روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| هيچ درختی حتی بيد كه مجنون است راضی به رسيدن به كاغذ نيست حتی اگر بر سينه كاغذ، دانش خطنويس شود، او میخواهد زنده بماند و درتمام فصول با كرشمه باد زلف پريشان كند! اما دريغ يا ما او را با تبر به قتل میرسانيم و يا درتب تن سوز تابستان در دامان حريق خاكستر میشود!
هيچ انسان دانايی راضی به خود آويز كردن به درختی در مه صبحگاهی نيست. او دوست میدارد زنده باشد و به زندگی معنی و هستی ببخشد اما ظاهرا شرايط او را دوست نمیدارد پس مجنون میشود و ليلی نبودن را در آغوش میگيرد. وقتی سازمان بهزيستی میگويد در طی سه سال از ٩٩ تاكنون به هفت ميليون نفر درسراسر كشور برای پيشگيری از خودكشی مشاوره داده است!
چه خبر تلخ و جانكاهی يعنی دستكم سالی بيش از دوميليون تن از ما گرفتار وسوسه خداحافظی با زندگی هستيم به عبارت سادهتر عطای شكوفه و سيب بهار، آسمان آبی و ماه شب چهارده تابستان و پایيز هزار رنگ و چتری برای دونفر زير پولك پولك برف زمستان را به لقايش میبخشيم و ممكن است ناباورانه كيومرث پوراحمد شويم و تن به وداع باجهان دهيم! آمارها از تعداد چهار هزار خودكشی همميهنانمان درسال میدهد!
چقدر حالم از اين اوضاع بد است. در تراس خانه ايستادهام در عصری كه نامش پنجشنبه است و خبر اين است موج جديد كرونا، سركش و بیملاحظه رنجهای ما، درحال پيشروی در بيمارستانهاست! پس خيال تلخ ببافم! مثلا بروم سر كوچه، كسي را پيدا كنم و بگويم من ميخ و تو چكش، بزن تو سرم تا درد بكشم، بزن تو سرم كه تا شوم روي قفسه درد وقتی گرانی و نااميدی در رقابت با كرونا و تصميم به خودكشی گلوی زندگی را میفشارد!
اما باخودم میگويم بهتر است نروم شايد كسي نخواهد بهخاطر سن و سال من تو سرم بزند و يا شايد كسي نخواهد چكش باشد چون حال همه در اين روزها ميخ است و ميخ بايد در جايی مثل در، تخته، ديوار و درخت فرو رود! بهجز اين، آنها هم به اندازه ميخ درد ميكشند. حتي ديوار كه ميخ در سينهاش فرو ميرود يا درخت كه قلبش در خاك ميتپد از اين رنج تحميلي، پوستش درد ميگيرد!
راست اين است خيلی از ما آدمهای معمولی نه ميخ و نه چكش هستيم ما سادهدلان فقط دنبال يك زندگی معمولی هستيم! همراهم میگويد بهجای خيالبافی و فكر كردن به ميخ و چكش و ديوار و درخت كمی عاقل باش و اين قدر با قلبت با همه چيز روبهرو نشو و قضاوت نكن! حق با اوست اما مشكل اين است در اين روزگار ظاهرا عقل كم كار است اگر پركار بود حال ما اين قدر پاييز در بهار نبود!
بهتر است بروم سری به پارك بزنم و روی نيمكت غروب كنار دست سهراب بنشينم و جويای حالش شوم:
من از مجاورت يك درخت میآيم
كه روی پوست آن دستهای تازه غربت
اثر گذاشته بود
« به يادگار نوشتم خطی ز دلتنگی »
حالا و اكنون كه روزگار غريبی است و هر لحظه ممكن است در دوردستها جوانی درماندهتر از نااميدی خود را از روی پل به زمين ببخشد چون فكر میكند همه آرزوهايش يكی يكی بر باد رفته است! با اين وصف از گريه كاری ساخته است؟ كاش بشود لب زندگی آن جوان رعنا بر روی پل، كسی به او بگويد قلب گرم و پر تپش و آن نگاه پرتمنا راحفظ كن دنيا مال توست.
نپر، بمان، فردا روزديگری است جوان عزيزتر از چهارفصل! واقعا دريغا روزگار هر روز بس ناجوانمردانه نسبتش با زندگی گسستهتر میشود! حالا من چگونه رويا ببافم و از بهار و بنفشه و سيب وگيلاس بگويم وقتی هزاران هزار جوان هيچ رويايی ندارند تا آرزو كنند! از بس كه ما اوليای سرگشته و مسئولان پرتلاش و دور نيانديش عرصه زندگی را برآنان تنگ كردهايم تا جايی كه چلچله كلمات در حنجره من لال میشود تا بغض تاسفها نچكد؟
كسي میگويد چيزي نگو به چشمهايش هم زل نزن و فقط دستهايش را در دست بگير تا قلبش را لمس كنی! هردو با حفظ فاصله اجتماعی ازترس ابتلای دوباره به كرونا دستمان را به سوی هم دراز میكنيم و به دشواری، كژ و مژ میشويم برای دردست گرفتن نبض دوست داشتن!
صدای قلبش را ازدستهای پرتپش و پرتمنا میشنوم، قلب او هنوز برای عاشق شدن میتپد حتی اگركرونا و نااميدی لحظهای ازتعقيب او غافل نماند.او يكی از چندده ميليون جوانيست كه چشم به افق فردا دارد. آنان را نااميد نكنيم .درهمين لحظهها پروانهای ازديوار بالا میآيد تا سربهسركوچه بگذارد و ما خرسند از حضور رنگين او شويم. من شنيدم زير لب سهراب را زمزمه میكرد:
كسی نيست
بيا زندگی را بدزديم
آنوقت
ميان دو ديوار قسمت كنيم
*شعرها از سهراب سپهري است

