روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| روزهای میانی عید بود که در فضای مجازی درباره «برادران لیلا» نوشتم. خوشبختانه بازخورد مطلب وسیع بود. هرچند واقعا هم نمی‌شود گفت خوشبختانه. چراکه تمایل ندارم علیه فیلمی بنویسم و به این بازخورد برسم. چند هزار کامنت هم داشتم که البته اغلب با بنده مخالف بودند. یعنی از فیلم خوش‌شان آمده بود. غالبا هم ذوق‌مرگ بودند از استفاده کارگردان از نمادها! چه نمادی برادر من؟! نماد در قصه رئال اجتماعی یا سیاسی، روی واقعیت بنا می‌شود.

نه اینکه ما یک‌سری نماد پیشاقصه‌ای درست کنیم، بعد آن‌ها را بچپانیم به یک قصه پر از حفره و ایراد! ساختمان یک فیلم، فیلم‌نامه است و اصل فیلم‌نامه یعنی پلات. پلات وجه مشترک فیلم‌نامه و ادبیات داستانی در قالب رمان و داستان کوتاه هم هست. به این ترتیب در همان بدو امر می‌توان حفره‌های پلات را دید و بیرون کشید. اینکه چرا کارگردان این حفره‌های عمیق را ندیده، واقعا جای تأسف است. بنده البته فقط چند مورد از اشکالات قصه را در فضای مجازی نوشتم و مابقی را موکول کردم به انتشار یادداشتی در روزنامه. به این ترتیب دوباره مروری مختصر می‌کنم بر تمام ایرادهای این فیلم:

یک: در درس‌های اولیه کارگاه‌های داستان‌نویسی به نویسنده می‌گویند اگر قصه رئالی نوشتی و از پدیده‌ای اجتماعی استفاده کردی، همه باید آن را بشناسند. نمی‌توانی بگویی برای عمه یا خاله من چنین اتفاقی افتاده، پس خواننده هم باید قبول کند! به این ترتیب ماجرای انتخاب «بزرگ فامیل»، آن هم وسط پایتخت و با آن دک و پز، اصلا به کت بنده که نمی‌رود. شما را نمی‌دانم.

دو: دوم اینکه یک پیرمرد مفلوک از طبقات پایین‌دست جامعه، در تمام عمرش این‌قدر بدبخت و مفلس بوده که بهش می‌گفتند «اسمال گدا». این آدم از قضا عملی و معتاد هم هست ولی سوال اینجاست چطور توانسته چهل سکه طلا پس‌انداز کند؟ مگر اینکه مفنگی‌های شهر فرضی کارگردان، آدام اسمیت باشند!

سه: پدر قصه (سعید پورصمیمی که از قضا در این فیلم بی‌کیفیت، خوب هم بازی کرده)، توی سینک آشپزخانه ادرار می‌کند و هم‌زمان به زندگی‌اش هم ادرار می‌کند. بدجنس، طماع و دروغگو هم هست و هیچ نکته مثبتی ندارد. با این حال، چطور است که پسرش (نوید محمدزاده در نقش علی)، این‌طور دلسوز پدر است؟ چرا شخصیت‌پردازی قصه این‌قدر شل است؟ چطور این رابطه را باور کنیم؟

چهار: پسر کوچک‌تر (فرهاد) به پدر بی‌احترامی می‌کند، علی می‌خواهد یقه‌اش را بدرد، بعد دختر قصه (ترانه علیدوستی) توی گوش پدر که می‌زند، فرهاد می‌خواهد قیمه قیمه‌اش کند! چرا؟! مگر کدام ویژگی مثبت برای پدر قصه ساخته شده که برای ما هم ذره‌ای جای همذات‌پنداری باقی بگذارد؟ چرا فقط کاراکترهای قصه شما گاهی برایش یقه می‌درند؟! چرا ما نمی‌دریم؟ واقعیت این است وقتی هیچ روزنه‌ای برای این شخصیت تعریف نشده که ما هم به عنوان مخاطب کمی به او حق بدهیم، حق دادن پسرانش را هم نمی‌توانیم باور کنیم.

پنج: راستی این دختر (ترانه علیدوستی) که این‌قدر از پدر و مادرش نفرت دارد، چرا نمی‌گذارد برود؟ کار که دارد، همسر و بچه هم که ندارد، به قدر کافی مغز هم که دارد (یک جاهایی جملات نیچه‌ای هم دوتایی با برادرش در می‌کند!) خب چرا مانده؟! چرا ول نمی‌کند برود؟ چه چیزی او را به پدر و مادرش چسبانده؟ چرا منجی شده؟ چرا از این زندگی که هیچ دلبستگی به آن ندارد، بیرون نمی‌رود؟

شش: مگر این پدر دروغگو نیست؟ مگر همه کاراکترها اذعان ندارند که خاطرات دروغ از خودش می‌سازد و در حق خانواده بی‌محلی کرده و بدجنسی دارد؟ پس چطور است زمانی که می‌گوید سند خانه را برای سکه‌ها گرو گذاشته، همه باور می‌کنند؟ یعنی هیچ‌کس نیست بگوید مدرک گرویی را نشان‌مان بده؟ آن هم در وضعیتی که همه می‌دانند به هیچ وجه روی حرف او نمی‌شود حساب کرد؟ دختر قصه (ترانه علیدوستی) در پایان فیلم، از زیر مبل، سند را پیدا می‌کند و تشت رسوایی پدر را می‌اندازند اما زمانی که قبل‌تر از آن می‌فهمد پدر، سند را گرو گذاشته، هیچ مدرکی از او نمی‌خواهد؟!

هفت: مگر منوچهر (با بازی پیمان معادی) دزد نبود و لیلا نمی‌گفت برود به درک؟ چطور شد یکهو این‌همه دلسوزش می‌شود، اشک هواپیمایی برایش می‌ریزد و داخل فرودگاه ناله به پا می‌کند؟ بعد اینکه از این خانواده به گل نشسته، پول سفر خارج از کجا جور شد؟ سکه‌ها را فروختند دادند این برادر که همیشه نیست و غیب بود، برود خارج؟! یکهو همه دلسوزش شدند، سرمایه‌شان را دادند به این یکی؟!

هشت: ضمن اینکه این‌ها گویا همه از پشت کوه آمده‌اند. هیچ‌کدام‌شان موبایل ندارند، قیمت سکه را چک کنند؟ حتما باید از غارشان بیرون بیایند، به صرافی یا طلافروشی سر بزنند تا مضنه دست‌شان بیاید؟ این دیگر چه نوع زندگی است که ما در آن زندگی نمی‌کنیم!‌ چرا این‌قدر غیرواقعی؟ چرا تا این حد غیر قابل باور؟

در پایان باید گفت با تمام این ایرادها، فیلم «برادران لیلا» خیلی هم فیلم بی‌مصرفی نیست و لااقل به یک درد می‌خورد. اینکه توی اتوبوس‌های بین راهی، وسط تخمه و نان شیرمال، آن را ببینید و به بغل‌دستی‌تان بگویید: «بابا عجب مملکتی درست کردن! پخ به این وضعیت!» بعد هم وسط راه پیاده شوید و به دستشویی‌های بین راهی بروید. فقط آخر کاری سیفون اگر داشت، بکشید که این فیلم برود پایین. بماند، بو برمی‌دارد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.