روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| خشم سنگين و تاريك آسمان و باران سركش و وحشی، كوچه و خيابان شب را دربرگرفته است وخبراز خطر سيل در دورونزديك میدهد وهمين نگرانی، مرا مغموم و عبوس میكند! دور خودم میچرخم وگاه به آينه زل میزنم و گذر سهمگين عمر را درچهره مكدرم میبينم و میبينم كه چشمهايم كم رمق و نگاهم كم فروغ است.
میدانم حال واحوال روزگارِ تلخ وزخمی، نقشی جدی در پريشانی جسم وجان دارد اما و اي كاش ميشد دستكم در بيداري خواب ديد، آنوقت زندگي فقط يكبار نبود، ميتوانست چند بار باشد. من يكبار باشم وبه پايان برسم ودوباره باشم! شمايك بار نباشيد وچند بار باشيد! حتي تصميم گرفتن هم چند بار باشد مثلاً در هر وضعيتي دو بار تصميم ميگرفتيم هم از بلندای كوه به رودخانه ميپريديم و هم در همان آن وضعيت سفر قايقرانان ساحل چالوس را تا رسيدن به وسطهای خزر ميديديم.
اما افسوس كه نميشود هم شما را دوست داشت و هم نداشت. همانطوري كه نميشود چند بار زندگي كرد و مثلاً به مردي كه تصميم دارد دم بانك كيف مرا قاپ بزند و من از درماندگي زمينگير شوم بگويم آقاي دزد بفرماييد حقوق اين ماه من پيشكش به درگاه شما. من در اين ماه از گرسنگي ميميرم و ماه بعد دوباره زنده ميشوم!
با اين همه كاش ميشد در بيداري خواب ديد مثل شرايطی كه هنر متولد ميشود تا انسان ديگري شد با روزگاری شيرين وهرچند معمولی آن هم در زمانهاي كه زندگی بیروح وتهی از رافت ومدارا و با صورتی يخی شده است !راست اين است بهار كه ميشود عاشقي مثل هواي باراني به ما ميگويد چتر يادت نرود، سر كوچه باران در كمين است. آنوقت است كه احساس زيبايي ما را دربرميگيرد. يعني ما از زيبايي بهخاطر زيبايي لذت ميبريم!
پس آن پيرمرد تا شده در پياده روی عصر، پس آن پيرزن جا مانده در قاب پنجره كه نگران خاكستر شدن جوانهای اهل دود ودم است، ميتوانند مانند آن دخترك و پسركي كه سر چهارراه بهجاي فروش گل به رانندگان، گلها را به يكديگر تعارف ميكنند، زيبا باشند. در چنين اوضاعي آنوقت مجازات آناني كه نميدانند چه ميكنند رها كردن در بيابان تنهايي نيست، همراهي كردن در باغهايي است كه برگهاي افتاده با چسبزخم دوباره به آغوش دوستانشان باز ميگردند
و سبز ميشوند، ماهي قرمز افتاده در پاشويه حوض، ناگهان در طغيان باران زنده ميشود و به آغوش كاشيهاي آبي حوض برميگردد. در چنين بهاري دروغها از درخت ميافتند تا راستها جوانه بزنند و ما باور كنيم تنها راز پوشيده مانده در پيرامون ما، عاشق شدن دزدی بود كه به گناهانش اعتراف كرده است! چون راستها بهاري و دروغها پاييزی هستند !
اي شب بهار
كه نسيمات روحبخش جانهاست
چقدر ستاره داري؟
بهاران سالهای دور، راستگو بود چون باران زلال و راستگو بود چون عاشقها صادق بودند و بيكاری مثل گرانی كم كار بود و با اين كه من بچه بودم میدانستم يك دروغ وقتي تبديل به راست ميشود كه انسان آن را باور كند اما كمتر كسی دروغ میگفت! آنوقتها حتی مردمان ساده ومعصوم میدانستند شايعه نصف دروغ است! پس كمتر دركارغيبت وشايعه سازی بودند !
راست اين است آن سالهای دور كه من بچه بودم دروغ نمیگفتم اما بعدها كه بزرگ شدم دروغگو شدم ازبس كه چوپانها وكدخداها نم نمك دروغ ساز شدند و دروغ دركمال شجاعت درهمه جا راه رفت يعنی اوضاع طوری شد كه دروغگوها درسيمای عاشقهای سينه چاك شيرين و يا فرهاد شدند! همين است كه باران اين روزها حال بسياری را بهاری نمیكند وقتی رنجها ودردها بیملاحظه ما را در بر میگيرند!
اما و اي كاش ميشد روزگار به گونهای بود كه من به شما بيواهمه بگويم، لطفاً گره از ابرو باز كنيد. بگذاريد تبسم فاصلهها را پر كند تا شما به من بگوييد عيبي ندارد شما كه صبح زود سنگك خشخاشي ميخريد يكي هم براي همسايه بخريد و به شاطر آقا بگوييد با خشخاش روي خمير بنويسد: نوشجان!
وقتي به تو ميانديشم
درخت زردآلويي
از سر تا پا خودش را ميآرايد
از نو غنچه ميكند
شروع ميكند به چرخيدن
غنچه ميكند و
مثل كلاف باز ميشود
باز ميشود و
ناز ميكند
*شعرها از شاعران ترك؛ جاهد صدقي ـ بدري رحمي

