روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا نشد ما یه «چِک» بکشیم و به سلامت پاس شه. تا اونجایی که یادمه، تقریبا همیشه یه اتفاقی، هزینه پیشبینينشدهای روز قبل از موعد چک بهوجود میاد، موجودی خالی میشه و چک مورد نظر هم که همیشه راس روز و ساعت، بدون هیچ تاخیری میاد بانک، به مشکل میخوره.
صبحهای موعد چک، با یه حالتی شبیه رقص سماع، دعاکنان، وارد بانک میشم. مسئول باجه چکها، که روزشماری میکنه من مجدد تقاضای دسته چک بدم و یه تسویهحسابِ درست و حسابی باهام بکنه، صدام رو که میشنوه، بدون اینکه سرش رو بیاره بالا میگه: «چِکتون اومده تا ساعت 11 هم باید پاس شه…». و البته پرواضحه که معمولا حرف ایشون انجام نمیشه.
امروز هم از آن روزهای سماع و دعا بود. نذرها و نیازها بود که میکردم. با همون حالِ عرفانی، رفتم به سمت باجه چکها. سلامی زیر لب کردم و منتظر جمله همیشگیش بودم که جمله همیشگیم رو بگم. با دهنی باز از تعجب، سرش رو آورد بالا: «آقا شرمندهمون کردی بهخدا…»/ «اختیار دارین … چی شده مگه؟»/ «چکتون پاس شد…» چون با ایشون کلا شوخی نداشتم، رو حساب اینکه داره تیکه میندازه، گفتم: «نه… جدی… الان پرش میکنم.» (میدونستم نزدیک ده تومن کسری دارم)… گفت: «جدی میگم… خودمم تعجب کردم موجودی داشتی.»
حسابم رو چک کردم و دیدم حدود نیم ساعت قبلش مبلغ ده میلیون و صد هزار تومان به حسابم واریز شده… از اونجايیکه از روز قبل به همه شمارههای تو موبایلم زنگ زده بودم و تقاضای یاری سبزشان را کرده بودم و بهجایی نرسیده بودم اصلا نمیتونستم حدس بزنم کی واریز کرده… اول از همه درجا اون صد تومن اضافه رو گرفتم که خدای نکرده بانک از موجودی من دچار شوک مالی نشه و تولید تورم نکنه…
تو راه برگشت بودم و فکر میکردم که کدوم یکی از دعاها به کار اومده که این معجزه هزاره سوم رخ داده…
حس غریبی داشتم… اینکه چقدر آدمها خوبن… هوای آدمو دارن… همیشه به مو میرسه ولی پاره نمیشه… هر کی نون دلش رو میخوره و از این حرفها.تو همین حالات بودم و با لبخند به درختها و آسمان و پرندگان نگاه میکردم و لذت میبردم از نمنمِ بارونی که میبارید… به خونه که رسیدم، سرایدارمون رو دیدم که داشت تو حفرات بینیاش داعشوار بهدنبال چیزی میگشت… صد هزار تومن رو دادم بهش و گفتم: «آقا… ناهار امروز مهمون من… هم واسه خودت هم واسه من یه چیزی بگیر بخوریم.»
تو همون حالات بودم که موبایلم زنگ زد: «آقا سلام… از بانک تماس میگیرم… یه بابایی واریزی اشتباه به کارت شما داشته. الان هم اینجاست بنده خدا، داره پس میافته… یه تُکپا بیا بانک اینو برگردون به کارتش…»یعنی از این فصل بهار و بارانهای بیموقعش و آلرژیهاش و همه چیش متنفرم… عین «باگز بانی» تو خیابون میپریدم دنبال سرایدار کارد خورده که صد تومن رو ازش بگیرم و تو فکرم دنبال این بودم که ده تومن اون بختبرگشته رو از کی بگیرم. طلبکارِ این شکلی که بانک برام جور کنه تو زندگیم نداشتم که خدا رو شکر اینم به کلکسیونم اضافه شد.

