روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| خواب که بودم، موهایم را با فندک کز میداد. گاهی هم وقت نوشتن یک مقاله جدی پشت کامپیوتر، ناگهان یخ توی یقهام میانداخت. یک بار هم که از چالوس برمیگشتیم، اتوبوس کنار زد برای چای و استراحت. نیمهخواب بودم که ناگهان تکانم داد و با خنده داد زد: «یالله بگو نقشه گنج کجاست؟!»
بیچاره مسافرهایی که داخل مانده بودند، از هول پریدند. الان که فکر میکنم شاید برای همین دیوانهبازیها دوستش داشتم. یا سوالات ناگهانیاش مبنی بر اینکه اگر یک ابر موقت بود هم همینقدر دوستش داشتم؟! اگر دوچرخه بود چطور؟ یا بستنی آدمکی؟! میدانم؛ سوالاتش چرت بود اما یکطور خاصی بود؛ چرت و پرتهایش خاص بود.
اینقدر که وقتی ناگهان غیب شد، شب و روز نداشتم. آخرسر هم بعد از سه هفته در جواب هزار زنگ و پیامک من نوشت: «من خیلی وقته مُردم یاسر. خدایم بیامرزد! آمین!» گوشی را میخواستم پرت کنم به دیوار بس که نگرانم کرده بود نکند نرفته باشد زیر ماشین، تریلی، هواپیما یا انواع موجودات خیالی که گاهی برای خودش میساخت.
فردایش هم وقتی به دیدنم آمد، یک گرمکن دور کمر بسته بود، عرق کرده بود و همینطور درجا میزد. بغلش که کردم، باز درجا میزد. گفتم: «خب حالا چه وقت ورزشه؟ تو که چاق نیستی!» اما دیدم پاگرد را برمیگردد برود پایین. گفت: «برای چاقی نیست که! برای اینه که دیر شده! از این به بعد باید بدویم! میفهمی یاسر؟ بدویم!»
و مجبورم کرد کل عصر را کنارش در خیابان بدوم. وقتی هم دختربچهای خیابانی آمد کنارمان، درخواست پول کند، یک لحظه ایستاد و مرا تا مرز سکته برد. چون از کیفش یک سکه درآورد و به دخترک داد؛ سکه طلا؛ تمام! وقتی دویدن را دوباره شروع کردیم، گفت: «آخیش! دیگه هیچی ندارم! راحت شدم!» او فقط دیوانه نبود.
جذاب غریبی بود و کشتهمردههای زیادی هم داشت. برای همین یک بار صادقانه ازش پرسیدم: «ببین، من چی دارم که تو با منی؟» و دیدم پلکها را روی هم میگذارد. گفت: «خب معلومه! تو هیچی نداری!» دمغ شده بودم. همزمان میگفت: «خب همه یه چیزی دارن و تو هیچی نداری. این خوبه. تو هیچی نیستی و هیچی هم نداری! بگو که عالیه! بگو!»
رقتبار سر تکان میدادم. همزمان بهناچار میگفتم: «باشه، عالیه!» و فکر میکردم در عوض، او همه چیز داشت، همزمان همهکس بود؛ یک نقاش فوقالعاده بود، یک نوازنده فوقالعاده، یک آشپز، خیاط و حتی یک نویسنده فوقالعاده بود. اینقدر که یک بار بهش گفتم آرزو دارم چند جمله شبیهش بنویسم. الان نمیدانم کجاست.
ترسم میآید وقتی فکر کنم گم شده. ولی خب واقعیت این است که رفته و مدتهاست برنگشته. اما سوال آن روزش هیچوقت یادم نمیرود. چون بعد از آرزوی من، ناگهان پرسید: «تو دوست داری بعد مرگ، توی چه کالبدی برگردی؟» مکث داشتم. واقعا نمیدانستم. با کمال تعجب اما شنیدم که گفت: «من میدونی چی دوست دارم؟ توی کالبد تو!»

