روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: گفت آدمها وقتی وفادارند تنهاترند این تنهایی را میشود در زندگی هزار پاره «سوری» دخترک همیشه عاشق دید که نزدیک نیمقرن است که سرگشته خیابان شده تا اگر امید و شوق وصالی نیست دستکم تنفس در هوای یار را از ریههای غبارگرفتهاش دریغ نکند و از خروسخوان تا بوقسگ در کوچه پسکوچههای یخزده این شهر، در پی ردپایی از ایوب بیصبر و تحمل سرگردان باشد و نتواند مرهمی هر چند لحظهای بر زخم عمیق تنهاییاش بیابد.
این بیکسی و غربت را میشود در زندگی طاهره دید که عمری در فراق غلامحسین ساعدی سوخت و ساخت و دم بر نیاورد تا حتی نزدیکترین اقوامش هم از راز دلش باخبر نشوند تا بعد از مرگ ساعدی، وقتی از پرده برون افتد راز این عشق ساکت شرقی و طاهرهای که نهایت لذت دنیویاش از این دوست داشتن دزدکی، شنیدن صدای زنگ دوچرخه نوجوانی در همسایگی بود که روزی چند دفعه به هوای نان گرفتن و میوه خریدن از جلوی خانهشان رد میشد و در مقابل آن در جادویی پاهایش سست میشد و رکاب زدن یادش میرفت و فقط زنگ بود که میزد!
حالا تو بگو این زن ماخوذ به حیا چقدر باید هوای این عشق را در درونش حبس میکرد و بروز نمیداد تا وقتی که ساعدی چشم از جهان فرو بست و به دلیل اشتهار زیادش، مجلس ختمی هم در تبریز برگزار شود و طاهره کوچه به کوچه راه بیفتد و اعلامیههای مجلس ختم را یواشکی از در و دیوار بکند و اشک امانش را ببرد تا آخرین یادگارهای عشق نافرجامش را به چنگ آورده و در خلوت خویش ساعتها بگرید برای غربت خود و دکتر غلامحسین که مرگ برایش بسیار بسیار زود بود و قبای سفید مرگ به تنش زار میزد.
انگار بیقراری طاهره در آن روز بهخصوص از جنس نامه فراموشنشدنی ساعدی بود که کل صفحه را از ابتدا تا انتها با اسم طاهره پر کرده بود و خدا میدانست در نوع تلفظ و آکسانگذاری هرکدامشان چقدر عشق و علاقه فروخورده نهفته بود. آدمهای وفادار تنهاتریناند حتی اگر آن زن سرخپوشی باشد که یک عمر در میدان فردوسی تهران در میان هیاهوی دهها هزار آدم و بوق ماشین به انتظار محبوب لاله شود و در آن شلوغی یالقوز بماند و به راه دل تا شباهنگام بماند و ژالهافشان و دلنگران و او نیاید.
دو: گفت که میشود دوستان را عوض کرد، زن را طلاق داد، شهر و کشور را ترک کرد اما باشگاه مورد علاقه را نه! تو هر کجای جهان که باشی دلت با پیراهنیست که عمری با دیدنش ضربان قلبت تندتر شده و ناخودآگاه خواستهای که برنده شوند، جام ببرند بالای سر و بیآنکه پشیزی از جوایز و قراردادهایشان به تو برسد از عمق جان خشنود باشی به وقت پیروزی و کشتی شکستهای بیپناه باشی بههنگام باخت! اصلا هم فرقی ندارد که آن تیم معروف و پولدار باشد یا بینام و نشان و بیبنیه!
انگار هر چقدر بیشتر به انتظار موفقیتش بنشینی روزگار وصلش به همان اندازه شیرین، پرحلاوت، جذاب و خلسهآور است. این را امسال فهمیدم وقتی که ناپولی بالاخره رفت به صدر جدول کالچیو و حالا با ۱۸امتیاز اختلاف نسبت به تیم دوم با ثبت رکوردی حیرتآور در یک قدمی جام قرار دارد، تمام آن ۴۰سال نکبتبار دور از موفقیت و قهرمانی از ذهنات بیرون میرود و فراموش میکنی که در سالها گاهی باید زمین و زمان را بههم میدوختی که بفهمی آیا هنوز تیمت در مسابقات دسته سوم ایتالیا حضور دارد یا از آنجا هم سقوط کرده به دسته آماتورها؟
و یادت بیاید که ۴۰سال پیش وقتی بر روی دیوار سیمانی حیاط خانهای کلمه «ناپل» را دیدهای چگونه مسحور آن کلمه شده و روزهای متمادی در پی کشف معنایش صفا و مروه کردی و زمان زیادی طول کشید که بفهمی این تیم مارادونای کبیر است که با لباس آبی آسمانی که کلمه «مارس» روی سینهاش نقش بسته از زمین و زمان دلبری میکند.
اما این ماه عسل دیری نپایید و درگیری «دیهگو» با سران مافیا باعث نابودی کاملش شد و آرام آرام ناپل هم از مرکز توجهات دور شد و قدر قدرتیاش را از دست داد تا کاره کا، زوبی زارتا، دست ناپولی و آله مائو نتوانند در روزگار بیمارادونایی ناپل را در اوج نگه دارند و حاشیهها از سر و کول تیم بالا رفت تا هر کدام از ستارگان راه خویش در پیش گیرند و نسل جدید هم که از راه رسید و شعبدهبازی چون جان فرانکو زولا را در ترکیب داشت
بعد از یکی دو سال ناکامی سرخورده شده و هر کدام بهگونهای در خروجی باشگاه را هدف گرفته و بهدنبال رویاهای خود رفتند تا روزی سیاه که سوگلی جنوبیهای ایتالیا به دسته دوم سقوط کرد و بعد هم که یک رده پایینتر، کمتر کسی امیدوار بود که دوباره برگردند و پلهپله خود را به اوج رسانده و از خود و هوادارانشان اعاده حیثیت کنند. هوادارانی که در طی سالها برای حس نکردن جای خالی آبیپوشان ناپل در کالچیو ترجیح دادند که دیگر این مسابقات را نبینند و دنبال نکنند چراکه نمیشد به این سادگی هوادار اینترمیلان، آث میلان، آث رم، لاتزیو و... شد.
سه در دنیای فوتبال انگشتشمارند بازیکنانی که در طول دوران بازی فقط عضو یک تیم باشند و دوران حرفهایشان را در یک رنگ و یک پیراهن خلاصه کنند. وقتی فردی مثل فرانچسکو توتی ربع قرن از عمرش را در جالوروسی و با پیراهن قرمز رم سپری میکند یعنی اینکه رابطه قلبی بین این دو را نمیشود بهسادگی و با معیارهای مورد قبول عامه مورد بررسی قرار داد.
همان فرانچسکویی که وقتی بعد از ناملایمات بسیار در اواخر دوران بازی بهخصوص در دوره مربیگری اسپالتی باز هم حاضر به ترک تیم نشد و منتظر دقایق اندک پایانی بازیها بود تا وقتی مربی از سر ناچاری او را به بازی فرا میخواند از اندک فرصتهای حضور در میدان چنان استفاده کند که تکتک هواداران از عمل مربی خود شگفتزده شوند و این میزان از بیاعتمادی اسپالتی به کاپیتان تیمشان را درک نکنند.
کاپیتانی که در نوجوانی بهرغم جثه کوچک خود نسبت به هم سن و سالانش، دل جیانینی پدر که در آن زمان مسئول بخش جوانان رم بود را برد و او اعتراف کرد که: «تو مرا یاد پسر خودم جوزپه میاندازی و روزی مانند او قهرمان خواهی شد!» فرانچسکو که در ۱۳سالگی پیشنهادات زیادی از میلان، یوونتوس و لاتزیو دریافت کرد و حتی مدیران ورزشی باشگاه میلان به خانهشان رفته و پیشنهاد جذبش به هر قیمتی را به خانوادهاش دادند.
اما فیورلا مادرش مخالف زندگی و بازی پسر کوچکش در شهر میلان بود و در نتیجه لاتزیو از فرصت استفاده کرده و پیشنهاد جدیتری به او داد اما از آنجایی که خانوادهاش سالها طرفدار تیم آث رم بودند منتظر پیشنهاد این باشگاه ماندند تا بلافاصله بعد از ارائه پیشنهاد، فرانچسکو به آکادمی رم بپیوندد و ۲۵سال بعد در شب وداع با توپ گرد به این فکر کند که چگونه فردا باید برای همیشه کفشهایش را آویزان کند و بعد از ۲۵ سال دیگر به باشگاه نیاید و لباسش را نپوشد و در تمرینات حضور نیابد و یک عمر تنهایی را به جان بخرد در حالیکه بارها و بارها پیشنهاد پرز و پیوستن به کهکشانیهای مادرید را رد کرده بود و حتی همین حالا که به وداع زودهنگام مجبور شده میتوانست در تیمهای زیادی توپ بزند .
چهار: در دنیای فوتبال آدمهای زیادی اینچنین نبودند، بهندرت میشود کارلوس پویول و الکس فرگوسن و مالدینی و بارهسی یافت که سالهای سال در یک تیم بمانند و هوای تغییر به سرشان نزند. در ایران ابراهیم صادقی که حتی بعد از حضور علی دایی در سایپا هم بازوبند کاپیتانی را بر بازو بست از این جنس آدمهاست و البته از قدیمیترها میشود اصغر حاجیلو و علی پروین را مثال زد و شاهین بیانی که وقتی دید عرصه برایش تنگ شده ترجیح داد در ۳۲ سالگی کفشهایش را بیاویزد اما جای دیگر نرود.

