روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: غمگین‌‌ترین روز طهران، یکشنبه‌‌ شتری‌‌رنگ در حوالی یک قرن پیش بود که نقره، آسيدحسن را مات و مبهوت، خفتگير كرد. آمده بود که لچك سرش كند. اما آسیدحسن از آن مردان نبود كه در مقابل تف و لعن بيوگان غمگين، رو ترش كند. مردي كه مقيد بود حتما نماز صبح‌اش را سر وقت توي مسجد لواساني‌ها بخواند، سرصبحي، تازه پاشنه گيوه‌هاي ملكي‌اش را خوابانده بود و تازه با خانجون خداحافظي كرده بود و تازه داشت توي دلش برنامه‌‌هاي امروزش را مي‌‌چيد كه مثلا بعد از نماز راه بيفتد سمت زورخانه كاشي‌‌پزان كه در تاریکی کوچه با پيرزن شيرزن رخ به رخ شد.

آن روز صبح، خان‌‌جون مثل هميشه مردش را با وردی که خوانده و دور سرش فوت کرده بود راه انداخته بود. هنوز کوچه تاريك بود و صداي مخمل مناجات بديع‌‌المتكلمين از بلندگوي دارالحكومه تهران مي‌آمد؛ پيش‌‌درآمد اذاني كه مثل مِه می‌‌نشست در جان و پوست همه. آسيدحسن تازه داشت كوچه میزمحمودوزير -كه سرچشمه و سه‌‌راه امين‌‌حضور را از وسط نصف مي‌كرد- را گز مي‌كرد و سرش توي لاك خودش بود.

در فکر یتیمان بیکس کاروانسراهای طهران بود که کولی‌‌ها با خود به تهران آورده بودند. او كوچه رزازان را در سكوتي غريب طي مي‌كرد و به گمانم زيرزبانش تصنيفی قديمي از مرشد سياه را زمزمه مي‌كرد و مثل هميشه هم از سمت ديوار مي‌رفت و مثل همیشه هم سر به زير انداخته بود و مثل هميشه هم آستين پيراهن سفیدبرفی‌اش را تا ساعد ‌داده بود بالا که با همین شمایل، مردم لقب سيد «دست‌‌بالا» بهش داده بودند.

دو: هوا، هواي عيد نوروز بود و خانجون تازه از فكر ماهي قرمز و سمنو و تخم‌مرغ رنگ كردن براي كودكانش درآمده بود. سيد از فكر شاباش و عيدي دادن به آن همه كودك قد و نيم‌قد دودمانش كه بزرگ‌‌شان به حساب مي‌آمد خلاص شده بود. كودكانی که شب عید صف ‌بسته بودند تا دست بابابزرگ را ببوسند و آن سکه ده‌‌شاهي مسی‌‌رنگ را با بوسه‌‌ای از او بستانند و بروند دنبال نخودچی. با كلي توت و شكرپنير و كشمش و سقز و خنده.

آسيدحسن تازه داشت وارد زيرگذر آميزمحمود مي‌شد كه سال‌ها پيش به دست همسر ميرزامحمود وزير ساخته شده و مغازه‌هايش وقف سوگواران سيدالشهدا شده بود تا با درآمد آن از دسته‌هاي زنجيرزني و سينه‌زني کل طهران پذيرايي شود. سیدحسن به فکر سخاوت خفته در چشمان میرزامحمود بود که يكدفعه صداي همهمه‌اي شنيد و پشتبندش لغزش نامحسوس سايه‌هايي را به چشم ديد. سايه‌هاي مه‌‌آلودی كه توي خروسخون، شبيه اجنه صبحگاهي به نظر مي‌رسيدند اما او حواسش مثل هميشه جمع بود که رکب از نوچگان ملول نوخاستگان نخورد.

ابتدا هیچ به روي خود نياورد كه ممكن است عدو كمين كرده باشد سرراهش. حواس‌‌جمع راه را ادامه داد. نه اهل وَهم بود كه گمان كند اجّنه دوره‌اش كرده‌اند و نه بي‌‌دشمن. وقتی همه چیزو همه جا را زيرچشمي پاييد، گمان كرد كه دسته‌اي زن چادرچاقچوري هول و ولا مي‌‌كنند در چشم‌‌انداز مقابلش و ناگهان زناني با روبنده‌هاي سياه را ديد كه با همهمه‌‌ای غریب راه بر او بستند. اما اين چه راه بستني بود كه گردنه‌‌بگيران‌اش مي‌گريستند و خشم و دژم را قاطي هراس و غم‌ خود كرده بودند؟

سه: آسيدحسن ايستاد. چشم چرخاند. نقطه ضعفش همین بود که هق‌هق زنانه را هيچگاه طاقت تحمل نداشت. نخست گمان كرد كه نكند لشکر لشوش عسگر گاريچي‌ست كه در لباس زنانه، راه بر او بسته‌‌اند؟ اما صداي شيون می‌‌آمد به جاي عربده‌‌كشي‌هاي شبانه. وقتی زنان دوره‌اش كردند، وقتی زنان، یل حيران را قشنگ دوره کردند به خود آمد.‌

او که پشت همه یلان عصر به خاک سپرده بود تجربه این را نداشت که هرگز در ميان اين همه زن به حصر افتاده باشد. نه جنگیدن با زنان، كه تجربه شكستن دايره‌ آنها را هم نداشت به عمرش. اما وقتی مقابل‌‌شان ایستاد پيرزن چاقچوري را دید که با قدی خميده‌، علنی چارقد و چادر و روبند را از جان خود كَند و انداخت وسط كوچه و گيسوان نقره‌ را پريشان كرد با نهایت خشم و ملامت. آسيدحسن تجربه چنین دژمی را نداشت. ابتدا کمی هراسان شد. اين كيست كه در مقابل من چنین بی‌‌پروا دست به شورش زده است؟ این کیست و فرستاده كيست؟

چهار: زن، نقره بود. از اهالي سرپولك. قبل از آنكه نسبت و شهرت خود را برای سیدحسن عیان کند، به پهلوان سر به زير و غمگین و تسلیم توپيد كه «چشم‌‌‌تان روشن. از كه شرم مي‌كني پهلوان؟ از من پير كه عمرم تمام است؟ از غيرت خود شرم كن. از ديدن گيسوان نقره‌اي من حيا مي‌كني اما از مردم‌‌آزاری گزمگان، شرم نداری؟ از گرسنگی مردمانت شرم نداری؟ حاشا بر شرم شمايان. شما پهلوانان خسته‌‌جان تسلیم.»

آسيدحسن چشم‌‌بسته و شرمگين، هنوز در حيراني خود غرقه بود و نمي‌دانست مادر چه مي‌گويد؟ نمي‌دانست نقره چرا دست از جان شسته و چرا چنين بر او شورش كرده است؟ در چشم‌‌هاي نقره، پلنگ پيري خفته بود لبريز از درد و زوزه و اعتراض. رو به آسيدحسنِ دست‌‌بالا كرد و گفت: «مرگ براي یلان ما، بهتر از آن است كه بچپند توي وسعت تنهايي‌شان و از همگان ببُرند. يا بيا دادرس و دادگستر ما بي‌‌پناهان باش و يا همين جا همگي اين خواهران شيري‌‌ات را مي‌گويم كه گريبان چاك كنند و در مسجد لواساني‌ها عريان بنشينند كه مگر در خانه خدا امنيت داشته باشند. تو هم اسمت جوانمرد است آخر؟»

آسيدحسن را چنین لرزان و بازنده، هرگز کسی به عمرش ندیده بود. مثل بيد مي‌لرزيد. حتی توان نداشت به او بگوید چادر بر سر برگردان تا با تو سخنی گویم. هر چه که بود نفسی گرفت و خطاب به نقره گفت:- اينجا شارع‌‌عام است مادر من. چه مي‌كني با آبرويم كه ذره‌‌ذره جمع كردم و يكجا داري به باد حراج مي‌‌دهي؟

پنج: نقره اما گريست. نقره همچون ناودان‌‌های حلبی خانه‌‌های میرمحمود وزیر به وقت نیسان گریست و کمی که آرام شد با انگشت تهديد آسيدحسن را در مضيقه گذاشت:-«ما مردان‌ خود به خانه كرده‌ايم و تا زماني كه به خانه‌هايمان بازنگرديم آنها از خانه بيرون نخواهند آمد. آيا غم مردان خانه‌‌نشين، شمايان را پريشان‌‌خاطر نمي‌‌كند؟»

آسيدحسن هنوز اسیر صراحت پیرزن بود كه همچون شير مي‌غريد و او را خلع‌‌سلاح مي‌كرد. نقره خانم ميدان را در دست گرفته بود و پهلوان شرمروي شهر را به رگبار طعنه‌‌هایش بسته بود و از اين همه بي‌‌پروايي منظوري داشت كه فقط خود مي‌‌دانست. او بايد انگشت بر رگ غيرت آخرين زنگي زمانه‌‌ مي‌‌گذاشت تا دنيا را با خاك يكسان كند. فقط آسيدحسن بود كه مي‌‌توانست.

نقره هنوز به شهرآشوبی خود ادامه می‌‌داد: - «به عنوان زنان چهار محله تهران، از وقاحت لوطيان و گزمگان به تنگ آمده‌ايم. هر چه مردان‌مان به در منزل اتابك و عين‌الدوله و امين‌‌السلطان و قزاقان و فراشان عريضه بردند كه امنيت شهر را از وقاحت لوطيان پاك كنند نشد. دل‌مان تنها به زيارت بي‌بي معصومه -آن هم بعد از نود و بوقي- خوش بود كه راه آنجا را هم عسگرگاريچي مسدود كرده است. از اينجا تا دم دروازه شابدالعظيم، در قرق عسگر و چاروادارهايش است.

ديگر از دست‌‌درازي به ناموس‌ خود خسته شده‌ايم. مردان‌مان، برادران‌مان، پسران‌‌مان، هميشه در خانه‌‌هايمان از آزادگي آسيدحسن مي‌گفتند. مي‌‌گفتند كه سامره و نجف و كربلا و كوفه را از شّر اشرار پاك كرده است. حالا دست ماست و دامن او. اگر به داد نرسي، بازوبند پایتخت‌‌ات به پشیزی نمی‌‌ارزد. با یک تار موی گربه عوضش کن.»

شش: هیچکس آسيدحسن را به عمرش چنین بازنده و تلخ ندیده بود. غرورش لكه‌‌دار شده بود و كمرش تا. زبانش لال شده بود و به حرف نمي‌‌چرخيد. چه بگوید با نقره كه خاطرجمع شود و برود و این شوریدگان لشکر نسوانش را از اینجا ببرد. نقره بعدها گفت که ما را فقط قول شرفی که او با اشاره چشم‌‌هایش داد تاراند. زنان در پلک‌‌زدنی همچون سايه‌هاي اجنه ناپديد شدند و سيد با اندوهی لبریز در چشمان میشی‌‌اش راه افتاد سمت مسجد لواساني‌ها.

هفت: تازه در صف اول نماز، تسلیم و آرام ایستاده بود كه شيخ ابوطالب گفت: - آقا اين پارچه سفيد چيست روي شانه‌تان انداخته‌اند؟آسيدحسن گفت: كدام پارچه؟ ابوطالب چارقد زنانه را از روي شانه سيدحسن برداشت و نشانش داد. نگو که نقره‌‌خانم به وقت بدرود، دل به دريا زده و جوري چارقد را از پشت، روي شانه سيد انداخته بود كه او متوجه‌‌اش نشده بود. سفیدی چارقد اما حامل پیامی قیامت بود:- چقدر به سر مبارکت می‌‌آید چارقد سفید ای یل. ای یل یلان. پس تا زماني كه به قولت عمل نكردي همین را سرت كن تا اموراتت بگذرد.

هشت: آسيدحسن چارقد سفید را برد گذاشت روی طاقچه اندرونی خانه آمیزمحمود وزیر که همیشه جلوی چشمش باشد. چند باري رفت سمت شابدالعظيم و لشکر عسگر گاریچی را تك و تنهايي چزاند. کارش هر روزش این بود که صبح علی‌‌الطلوع وقتی از خانه مي‌زد بيرون، برود سمت كاروانسرهاي عودلاجان، کاری برای غربا و یتیمان بکند و بعدش يك سر به دكان رزازی خودش بزند و روز را با ورود به زورخونه كاشي‌‌پزون تمام کند. او با اینکه حساب عسگر گاریچی را کف دستش گذاشت. او با اینکه به همراه لوطیان، سیلوی گندم شازدگان را به خراج برد و بین مردم تقسیم کرد اما همان چارقد سفید را تا آخرین روز زندگی از جلوی چشم خود دور نداشت.

9 : کاش هر کدام از ما چارقدی سفید بر طاقچه داشتیم. چارقدی که مال نقره‌‌های شهرمان بود. نقره‌‌هایی که از دست ظلم به ستوه آمده بودند. نقره‌‌هایی که از گرانی و گرسنگی به تنگ آمده بودند. نقره‌‌هایی که نقره نیستند و طلایند. نقرگان را بگویید ما با شماییم. اگر سیدحسن‌‌ئی در کار نیست هیچ پروا مدارید. سیدحسن‌‌های جوان همه ناشناخته‌‌اند. شاید یک کتانی در پا دارند و یک شلوار جین بر تن. شاید موهایشان را آلمانی زده و یا گوجه‌‌ای بسته‌‌‌‌اند.

شاید توی گوش‌‌شان هندزفری دارند و در پیاده‌‌روها به ترانه‌‌های آرواره‌های سیاه گوش دهند. شاید کتاب کلیدر را نخوانند و مناجات ملک‌‌المتکلمین را نشنوند اما بیست و چهاری، سر بر گوشی دارند. شاید از عالم و آدم خسته‌‌اند. شاید سیدحسن و نقره را نشناسند. اما خودشان یکپا آسیدحسن‌‌اند. گیرم سرآستین پیراهن سفیدشان را ندهند بالا تا ساعد. گیرم شال سبز به کمر نبندند. گیرم کاشی‌‌پزون نرفته باشند. گیرم به خاطر کولی‌‌ها گریه نکرده باشند. اما هستند. هستند که من برایشان شب و روز گریسته‌‌ام.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.