روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | در سال 56 هستیم. در سال خاموشیهای برق، چنگ انداختن ناگهانی تورم به چهره مردم، مسئله لاینحل اجاره خانه در تهران، رکود ناگهانی ساخت و ساز در تهران و معضل حاشیه نشینان بیکار، رسوایی جشن هنر شیراز که واکنشهای جسورانه و شدید روحانیون را به دنبال داشت، سلطه کمدی سکسیهای ایتالیایی بر سردر سینماها و صفحات روزنامهها، موفقیت تیم ملی فوتبال در صعود به جام جهانی،گسترش حوزه عمل هژبر یزدانی و محمدعلی خرم در سرمایهداری لمپن وار، شکوه و عظمت موسیقی پاپ ایرانی در تولیداتی منحصر به فرد حتی در مقیاس جهانی، و سال انتشار اولین خبرها در مورد سرطان محمدرضا. میخواهیم آب شدن ذره ذره سرمایه اجتماعی پهلویها در میان طبقات مختلف جامعه ایرانی را ردیابی کنیم.
درمیان متنفذین دربار، دو طیف مشخص رودرروی هم قرار داشتند. از یک سو طیف بازها یا عقابها که شامل محمدرضا و اشرف و ایادی و علم و اردشیر زاهدی و نعمتالله نصیری و هوشنگ انصاری و پرویز ثابتی و منوچهر اقبال بودند و ژنرالهایی مثل اویسی و ازهاری. دوستان و معتمدین محمدرضا.
طرفداران سرکوب شدید و بیرحمانه در داخل و بال و پردادن به هژمونی شکوه سلطنت و تاکید بر ناسیونالیسم شاهنشاهی ودلبسته سیاستهای میلیتاریستی جمهوریخواهان آمریکا بودند و بر دو حوزه سیاست و اقتصاد سیطره کامل داشتند و با سرمایهداران رانتی افسارگسیخته هم رابطه خوبی داشتند.
آن طرف گروه کبوترها که حول فرح دیبا جمع میشدند. شیفتگان فرهنگ اروپایی بخصوص فرانسوی، با گرایشات و نمودهای روشنفکرانه و اشرافی، بیتوجهی مطلق به مفهوم مذهب در جامعه ایرانی و طرفدار بازکردن نسبی فضا که در حوزه فرهنگ و اجتماع دست پیش داشتند و نمود افراطی دیدگاههایشان را در رسواییهای جشن هنر شیراز و نمود قابل قبول ایدههایشان در معماریهای بناهایی مثل تئاتر شهر و برج شهیاد و موزه هنرهای معاصر جلوه پیدا میکرد.
فرح دیبا، رضا قطبیزاده، لیلی امیرارجمند، فریدون جوادی، پرویز نیکخواه، هوشنگ نهاوندی، مهدی بوشهری و… از چهرههای اصلی این سمت ماجرا بودند. هر دو طیف مهمترین شاخصهشان فاصله عظیم با طبقات سنتی و مذهبی جامعه بود. با تودههای مردم. حتی در گروه کبوترها سمپاتی مشخصی نسبت به روشنفکران چپ و حتی کمونیست و مارکسیست وجود داشت و در اولین فرصت آنها را جذب میکردند و در سیستم مورد استفاده قرار میدادند و اتفاقا یکی از مشکلات همیشگی ساواک بدگمانی عمیق نسبت به فعالیتهای این طیف کبوترها و رابطه مداومشان با چپهای نادم و حتی غیر نادم بود. اما فاصله هردوطیف با طبقات سنتی و مذهبی هرگز پر نشد. (شاید روی آوردن به سید حسین نصر تلاشی دیرهنگام براي پرکردن این خلأ بود).
در این میان چند اتفاق و چند مرگ پشت سر هم موازنه قوا در دربار را به سمت کبوترها بر هم زد. منوچهر اقبال یکی از معتمدین و متملقین همیشگی محمدرضا که پس از سه سال نخست وزیری نه چندان موفق در سالهای 36 تا 39 ، در پستهای مختلفی مثل رئیس نظام پزشکی، رئیس دانشگاه تهران و مهمتر ازآن رئیس شرکت نفت، انجام وظیفه کرده بود و یکی از رقبای همیشگی اسدالله علم به شمار میرفت در آذر سال 56 فوت کرد.
این درست همزمان است با عود کردن بیماری اسدالله علم وکمتر شدن حضور او در صحنه سیاسی و در حوزه مشورت به محمدرضا که خب چند ماه بعد به مرگ او هم منجر میشود. خود محمدرضا هم با اولین نشانههای جدی بیماریاش دست و پنجه نرم میکند و ایادی هم خود درگیر معالجات خود است. از طرفی با به قدرت رسیدن جیمی کارتر فشار بر روی ساواک و ماشین مخوف سرکوبش شدید شد.
طیف عقابها هم گویی دیگر خطر گروههای چریکی را پس از سرکوبهای شدید سال 55 خیلی در حد بالایی ارزیابی نمیکرد. به این ترتیب ساواک به عنوان بزرگترین ماشین سرکوب حکومت ترمزش کشیده شد و محدوده عمل ثابتی کمتر از همیشه شد. ثابتی به عنوان سوپراستار طیف عقابها متوجه شد که نور صحنه به سمت رضا قطبی سوپراستار طیف کبوترها تنظیم شده است.
مرگ دکتر علی شریعتی بر اثر سکته قلبی در ساوتهمپتون انگلیس در اواخر خرداد، سوءظن اقشار تحصیل کرده مذهبی را نسبت به ساواک باز هم افزایش داد. روح وروان شریعتی بر اثر مداخلات ساواک و حبسهای طولانی متلاشی شده بود و بدن رنجورش در سفر نزد خانوادهاش در انگلیس دیگر تاب نیاورد و او دنیا را وداع گفت اما بعید است ساواک به شکل مستقیم در مرگ او دست داشته باشد.
در چنین فضایی مرگ ناگهانی حجتالاسلام سید مصطفی خمینی در نجف و در سن 46 سالگی و در آبان 1356، ماجرا را وارد یک کانال جدید ساخت. در این اتفاق هم انگشتهای اتهام به سمت ساواک نشانه رفتند. بخش مذهبی جامعه با دو مرگ ناگهانی شریعتی و سید مصطفی خمینی در صفوفی به هم فشرده در سطح جامعه حاضر شدند.
آزرده از این فقدانها و خشمگین از فضای فرهنگی شهرها و شوکه از بی پروایی در جشن هنر شیراز. گزارشها از فعالیت دوباره طبقات مذهبی به دربار گسیل شد پربسامد شدن نام خمینی در این جمعها. محمدرضا اما از واکنش مستقیم میترسید. او آبان ماه از سفری پرجنجال از واشنگتن بازگشته بود.
سفری آغشته با جنجال و گازهای اشک آور و تظاهرات دانشجویان. درصدد نمایش چهره دیگری از خود به رسانههای آمریکایی. او بدون مشاورانش مردی مردد و متزلزل بود. تا این که در دهم دی ماه کارتر در راه سفر به شرق دور چند ساعتی در تهران توقف کرد. داستانش را فردا خواهم گفت…

