشتند دست کفزن غریبهای نیفتد. میخواستم از آن روزها تعریف کند که وقتی تیم از توکیو برگشت و بچهها در رستوران میدان بهارستان جمع شدند تا پاداشهای نقدی را بین هم تقسیم کنند چرا آنجا غلامرضا تختی دبّه درآورد؟
صد جور بهانه که این پولها حاصل زحمت خودتان و متعلق به خودتان است. رفقا هرچقدر کشتیارش شدند دوزار از آن پولهای توی پاکت خردلی را بردارد برنداشت که برنداشت اما تلاش کرد که به بقیه بچههای بیمدال هم چیزی بماسد که ماسید. آن روز جماعت گوششکسته دیسدیس چلوکباب قلوهای بهارستان را با اشتها بلعیدند و به خانهشان رفتند. و چند روز بعد آقای ابوالملوکی به سازمان ورزش پیشنهاد داد که به قهرمانان کشتی در نارمک، خانه 500 متری بدهند و دادند.
چهار: سند دیگرم از وفاداران، مربوط است به بهمن 55. فصل نقل و انتقالات. در حالی که حیدر اهری بازیکن تاج، قرارداد فصل قبلش را علنا بلعیده و قورت داده! تا قرارداد جدیدی با آبیپوشان ببندد. ملوانیها در همان فضای چرک، عشق و وفای خود را به قوی انزلی اثبات کردهاند. روزنامه رستاخیز نوشته:«ديشب تمام بازيكنان ملوان باهم جمع شدند و تماميشان قراردادهاي سفيد را امضا و تحويل بهمن صالحنيا دادند. مربي ملوان كه از كار آنها به وجد آمده بود گفت اكنون باشگاه وظيفهاي بس دشوار در مقابل صداقت اين جمع دارد و بايد در مقابل اين همه اعتماد به نحو شايستهاي به استقبالشان رفت و براي آنها مبالغي در نظر گرفت كه گمان نكنند از سادگي و خلوصشان سوءاستفاده شده است.»
پنج: مجتبي يك چك پنجاه هزارتوماني دارد توي خرت و پرتهايش كه به لعنت سگ نمیارزد اما سند دستاولي از عشقبازي و وفاداری شاید ابلهانه مدل دهه شصتي اوست. چكي از دوران قشمشم ميرزاي پرسپوليس كه نميداند طفلی مامانمهيناش قبل مرگش كجا گذاشته است. هر وقت هم كه دلش كربلايي میشود و به خاطر چند پاپاسي به تنگنا ميافتد، فیلش یاد هندستون میکند و اين چك را ميگيرد كف دستش و خطاب به جواني منهدم شدهاش میگوید«بمیر مجی بمیر!»
همان چکی که سلطانخان در اولین روز پیوستن مجی به پرسپولیس، با کلی منت و سرکوفت، گذاشت كف دستش و البته يك پيرهن ترگل ورگل و تر و تازه متمايل به زرشكي سير هم كه از منيريه خريده بودند و هميشه پشت ماشيناش ولو بود پرت کرد سمت مجی که «ببین آقاپسر! اين پيراهن، پرچم ماست. اين چك ناقابل را هم به عنوان دستخوش ميدهيم كه يادتان باشد پول خوشبختي نميآورد اما اين پيراهن قرمز، تنها وسيله خوشبختكننده جهان است.»
آن مرد با همين دو فقره پول و پيرهن، انگار كه بچه گول بزند، مجی را گولمال كرد و مجتبی انگار كه در آسمانها سير كند، پيراهن را به عنوان گرانقيمتترين پارچه زربافت جهان در آغوش گرفت و آن چك را هم با كلي من بميرم و تو بميري، پذیرفت كه بعدش ببرد نقدش بكند و بزند به زخم زندگياش اما چکه تو خالی درآمد! در همان زمان البته تيمهاي ديگری بودند که رقمهاي هشتصد هزارتوماني به پاي مجي ميريختند اما بدبختی این بود که او فقط عاشق همين يك قلم پيرهن بود و چكه را اصلا با کلی پافشاري رفقای سلطون گذاشت توي جيبش كه عشقش جنبه مادي نگيرد خداي ناكرده.
بچه گمرك، آن روز اصلا با ديدن برق پيراهن زرشكي، فكاش قفل كرد. بعدش هم دیگر در تمام روزهای نکبت، او آن چك برگشتي خطخورده را سي سال تمام به عنوان نمادي از يك عشق افلاطوني در كمد چوبي مامانش نگه داشت و هر وقت نگاهش کرد آب شد. چون تباهي شيرين حاصل از آن چک، باب ميل همه عاشقان سينهچاك جنوبشهری بود. اما تباهي واقعي آنجا بود كه همان سلطان چشمقرمز، خودش فوت و فن اقتصاد دیمی را بلد بود و با همان شگردها رفت در قبال پنج شش ميليون پول پيش و دل بردن از مديران تازه به دوران رسيده بنياد، قواره زميني در لواسان را انداخت پشت قبالهاش كه بعدها تبدیل شد به يك كاخ و مجی هر وقت به حسینیه آنجا رفت خونش خونش را خورد و یاد چک پنجاهی خودش افتاد و از دلش گذشت که من چطور پس دوماد سلطان نشدم؟
بعدها که آخرین بار به ديدن مامانمهين در خانه گمرک رفتم دیدم هنوز چک را گرفته دستش و گريه میکند و میزارد: «وای. آن كلهپاچههايي كه شوهرم براي ايل آپاچيهاي تيم تو خرید و آمديد لمبونديد و رفتيد، از گلوتون دربياد ايشششالله». شين ايشالله را هم از قصد كشيد كه بگويد نفريناش ميگيرد. اما مجي نهيباش زد كه «نكن مادر نفرين. نفرين نكن مادر. چي كار داري به اين كارها شما؟» آره مادرجان. بگذار پسر شرورت زندگیاش را به یک چک برگشتی و یک پیراهن قرمز نیمدار ببازد. چی کارش داری خب.

