روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا… امروز میخوام شما رو با عزیزانی آشنا کنم که یک درصد هم فکرش رو نمی‌کردین که شاخص تورم و قیمت سکه و دلار و ماشین رو لحظه‌به‌لحظه دنبال کنن. فقط ملاحظه بفرمایین که برنامه‌ریزی‌های کلان اقتصادی تا کجا تاثیر گذاشته.
این عزیزان، دوستان محترم و زحمتکشی هستن که با آنها به واسطه برچسب ها و کارت‌هایی آشنا هستیم که صد تا صد تا، می‌چسبونن درِ خونه‌هامون : لوله باز کنی یا تخلیه چاه. این عزیزان از آن گونه شترهایی هستند که هر چند وقت یه بار، تشریف میارن و دم خونه‌هامون می‌خوابن.

هر کسی امکان داره مثلِ من، صبح بیدار شه و ببینه چاه زده بالا و چیزهایی ببینه که خدا نصیبِ کافر نکنه. در این جور مواقع اصلا نگران نباشین. در خونه رو که باز کنین، کارت‌هاشون مثل برگ خزان از لایِ در میریزه جلوی پاتون. هر کدوم رو دوست داشتید بردارید، چون هیچ فرقی ندارن و روی همه‌شون نوشته: «تخلیه چاه و لوله بازکنی فقط در منطقه شما.» که اتفاقا اصلا هم ربطی به منطقه شما ندارن و فقط یه خط تلفنه که در هر منطقه یه دونه دارن و دایورت رو موبایلشونه.

- « خسته نباشین جناب، این چاهِ ما گرفته.» / « خب؟» / « دیگه سلامتی…» / «آدرس؟»
آدرس رو دادم و سعی کردم تا اومدن متخصص مربوطه، فقط از دهن نفس بکشم.
دوست «چاه باز کن» اومد و رفت در محل جنایت و شروع کرد به نچ نچ کردن. جوری که فکر کردم چیز جدیدی دیده: « چی شده؟» / «چقدرهم بد گرفته…» / « خب برای همین مزاحم شما شدیم دیگه.»

مثل جراحی که میخواد عملِ مغز انجام بده، با حالتی متفکر به تومورِ بدخیم خیره شد و ماسکش رو زد : « بسیار خوب. شروع می‌کنیم. شما برو بیرون.»اومدم بیرون و دستگاهش رو روشن کرد. قررررر… پنج ثانیه بعد، از اون تو فریاد زد:
- « مهندس… نشد.» / « اِوا… چرا؟» / « یه چیزی گیر کرده.»

از اتاق عمل اومد بیرون. ماسکش رو برداشت و با تاسف گفت: « این فنر فولادی میخواد. » / « خب فولادی بزن. » / « فولادی میشه پونصد تومن…» / « خب بزن.» / «با اون قبلی میشه هشتصد تومن…» / « اون که باز نکرد.» / « ما که زدیم… اون باز نشد.» / « چرا اینقدر گرون حالا؟» / « شما میدونی دلار چند شده؟ » / « بزن آقا… بزن تموم شه.»حوصله بحث اقتصادی و ربط دلار به چاه رو دیگه سر صبح نداشتم. رفت و یه فنر دیگه آورد که البته با چشم غیر مسلح، تفاوت رو نمی‌شد فهمید.

-« بسیار خب. شروع می‌کنیم. شما برو بیرون.»
اومدم بیرون. قررررر… پنج ثانیه بعد دوباره فریاد کشید که :« مهندس… نشد. باید معکوس بزنم.»
مکالمه‌مون از پشت در، با فریاد و هوار شروع شد:

- « معکوس چیه دیگه؟» / « یعنی فنر رو بر عکس بچرخونم مهندس.» / « خب بچرخون مهندس.» / « میشه پونصد تومن .» / « علاوه بر اون هشتصد تومن ؟» / « آره مهندس.» / « چه خبره؟» / « شما میدونی سکه چند شده ؟» / « بزن… بزن خلاص شیم.»
قررررر… و بعد از پنج ثانیه، دیالوگ‌مون با همون فریادها ادامه پیدا کرد:

- « نشد مهندس. بدجور گیر کرده.» / « چه گِلی به سر کنیم؟» / « « باید فنر رو بکوبم روش.» / « خب بکوب لامصبو.» / «پونصد تومن.» / «وا…» / « والا.» / « از همون تو یه جمع میزنی واسمون؟» / « یک و سیصد تا اینجا…» / « هیچی هم به هیچی!!» / « هیچی هم به هیچی. » / « … … … » / « جان؟…» / « هیچی. با خودم بودم. خیلی گرون شد ها. یه تخفیفی هم بده لااقل.» / « شما میدونی پراید چنده الان؟… حالا به خاطر گل روی شما، همون یه تومن.»این که اون تو چرا یادِ گل روی من افتاد، یه بحث دیگه اییه که جاش اینجا نیست ولی متوجه شدم این دوستمون، تا مزنه بازار درنیاد، دست به فنر نمی‌زنه.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.