روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| وقتی لستر گابا در سال 1932 سینتیا را به سفارش مرکز خرید مجللی در نیویورک ساخت، کسی نمیدانست که این زن بیجان قرار است ستاره هالیوود شود. سینتیا مانکنی 45 کیلویی با چهرهای واقعی و کک و مکهایی روی گونه بود که جواهرات کارتیه و تیفانی را به خود میآویخت و کلاههای مد روز لیلی داچه را برسر میگذاشت و گرانترین لباسهای طراحان معروف را میپوشید و خیلی زود عکسش به مجله لایف راه یافت.
سینتیا تبدیل به اینفلوئنسری در دهه 30 شده بود که میتوانست زنان ثروتمند را به خرید جواهر و لباسهایی که بر تن داشت، ترغیب کند. کمکم آنقدر معروف و محبوب شد که مردم به حضورش در ایونتها و مهمانیهای مهم عادت کردند و کسی از اینکه آن مانکن بیجان روی صندلی سالن تئاتر بنشیند و اجرای مادام بواری را تماشا کند، تعجب نکرد.
او حالا صاحب یک ستون ثابت در روزنامه و برنامهای رادیویی درباره فشن بود و گابا اصرار داشت بگوید حرف نزدن سینتیا به خاطر بیماری لارنژیت است. کمکم کارگردانها به حضور سینتیا در فیلمهایشان علاقه نشان دادند و او به عنوان سمبل مد، گوشهای از قاب قرار گرفت و توجهها را به خود جلب کرد.
او کارداشیان زمانه خود بود و میتوانست همه چشمها را به خود خیره کند و کسی نپرسد ما چرا این مجسمه گچی را دنبال میکنیم؟ زندگی گابا دو بار زیر و رو شد؛ یک بار با شهرت مانکن و بار دیگر با پایین افتادنش از صندلی آرایشگاه و هزار تکه شدن آن تن غیر انسانی. خبر مرگ سینتیا در روزنامهها پیچید. جنگ جهانی آغاز شد و همه چیز تغییر کرد.
چند سال بعد مرد مجسمهساز دوباره تلاش کرد سینتیا را زنده کند، برایش صدا بسازد و اگر شد او را به برنامهای تلویزیونی بفرستد. اما بعد از دهها جواب منفی بالاخره در روزی که سراسر غم و انزجار بود، راهی روستا شد و سینتیا را در اتاق زیر شیروانی دانشمندی دیوانه رها کرد. شاید بد نباشد خاک ستاره مرده دهه 30 گرفته شود و دوباره جلوی چشمها برگردد تا ببینیم میتواند جایی بین اینفلوئنسرهای ناطق امروزی پیدا کند؟

